غزل شمارهٔ ۴۳۰
در این شعر، مولانا به مفهوم گم شدن و یکی شدن در حقیقت و عشق اشاره میکند و در ادامه میگوید که هرچه دارد از دوست و عشقِ به اوست. او با ذکر سفر در کوی دوست و تأمل در نخستین گامهایش، به جستجوی حقیقت و معنا میپردازد. همچنین اشاره به شمس تبریزی به عنوان یک شخصیت بارز و بزرگ در عرفان و عشق الهی دارد. در نهایت، مولانا میخواهد به این نتیجه برسد که محبت و ارتباط با دوست (خدا) عشق و معنای واقعی زندگیاش است.
گُم شدن در گُم شدن دینِ منستنیستی در هست آیینِ منست
گُم شدن در گُم شدن به تعیبر «محمدرضا شفیعی کدکنی» یعنی گُم شدنی که شخص حتی نسب به گُمشدگیِ خویش هیچ آگاهی نداشته باشد و این کمالِ حیرت است. در مصرع دوم، نیستی در هست با توجه به دفتر اول مثنوی که مولانا میفرماید
«آن نیست که هست مینماید بگذار آن هست که نیست مینماید بطلب»
نیستی در اصلِ هستی یا به عبارتی همان گم شدن و یکی شدن در عشقِ دوست (خدا)
هدفِ نهایی است. ایشان اضافه میکنند که «نیستی در هست» یعنی در عینِ وجود و بهرهمندی از
هستی، چنان از تَمایلاتِ نَفْسانی و خواهشهای نَفْس به دور ماندن که اثری
از آنها باقی نَمانَد و بدین گونه «هم هست باشد هم نیست». هست به اعتبار
بهره مندی از وجود و نیست به اعتبارِ غیابِ خواهشها و تمایلاتِ نَفْسانی.
تا پیاده میروم دَر کویِ دوستسبزْ خِنگِ چرخ دَر زینِ منست
«سبز خِنگْ»: اسبی که رنگش متمایل به سیاهی و سبزی باشد. خِنگ کلمهای است که در ترکیبِ رنگِ اسبها به کار میرود. یعنی در صورتی که پیاده و با سرگشتگی و شیدایی قدم به کوی دوست میگذارم آنقدر از حالِ خود بیخبرم که گویا اسبی جوان و خوش رکاب در نزدِ من است.
چون به یک دَم صَد جهان واپَس کنمبنگرم، گامِ نَخُستینِ منست
انقدر دیدنِ و لمسِ حقیقت و عشق در من نفوذ دارد که در همان لحظه اولِ فهمیدن به هر چه که تا به این لحظه اندوخته بودم پُشت خواهم کرد و در این راه نخستین گامِ خود را برمیدارم یا به عبارتی رَهرو این رَه میشوم.
من چرا گِردِ جهان گَردَم چو دوستدَر میانِ جانِ شیرینِ منست
هوش مصنوعی: من چه نیازی به سفر در دنیا دارم وقتی که دوستم در کنارم است و زندگیام با او شیرینتر میشود.
شمسِ تبریزی که فَخرِ اولیاست«سینِ» دَندانهاش «یاسینِ» منست
هوش مصنوعی: شمس تبریزی، که از بزرگترین و بهترین شخصیتهاست، برای من مانند سورهی یس است و دندانهایش نمادی از زیبایی و جذابیت او هستند.