تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۸۳۱

هر زمان لطفت همی در پی رسدور نه کس را این تقاضا کی رسد
مست عشقم دار دایم بی‌خمارمن نخواهم مستیی کز می‌رسد
ما نیستانیم و عشقش آتشیستمنتظر کان آتش اندر نی رسد
این نیستان آب ز آتش می‌خوردتازه گردد ز آتشی کز وی رسد
تا ابد از دوست سبز و تازه‌ایماو بهاری نیست کو را دی رسد
لا شویم از کل شیی هالکچون هلاک و آفت اندر شیء رسد
هر کی او ناچیز شد او چیز شدهر کی مرد از کبر او در حی رسد