غزل شمارهٔ ۷۵۷
هوش مصنوعی: غزل توصیفی از عشق و محبت نسبت به محبوب است. شاعر از نظر حسودان و موانع موجود برای توصیف محبوبش سخن میگوید و به درد و رنجی که عشق به او میآورد، اشاره میکند. در این شعر، شاعر از جستجوی دل خود در دل شب یاد میکند و به زاری و العانش نزد خداوند میپردازد. او حس میکند وجود محبوبش راهی برای گشایش قفل دلش است و نام او را به عنوان کلید مراد جان خود میشناسد. در نهایت، با نام بردن از محبوبش، شمسالدین، دل خود را از قفل رنج و بیکسی میرهاند و به حالت بیهوشی از عشق میافتد. این شعر بیانگر احساسات عمیق و روحانی عاشقانه است.
وصف آن مخدوم میکن گرچه میرنجد حسودکاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخ کبود
هوش مصنوعی: اگر تو به ستایش و وصف آن معشوق بپردازی، حتی اگر حسودان ناراحت شوند و حسادتشان بیشتر شود، این حسادت به خاطر تقدیر از زیبایی او کاهش نخواهد یافت.
گرچه خود نیکو نیاید وصف می از هوشیارچون پی مست از خمار غمزه مستش چه سود
هوش مصنوعی: هرچند وصف شراب از زبان هوشیار زیبا نیست، اما مستی که در پی آن است، به چه کارش میآید وقتی که با غمزهای مست شده است؟
مست آن می گر نهای می دو پی دستار و دلچونک دستار و دلت را غمزههای او ربود
هوش مصنوعی: باید گفت که از آن شراب شاداب و سرمست شدهای و به لباس و دل خود توجهی نداری، زیرا زیباییهای او دل و سرپوشت را ربوده است.
گر دو صد هستیت باشد در وجودش نیست شوزانک شاید نیست گشتن از برای آن وجود
هوش مصنوعی: اگر چه ممکن است تو وجودی دو صد برابر داشته باشی، اما در واقع در وجود او، چیزی نیست. پس از آن رو، شاید به خاطر آن وجود، گشتن و جستجو بیفایده باشد.
نیم شب برخاستم دل را ندیدم پیش اوگرد خانه جستم این دل را که او را خود چه بود
هوش مصنوعی: نیمه شب بیدار شدم و دل خود را نیافتم. دور و بر خانه را جستجو کردم تا ببینم این دل چه چیزی برای او داشت.
چون بجستم خانه خانه یافتم بیچاره رادر یکی کنجی به ناله کی خدا اندر سجود
هوش مصنوعی: وقتی به جستجوی خود ادامه دادم، در هریک از خانهها، مرد بیچارهای را پیدا کردم که در گوشهای نشسته و با ناله دعایی به سمت خداوند میکرد.
گوش بنهادم که تا خود التماس وصل کیستدیدمش کاندر پی زاری زبان را برگشود
هوش مصنوعی: گوشم را تیز کردم تا ببینم چه کسی برای وصل شدن التماس میکند. او را دیدم که در پی نالهاش، زبانش را باز کرد و شروع به گفتگو کرد.
کای نهان و آشکارا آشکارا پیش تواین نهانم آتش است و آشکارم آه و دود
هوش مصنوعی: ای پنهان و پیدا، این دردی که در دل دارم، به روشنی برای تو مشخص است؛ درون من آتش است و در ظاهر، فقط آه و دود به نمایش گذاشتهام.
از برای آنک خوبان را نجویی در شکستصد هزاران جویها در جوی خوبی درفزود
هوش مصنوعی: برای اینکه خوبان را پیدا نکنی، در دلشکستگیها و ناامیدیها، صدها مسیر را امتحان کن؛ اما بدان که در جستجوی خوبی، باید همیشه به جوی محبت و نیکی بپیوندی.
میشمرد از شه نشانها لیک نامش مینگفتدر درون ظلمت شب اندر آن گفت و شنود
هوش مصنوعی: در سکوت و تاریکی شب، او نشانههای پادشاه را به یاد میآورد، اما نامش را بر زبان نمیآورد.
آنگهان زیر زبان میگفت یارم نام اومینگویم گرچه نامش هست خوش بوتر ز عود
هوش مصنوعی: در آن لحظه، زیر زبانی نام یارم را میگفتم و هرچند که نامش از عود خوشبوتر است، اما نمیخواهم نامش را بگویم.
زانک در وهم من آید دزدگوشی از بشرکو در این شب گوش میدارد حدیثم ای ودود
هوش مصنوعی: چون در خیال من، فردی به آرامی به سخنان من گوش میدهد، در این شب که مشغول آوای محبت و دوستی هستم.
سخت میآید مرا نام خوشش پیش کسیکو به عزت نشنود آن نام او را از جحود
هوش مصنوعی: برای من دشوار است که نام زیبا و دلنشین او را برای کسی ببرم که از روی نادانی و کاهلی به عظمت آن نام توجهی نکرده است.
ور به عزت بشنود غیرت بسوزد مر مرااندر این عاجز شدست او بیطریق و بیورود
هوش مصنوعی: اگر به من عزت بخشند، غیرتم به آتش میافتد. در اینجا، من در وضعیت ناتوانی قرار دارم و او بدون راه و مسیر مشخصی، به من نزدیک میشود.
بانگ کردش هاتفی تو نام آن کس یاد کنغم مخور از هیچ کس در ذکر نامش ای عنود
هوش مصنوعی: صدایی از آسمان به تو میگوید که آن شخص را به یاد داشته باش و نگران هیچکس نباش، حتی در یادآوری نام او. ای کسی که به عصبانیت و لجاجت میپردازی، غم و اندوه را فراموش کن.
زانک نامش هست مفتاح مراد جان توزود نام او بگو تا در گشاید زود زود
هوش مصنوعی: چون نام او کلید دستیابی به آرزوهایت است، به سرعت نام او را ببر، تا درها به رویت گشوده شود.
دل نمییارست نامش گفتن و در بسته ماندتا سحرگه روز شد خورشید ناگه رو نمود
هوش مصنوعی: دل من طاقت گفتن نام او را نداشت و در دل من همچنان بسته ماند تا صبح شد و ناگهان خورشید ظهور کرد.
با هزاران لابههاتف همین تبریز گفتگشت بیهوش و فتاد این دل شکستن تار و پود
هوش مصنوعی: با هزاران ناله و فریاد در تبریز، دل من مجروح و بیهوش افتاد و احساساتم را به هم ریخت.
چون شدم بیهوش آنگه نقش شد بر روی اونام آن مخدوم شمس الدین در آن دریای جود
هوش مصنوعی: زمانی که بیهوش شدم، نام آن عزیز شمسالدین بر روی او در آن دریای فراوانی و generosity نقش بست.