غزل شمارهٔ ۹۵۸
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی موضوعات عشق، وجود، و جستجوی معنا در زندگی میپردازد. شاعر با استفاده از تمثیلها و نمادها میگوید که در دنیای مادی، نشانههای واقعی عشق و جان را نمیتوان به آسانی یافت. او به نوعی ناامیدی از دنیای ملموس اشاره میکند و میگوید که در این عالم، حقیقت و زیباییهای حقیقی کمتر دیده میشود. در نهایت، شاعر انسان را به تأمل درونی و فراموشی جزئیات مادی دعوت میکند تا به حقیقتهای پنهان و عمیقتری برسد.
کدام لب که از او بوی جان نمیآیدکدام دل که در او آن نشان نمیآید
هوش مصنوعی: کدام لب را میتوان یافت که عطر زندگی از آن ساطع نشود؟ و کدام قلب وجود دارد که نشانهای از عشق و احساس در آن نمایان نباشد؟
مثال اشتر هر ذرهای چه میخایداگر نواله از آن شهره خوان نمیآید
هوش مصنوعی: هر ذرهای از وجود اشتر چه فایدهای دارد، اگر لقمه از آن مشهور به دست نمیآید.
سگان طمع چپ و راست از چه میپویندچو بوی قلیه از آن دیگدان نمیآید
هوش مصنوعی: سگان حریص از همه طرف به دنبال چه هستند وقتی بوی قلیه از آن دیگ نمیآید؟
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزاناگر ز غیب به دلها سنان نمیآید
هوش مصنوعی: چرا پنجه شیران مانند برگ گل لرزان است؟ اگر از غیب چیزی به دلها نرسد.
هزار بره و گرگ از چه روی هم علفندبه جان چو هیبت و بانگ شبان نمیآید
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که حتی اگر هزار بره و گرگ در کنار هم قرار داشته باشند، دلیل این که هر دو به علف مشغولاند، این است که ترس و قدرت شبان (که نماد حاکم یا قیم است) در آنجا وجود ندارد. به عبارت دیگر، اگر وجود پاسدار یا حاکم حس نشود، حیوانات به راحتی به کار خود مشغول میشوند.
برون گوش دو صد نعره جان همیشنودتو هوش دار چنین گر چنان نمیآید
هوش مصنوعی: هرگز فراموش نکن که وقتی در دنیای بیرون آشفتگی و صداهای زیادی وجود دارد، باید هوشیار باشی. اگر این اوضاع برایت عادی شود، ممکن است دچار مشکل شوی.
در این جهان کهن جان نو چرا رویدچو هر دمی مددی زان جهان نمیآید
هوش مصنوعی: در این دنیا، چرا زندگی تازهای به وجود میآید، در حالی که هر لحظه از آن دنیای دیگر کمکی نمیشود؟
به دست خویش تو در چشم میفشانی خاکنه آن که صورت نو نو عیان نمیآید
هوش مصنوعی: تو با دستان خود در چشمان دیگران خاک میپاشی، نه اینکه چهرهای تازه و زیبا در مقابلت نمایان نشود.
شکسته قرن نگر صد هزار ذوالقرنینقرین بسیست که صاحب قران نمیآید
هوش مصنوعی: نگاهی به تاریخ بینداز و ببین که هزاران انسان مانند ذوالقرنین وجود داشتهاند، ولی هیچیک به مقام و جایگاه معنوی پیامبران نمیرسند.
دهان و دست به آب وفا کی میشویدکه دم دمش می جان در دهان نمیآید
اگر هر دم و هر لحظه، باده جان نمینوشیدیم؛ چهکسی بی آن، عاشق میشد؟
دو سه قدم به سوی باغ عشق کس ننهادکه صد سلامش از آن باغبان نمیآید
کسی نیست که بهسوی باغ عشق رفته باشد و صد تا خوشآمدگویی و سلام از آن باغبان نشنیده باشد.
ورای عشق هزاران هزار ایوان هستز عزت و عظمت در گمان نمیآید
در پشت عشق، هزاران هزار کاخ و جایگاه باشکوه از بزرگی و خوبی هست که غیرقابل وصف است.
به هر دمی ز درونت ستارهای تابدکه هین مگو کاثری ز آسمان نمیآید
هر لحظه نوری در درون تو میدرخشد و بهتو میگوید که مگو چیزی از آسمان نمیآید.
دهان ببند و دهان آفرین کند شرحشبه صورتی که تو را در زبان نمیآید
دهان را ببند و خاموش باش و خدا خود آنرا شرح خواهد داد بهشکلی که نمیتوانی شرحش دهی.