تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۵۱۲

صبر مرا آینه بیماری استآینه ای  عاشق غمخواری است
درد نباشد ننماید صبورکه دل او روشن یا تاری است
آینه جویی‌ست نشان جمالکه رخم از عیب و کلف عاری است
ور کلفی باشد عاریتیستقابل داروست و تب افشاری است
آینه رنج ز فرعون دورکان رخ او زنگی و زنگاری است
چند هزاران سر طفلان بریدکم ز قضا دردسری ساری است
من در آن خوف ببندم تمامچون که مرا حکم و شهی جاری است
گفت قضا بر سر و سبلت مخندکاین قلمی رفته ز جباری است
کور شو امروز که موسی رسیددر کف او خنجر قهاری است
حلق بکش پیش وی و سر مپیچکاین نه زمان فن و مکاری است
سبط که سرشان بشکستی به ظلمبعد توشان دولت و پاداری است
خار زدی در دل و در دیده شاناین دمشان نوبت گلزاری است
خلق مرا زهر خورانیده‌ایاز منشان داد شکرباری است
از تو کشیدند خمار درازتا به ابدشان می و خماری است
هیزم دیگ  فقرا ظالمستپخته بدو گردد کو ناری است
دم نزدم زان که دم من سکستنوبت خاموشی و ستاری است
خامش کن  تا  که بگوید حبیبآن سخنان کز همه متواری است