غزل شمارهٔ ۱۴۰۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که بگوید چه خورده که اینچنین شیرین و دلنواز است. او میگوید که رنگ و زیبایی معشوق دیگر دق نمیشود و تپش دلش را نشان میدهد. شاعر از معشوق میخواهد که دور و از پیش او نرود و به او بنگرد، چون دوری از او برایش سخت و دردناک است. او همچنین به حسرت دوری و فراق از معشوق اشاره میکند و به خاطرات خوش هنگام بودن در کنار او میپردازد. شاعر با احساسات شدید و عاشقانه خود، از معشوق میخواهد که در کنار او بماند و از او دور نشود، زیرا دوریاش باعث رنج و درد اوست.
دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرمتا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم
هوش مصنوعی: 昨夜 چه خوردهای بگو ای بت مانند شکر، تا همه سال روز و شب باقی عمرم از آن مصرف کنم.
گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کندرنگ تو تا بدیدهام دنگ شدهست این سرم
هوش مصنوعی: اگر تو به من آسیبی برسانی، رنگ غم تو باعث میشود که چشمانم پر از اشک شود و من از این وضعیت دچار سردرگمی شدهام.
یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش منتا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم
هوش مصنوعی: یک لحظه توقف کن و تند نرو، از پیش من دور نشو تا دل شیدای من بسوزد و من بتوانم با چشم خود به تو نگاه کنم.
سخت دلم همیتپد یک نفسی قرار کنخون ز دو دیده می چکد تیز مرو ز منظرم
هوش مصنوعی: دل من به شدت میزند، کاش کمی آرامش بیاوری. خون به سرعت از دو چشمانم چکیده و تو، سریع از نظرم نرو.
چون ز تو دور می شوم عبرت خاک تیرهامچونک ببینمت دمی رونق چرخ اخضرم
هوش مصنوعی: هر زمان که از تو دور میشوم، مانند خاک سیاه و تیرهای میشوم که فقط در یک لحظه دیدنت، دوباره سرزنده و شاداب میشوم.
چون رخ آفتاب شد دور ز دیده زمینجامه سیاه می کند شب ز فراق لاجرم
هوش مصنوعی: وقتی که آفتاب از دید پنهان میشود، زمین به نشانه فقدان او لباس سیاه بر تن میکند و شب ناگزیر از دوری او به سراغ میآید.
خور چو به صبح سر زند جامه سپید می کندای رخت آفتاب جان دور مشو ز محضرم
هوش مصنوعی: وقتی خورشید صبح طلوع میکند، لباس سفید به تن میکند. ای چهرهات مانند آفتاب، از نزدیکی من دور نشو.
خیره کشی مکن بتا خیره مریز خون منتنگ دلی مکن بتا درمشکن تو گوهرم
هوش مصنوعی: ای معشوق، مرا نادیده نگیری و باعث رنج من نشو. دلم را نشکن و از زیبایی و ارزش وجود من کم نکن.
ساغر می خیال تو بر کف من نهاد دیتا بندیدمت در او میل نشد به ساغرم
هوش مصنوعی: دیگری در دست من جامی از می گذاشت تا بتوانم به یاد تو در آن غرق شوم، اما ارتباطی بین من و آن جام برقرار نشد.
داروی فربهی ز تو یافت زمین و آسمانتربیتی نما مرا از بر خود که لاغرم
هوش مصنوعی: زمین و آسمان به خاطر تو از دارویی برای پرورش و رشد استفاده کردهاند. حالا از تو میخواهم که مرا هم تربیت کنی، چون من لاغر و نیازمند توجه هستم.
ای صنم ستیزه گر مست ستیزهات شکرجان تو است جان من اختر توست اخترم
هوش مصنوعی: ای معشوقهی جدلانگیز، آنقدر مستی که جدالات مانند شکر شیرین است. جان من فدای توست و ستارهی من همانند ستارهی توست.
چند به دل بگفتهام خون بخور و خموش کندل کتفک همیزند که تو خموش من کرم
هوش مصنوعی: مدتهاست به دل خود گفتهام که ساکت باشد و غصهها را در خود نگه دارد، اما دل همچنان ناله میزند و مرا به سکوت پرت نمیکند.