غزل شمارهٔ ۱۵۳۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از محبوب خود میخواهد که به او بنگرد و از خودرویی دوری کند. او میگوید که وجودش تحت تأثیر محبوبش پر از عشق و زندگی است و از او میخواهد که دلش را نشکنند. شاعر به جستجوی محبوبش ادامه میدهد و بیان میکند که او بیشتر از محبوب به دنبال اوست. همچنین اشاره میکند که هیچکس نمیتواند به خوبی به عمق عشق او پی ببرد و این جستجوی بیپایان او را به خواب و سوگ میکشاند. در نهایت، او از دشواریهای این عشق و تلاشهایش برای پیدا کردن محبوب میگوید، در حالی که محبوب هیچگاه در یک جا نمیایستد.
مگردان روی خود ای دیده رویمبه من بنگر که تا از تو برویم
هوش مصنوعی: ای چشمان زیبا، روی خود را از من برنگردان. به من نگاه کن، زیرا ممکن است که از تو فاصله بگیرم.
سبوی جسمم از چشمهات پرآب استمکن ای سنگ دل مشکن سبویم
هوش مصنوعی: جسم من همچون ظرفی است که از چشمهی محبت تو پُر شده است. پس ای سنگدل، آن را نشکن و بیرحمی نکن.
تو جویایی و من جویانتر از توکه داند تو چه جویی من چه جویم
هوش مصنوعی: تو به دنبال چیزی هستی و من حتی بیشتر از تو به دنبالش هستم؛ اما چه کسی میداند که تو دنبال چه چیزی هستی و من به دنبال چه چیزی میگردم؟
همین دانم که از بوی گل تومثال گل قبا در خون بشویم
هوش مصنوعی: میدانم که از عطر گل تو، مانند گل سرخ در خونم غرق میشوم.
منم ضراب و عشقت چون ترازواز این خاموش گویا چند گویم
هوش مصنوعی: من یک صراف هستم و عشق تو برایم همانند ترازویی است که در سکوت تمام سخنهایم را سنجش میکند.
زهی مشکل که تو خود سو نداریو من در جستن تو سو به سویم
هوش مصنوعی: ای کاش که تو خود را نمیسوزانی و من در جستجوی تو در هر سو میکوشم.
تو اندر هیچ کویی درنگنجیو من اندر پی تو کو به کویم
هوش مصنوعی: تو در هیچ جایی جا نمیگیری و من در پی تو در هر کجا میروم.