غزل شمارهٔ ۴۴۱
هوش مصنوعی: غزل حاکی از آرزوهای عمیق شاعر است که در تلاش است تا لذتها و زیباییهای مختلف زندگی را بیان کند. شاعر میخواهد محبوبش را ببیند و از احساسات و زیباییهای او بهرهمند شود. او به توصیف عشق، زیبایی و خواستههای درونی خود میپردازد و آرزوی دیدار معشوق و رهایی از غم و دردهای دنیا را دارد. همچنین، اشاره به شخصیتهای تاریخی و افسانهای مانند یعقوب و موسی نشاندهنده این است که شاعر به دنبال سرنوشت و منزلت والای انسانی است. در نهایت، او از مطرب میخواهد تا با نغمههایش او را به دنیای آرزوهایش نزدیک کند.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوست
من آرزومند باغ و گلستانم؛ رخت را از ورای حجاب بیرون آر. من طالب شیرینی فراوان هستم، لب گشا و سخنی بگو!
ای آفتاب حُسن! برون آ دمی ز ابرکآن چهرهٔ مُشَعشَعِ تابانم آرزوست
ای منتهای تابندگی زیبایی، لحظهای از ورای ابر ذهنیم بیرون آ، زیرا که خواهان دیدن آن چهرهی تابندهی پرنورم.
بشنودم از هوای تو آواز طبل بازباز آمدم که ساعدِ سلطانم آرزوست
دلم هوای تو کرد و صدای کوبههای طبل، در گوش لطیفم، اعلان ورودت به قصر درونم را آغازید، بازگشتم که طالب یاری پادشاهم هستم!
گفتی ز ناز «بیش مَرَنجان مرا، برو»آن گفتنت که «بیش مرنجانم» آرزوست
از روی ناز گفتی که «مرا بیش از این مرنجان و برو!» بازشنیدن آن گفتنت که «بیش از این مرنجان مرا» آرزوی من است!
وآن دفع گفتنت که «برو، شَه به خانه نیست»وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
حتی رفتار دافعانهات که از طریق دربانت میگویی: برو! شاه در خانه نیست! و یا آن ناز و بازی و بداخلاقی دربانت را آرزومندم.
در دست هر که هست ز خوبی قُراضههاستآن معدن مَلاحت و آن کانم آرزوست
خوبیهای مردمان، قراضههایی از خوبیهایی هستند که تو معدن آن هستی و من آرزومند خود آن مخزن خوبیهایم
این نان و آبِ چرخ، چو سیل است بیوفامن ماهیام، نهنگم، عُمّانم آرزوست
آن روزی که چرخ فلک نصیب ما میکند همانند سیل بیوفاست، (سریع جاری میشود و فردا خبری از آن نیست)، من مثل ماهی به ماء (آب حیات) زندهام و نهنگوار عاشق بودن در دریایی بزرگ (رزق من را خودت بده نه فلک)
یعقوبوار «وا اَسَفا»ها همی زنمدیدارِ خوبِ یوسفِ کنعانم آرزوست
مثل یعقوب تاسف دوری تو را میخورم و آرزومند دیدار زیبا رخم، یوسف کنعان، هستم.
والله که شهر بیتو مرا حبس میشودآوارگیِ و کوه و بیابانم آرزوست
از تو دورم و شهر برایم بدل به زندان شده، از نبودند آرزومند آوارگی و کوه و بیابان شدهام.
زین همرهان سستعناصِر دلم گرفتشیر خدا و رستم دستانم آرزوست
در راه عشق، همراهانی سست عنصر دارم که دلگیرم کردهاند، آرزومند داشتن همراهانی چون شیر خدا و رستم دستان هستم (تا در جنگ با اژدهای نفس یاریم کنند)
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم اوآن نورِ رویِ موسیِ عِمرانم آرزوست
آنچنان از ظلم فرعون و خودش جانم ملول شده که آرزومند معجزهای همچون نور موسی میگردم.
زین خَلق پُرشکایتِ گریان شدم ملولآن های هوی و نعرهٔ مستانم آرزوست
از این مخلوقات همیشه ناراضی و گریان، دلم از غم پر شده و اندوهگین گشتهام. آرزومندم که دوباره صدای شاداب و نعرههای پر از نشاط مستان را بشنوم.
گویاترم ز بلبل امّا ز رَشکِ عاممُهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
من از بلبل خوشصداترم اما برای دوری از تیر حسد مردم، سکوت کردهام و آرزوی فریاد زدن دارم.
دی شیخ با چراغ همی گشت گِرد شهرکز دیو و دَد ملولم و انسانم آرزوست
دیشب پیرمردی چراغ به دست را دیدم که به علت خستگی از دست شیاطین و وحشیت آدمنماها، دنبال «انسان» و انسانیت میگشت.
گفتند «یافت مینشود، جُستهایم ما»گفت «آنک یافت مینَشوَد، آنم آرزوست»
جویندگان قبلی گفتند که قبلا بود و دیگر نیست، شیخ گفت: من هم دنبال آن چیزی هستم که دیگر پیدا نمیشود.
هر چند مُفلسم نپذیرم عقیق خُردکآن عقیقِ نادرِ ارزانم آرزوست
من مفلسی هستم که عقیق کوچک نمیپذیرم، بلکه دنبال معدن عقیقی هستم که بهندرت یافت میشود و ارزنده (=ارزان) است. [عقیق نماد دهان و معدن عقیق نماد کلمات استاد/پیر است]
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوستآن آشکارْ صنعتِ پنهانم آرزوست
آن معدن عقیق از چشمها پنهان است اما همهی چشمها از او است. آرزوی دیدار آن استادی را دارم که صنع و هنرش آشکار است اما خودش پنهان.
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آزاز کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
کار من از حرص و آرزو داشتن گذشته است، منظورم از معدن عقیق و تمام مثالهای بالا فهم ریشه و زیربنای رکنها و بنیانها است.
گوشم شنید قصّهٔ ایمان و مست شدکو قِسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست
گوشم که فقط قصهی ایمان را شنید، مست شد. پس سهم چشمم کجاست؟ دیدار تصویر ایمان نیز آرزوی من است.
یک دست جام باده و یک دست جَعد یاررقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
در آن لحظه که صورت عشق را دیدم، از خوشی این دیدار، در بک دست جام باده میگیرم و در یک دست موهای مجعد یار را. آرزومند چنین رقصی در وسط میدان شهرم.
میگوید آن رباب که «مُردم ز انتظاردست و کنار و زخمهٔ عثمانم آرزوست»
ساز رباب میگوید: از انتظار (رسیدن تو به مقام ایمان و به رقص آمدنت) کردیم! من هم آرزومند دست وآغوش و مضراب نوازندهام عثمانم!
من هم رباب عشقم و عشقم رُبابی استوآن لطفهای زخمهٔ رحمانم آرزوست
ای رباب! تو رباب عثمانی، من هم رباب عشقم. نوازندهی من خود جناب عشق است، من هم مثل تو آرزوی زخمهی نوازندهام را دارم، فقط نوازندهی من «رحمٰن» است!
باقیِ این غزل را ای مطرب ظریف!زین سان همی شمار که زین سانم آرزوست
حال ای مطرب ظریف، باقی این غزل را اینگونه در نظر بگیر و بخوان که:
بنمای, شمس مفخَر تبریز! رو ز شرقمن هدهدم، حضور سلیمانم آرزوست
ای خورشید موجبِ فخرِ تبریز، روی خود را از محل اشراق در درون طلوع ده، من هدهدم و آرزویم حضور در محضر سلیمان است.