تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۱۴۹

فغان فغان که ببست آن نگار بار سفرفغان که بنده مر او را نبود یار سفر
فغان که کار سفر نیست سخره دستمکه تا ز هم بدرم جمله پود و تار سفر
ولیک طالع خورشید و مه سفر باشدکه تاز گردششان سایه شد سوار سفر
سفر بیامد وزان هجر عذرها می‌خواستبدان زبان که شد این بنده شرمسار سفر
بگفتمش که ز روباه شانگی بگذرکه شیر کرد شکارم به مرغزار سفر
مراست جان مسافر چو آب و من چون جویروانه جانب دریا که شد مدار سفر
دود به لب لب این جوی تا لب دریادلی که خست در این راه‌ها ز خار سفر
به روی آینه بنگر که از سفر آمدصفا نگر تو به رویش از آن غبار سفر
سفر سفر چو چنان یار غار در سفرستتو بخت بخت سفر دان و کار کار سفر
همیشه چشم گشایم چو غنچه بر سر راهچو سرو روح روانست در بهار سفر
چو شمس مفخر تبریز در سفر افتادچه مملکت که بگسترد در دوار سفر