غزل شمارهٔ ۵۳۷
در این شعر، شاعر از مخصوص بودن خود برای در خدمت ساقی بودن میگوید و از او میخواهد که برای او باده بریزد تا از خوب و بد دنیا رهایی یابد. او به این نکته اشاره میکند که هر انسانی در این دنیا برای کاری خاص خلق شده، و خدا او را برای پیشه بیپیشگی و سرمستی آفریده است. شاعر با تصاویری زیبا از رقص و طواف در کنار یار، احساس مستی و عشق را به تصویر میکشد. او همچنین به شرابی که به صورت رایگان از رحمت الهی به انسانها میرسد، اشاره میکند و از مخاطب خود میخواهد که به مستی و شادی بپردازد. در نهایت، شاعر بر اهمیت محبت و بخششی که شامل حال او شده تاکید میکند و میگوید که آنها فراتر از شمارش و عدد هستند.
کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خودای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد
ای عزیز دست از نصیحت ما بردار که ما هیچ دغدغهای جز خدمت به ساقی خود نداریم، ای ساقی، به ما بیشتر شراب بده تا از خوبیها و بدیها رها شویم.
هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشهایدر پیشهٔ بیپیشگی کردهست ما را نامزد
خدا هر انسانی را در این دنیا مخصوص شغلی و کاری کرد، ما را مخصوص شغل بیشغلی کردهاست.
هر روز همچون ذرهها رقصان به پیش آن ضیاهر شب مثال اختران طواف یار ماه خد
روز بهمانند ذرهها در پیش آن خورشید، رقصان هستیم و شب مثل ستاگان بر گرد آن ماه میگردیم.
کاری ز ما گر خواهدی، زین باده ما را ندهدیاندر سری کاین میرود، او کی فروشد یا خرد؟
اگر کاری از ما بخواهد بهما باده و می نمیدهد؛ کسی که کارش این است کی مشغول کسب و کار میشود؟
سرمست کاری کی کند؟ مست آن کند که میکندباده خدایی طی کند هر دو جهان را تا صمد
آدم شاد و سرمست کی کاری میکند؟ او کند آنچه را میکند؛ می حق و خدایی هر دو جهان را سیر میکند و میپیماید تا صمد.
مستی باده این جهان چون شب بخسپی بگذردمستی سغراق احد با تو درآید در لحد
مستی شراب این دنیا موقتی است و با یک خواب از بین میرود اما مستی باده احد با تو در گور میآید.
آمد شرابی رایگان زان رحمت ای همسایگانوان ساقیان چون دایگان شیرین و مشفق بر ولد
ای همسایگان و یاران! به تازگی نوشیدنیای رایگان از رحمت الهی رسیده است، و ساقیان ما چنان مهربانند که چون دایهای مهربان و شیرین، که بر فرزندان دل بستهاند.
ای دل از این سرمست شو، هر جا روی سرمست روتو دیگران را مست کن تا او تو را دیگر دهد
ای یار عزیز، از این باده سرمست شو و هرجا که میروی سرمست و شاد باش و دیگران را نیز سرمست کن، تا او نیز جامی دیگر به تو دهد.
هر جا که بینی شاهدی چون آینه پیشش نشینهر جا که بینی ناخوشی آیینه درکش در نمد
هرجا که زیبارویی یافتی همچون آینه دربرابر او بنشین اما هرگاه زشترویی را دیدی، آیینه را پنهان کن.
میگرد گرد شهر خوش با شاهدان در کشمکشمیخوان تو لااقسم نهان تا حبذا هذا البلد
در تمام شهر بگرد و با شاهدان و زیبایان در ارتباط باش و در زیر لب از «لااقسم» را تا «حبذا هذا البلد» بخوان.
چون خیره شد زین می سرم خامش کنم خشک آورملطف و کرم را نشمرم کان درنیاید در عدد
هوش مصنوعی: وقتی از نوشیدن این می مست و محو شوم، به خودم میآیم و سکوت میکنم. تواناییهای خوب و مهربانیها را نمیشمارم چون اینها قابل شمارش نیستند و در هیچ عددی نمیگنجند.