غزل شمارهٔ ۹۰۰
این غزل معماگونه از زبان مولانا شامل نشانه هایی ست که شاعر در هر بیت درباره سوژه به خواننده می دهد تا خواننده به تدریج تا با موضوع غزل آشنا شود با این حال این غزل از چنین پیچیدگی برخوردار است که مترجمان و شارحران مختلف از آن برداشت های گوناگون کردند برای مثال نیکلسون موضوع غزل را در رابطه با عشق می داند و عبدالکریم سروش موضوع غزل را تجربیات شاعر در وادی متافیزیک می داند مضمون اصلی شعر درباره ی هر چه باشد رازگونه و رمزآلود است.
بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزدولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
دامن لطیف او را آن چنان بگیر که ناگهان از تو فرار نکند. اگر در گرفتن دامن او عجله کنی و نیروی بیش از حد لزوم به کار ببری و آن را بکشی مانند تیری که در زه کمان نشسته و زه کمان را می کشند از کمان بیرون جسته و از تو فرار خواهد کرد.
چه نقشها که ببازد چه حیلهها که بسازدبه نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
خاصیت حیله گری دارد و به خوبی نقش بازی می کند و در هر نقشی حاضر می شود از عمق جان فرار می کند.
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابددر آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
همانند تصویر ماه که بر آب افتاده تلالوء و نور را از سطح آب و از فرودست به تو می تاباند ولی اگر وارد آب شوی تا او را بگیری ناگهان متوجه می شوی که ماهی در آب وجود ندارد و ماه اصلی به آسمان گریخته است.
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانتچو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
در دنیای متافیزیک به دنبالش بگردی به تو نشانی خود را در جهان واقعی می دهد و اگر در جهان واقعی به دنبالش بروی به جهان متافیزیک فرار خواهد کرد.
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانستیقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
هیچ چیز در جهان سریعتر از تفکر و گمان وجود ندارد. تو می توانی در لحظه به هر کجای جهان سفر کنی ولی آنچه درباره ی او صحبت می کنیم مانند یقین و باور است و مانند واقعیتی ست که از تفکر نیز می گریزد.
از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولیکه آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد
این که از این و آن می گریزم نه از ترس است و نه از افسردگی بلکه از این رو از این و آن می گریزم که آن نگار لطیف از این و آن می گریزد.
گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی کهز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد
سوژه ی ما مانند گلی از ترس باد پاییزی می گریزد نیست ولی خود همچون باد گریزپاست.
چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیندکه گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد
برخی چیزها از بردن نامشان نیز فراریند برای مثال چون نام سکوت را ببری دیگر سکوت برقرار نیست و سکوت از آنجا می گریزد. آنچه درباره ی آن سخن می گوییم مانند سکوت است اگر نام اش را هم بر زبان بیاوری از تو می گریزد.
چنان گریزد از تو که گر نویسی نقششز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد
سوژه ی ما حتی تحمل آن را که نقش او را بر کاغذ بنگاری ندارد و با نوشتن نامش بر صفحه کاغذ نه حتی نقش اش از کاغذ می گریزد بلکه نشانی اش از دل فرار می کند.