تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۳۹۸

جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشومراه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم
ای که تو شاه چمنی سیرکن صد چو منیچشم و دلم سیر کنی سخره این خوان نشوم
کعبه چو آمد سوی من جانب کعبه نرومماه من آمد به زمین قاصد کیوان نشوم
فربه و پرباد توام مست و خوش و شاد توامبنده و آزاد توام بنده شیطان نشوم
شاه زمینی و زمان همچو خرد فاش و نهانپیش تو ای جان و جهان جمله چرا جان نشوم