تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۹۰۰

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزدولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
چه نقش‌ها که ببازد چه حیله‌ها که بسازدبه نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابددر آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانتچو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانستیقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولیکه آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد
گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی کهز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد
چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیندکه گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد
چنان گریزد از تو که گر نویسی نقششز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد