غزل شمارهٔ ۴۴۳
این ابیات به اهمیت دریافتن و درک کردن معرفت دل و شناخت همنشین از راه دل و قلب پرداخته است و شاعر بیان کرده است که اگر از راه دل در کسی، نور و روشنایی میبینی او را از دست مده که چنین افرادی کمیاب هستند و باید قدر آنها را مانند گنج بدانی. در پایان شاعر به قدرت و زورمندی عشق پرداختهاست که چنان قوی است که قفلهای آهنی و زنجیرهای آهنین را میشکافد و راه خود را باز میکند.
از دل به دل برادر گویند روزنیستروزن مگیر گیر که سوراخ سوزنیست
ای دوست، شنیدهای که میگویند: «از دل به دل، پنجره و دریچهای هست» فرض کن پنجره نه، سوراخ سوزنی راه هست.
هر کس که غافل آمد از این روزن ضمیرگر فاضل زمانه بود گول و کودنیست
هر کس که از این راه، غافل شد خود اگر دانشمند روزگار است، ابله و کودنی بیش نیست.
زان روزنه نظر کن در خانهٔ جلیسبنگر که ظلمت است در او یا که روشنیست
از آن روزنه در خانه همنشین خود نظر کن ببین در آنجا نور هست یا تاریکی.
گر روشن است و بر تو زند برق روشنشمیدان که کان لعل و عقیق است و معدنیست
اگر آنجا روشن است و نور آن بر تو میزند، قدر آن را بدان که گنج و معدن جواهری است.
پهلوی او نشین که امیر است و پهلوانگل در رهش بکار که سروی و سوسنیست
با او همراه شو که شاه و پهلوان است، او را محترم بدار که عزیز و لطیفی است.
در گردنش درآر دو دست و کنار گیربرخور از آن کنار که مرفوع گردنیست
به او مهر بورز و از او جدا مشو و از او بهره ببر که آزاده و سرفرازی است.
رو رخت سوی او کش و پهلوش خانه گیرکان جا فرشتگان را آرام و مسکنیست
برو و در کنار خانه او و نزدیک او اقامت گزین که در آنجا فرشتگان هستند.
خواهم که شرح گویم میلرزد این دلمزیرا غریب و نادر و بیما و بیمنیست
میخواهم که بیشتر توضیح دهم اما دلم میلرزد زیرا چیز عجیب، کمیاب و بیما و منیست.
آن جا که او نباشد این جان و این بدناز همدگر رمیده چو آبی و روغنیست
آنجا که او نیست تن و روان آدمی، ازهم گسسته و بیگانهاند همچون آب و روغن.
خواهی بلرز و خواه ملرز اینْت گفتنیستگر بر لب و دهانم خود بند آهنیست
خواهی اهمیت بده و خواهی اهمیت مده تو را این گفتنی است؛ اگر حتی قفل آهنی بر دهانم بزنند
آهن شکافتن بر داوود عشق چیست؟خامش که شاه عشق عجایب تهمتنیست
باز کردن و شکافتن آهن برای داوود عشق دشوار نیست و آسان است؛ خامش که شاه عشق، عجب قوی و زورمند است همچون رُستم.