غزل شمارهٔ ۱۴۵۹
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق عمیق و عذابی است که عاشق در پی آن تحمل میکند. شاعر خود را بیکار و ناچار از عشق یار میبیند و به سرگشتگی و وابستگیاش اشاره میکند. او خود را مانند مریخی در غیبت یار و در عذابی شدید احساس میکند. عشق او به حدی عمیق است که از آن به خون دل تعبیر میکند و از رنجهایی که متحمل میشود شکایت دارد. شاعر به دوستش میگوید که او از بیماریاش آگاه است، اما آگاهی او کافی نیست. در نهایت، اشاره به حلاج و مسئلهی رازهای عشق و عدم پذیرش و درک عشق توسط برخی افراد را میکند و از عدم علاقه به اقرار و شناخت عمیق آنها ابراز تنفر میکند.
تا عاشق آن یارم بیکارم و بر کارمسرگشته و پابرجا ماننده پرگارم
هوش مصنوعی: من به خاطر عشق آن محبوب، بیکار هستم و در کارهایم سرگردان و ثابت مانند پرگار باقی ماندهام.
ماننده مریخی با ماه و فلک خشمموز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم
هوش مصنوعی: خشم من مانند خشم یک موجود مریخی است که با ماه و آسمان درگیر شده است و از دور به صورت بیاحترامی به کرهی زرد رنگ آسمان نگاه میکند.
گر خویش منی یارا می بین که چه بیخویشمز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم
هوش مصنوعی: اگر تو دوست من هستی، ببین که من چه اندازه بیخود و گمگشتهام. از رازهای درونم چه میپرسی، در حالی که من خود را به نمایش گذاشتهام و معروف شدهام؟
جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامدمن زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم
هوش مصنوعی: غیر از درد و رنجی که عاشق به دل میکشد، چیزی دیگر از آن شیر (که به معنای عشق و شجاعت است) نمینوشم. من فرزند آن شیر هستم و به دنبال دلجوئی و تحمل رنج هستم.
رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانیای دوست نمیبینی کز فاتحه بیمارم
هوش مصنوعی: من بیمار و دردمند هستم و تو این را میدانی، اما با خواندن فاتحه برایم، نمیدانی که من در چه حالی هستم و چقدر به کمک نیاز دارم.
حلاج اشارت گو از خلق به دار آمدوز تندی اسرارم حلاج زند دارم
هوش مصنوعی: حلاج به نشانهای از طرف مردم به دار قضاوت رسید، و از شدت رازهایی که در دل دارم، به من هم به نوعی میزند.
اقرار مکن خواجه من با تو نمیگویممن مرده نمیشویم من خاره نمیخارم
هوش مصنوعی: به کسی که به او نزدیک هستی، نمیگویم که کارها را به رو در میآوری؛ زیرا من هنوز زندهام و دردهای خودم را دارم.
ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزیز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم
هوش مصنوعی: ای کسی که وجود و مقام شمس الحق تبریزی را انکار میکنی، از وجود تو که به حقیقت نمیرسی، دوری میزنم و از تو بیزارم.