غزل شمارهٔ ۱۶۲۹
هوش مصنوعی: در این شعر عارفانه، شاعر به بیان حال خود و احساساتش میپردازد. او به مخموری و سرمستی خود اشاره میکند و از دلشکستگی ناشی از دوری از معشوق صحبت میکند. شاعر میگوید که هرچه بخواهد میتواند بگوید یا انجام دهد، چون همه چیز برای او مجاز است در حالی که درونش در حال شعلهور شدن است. او از اهمیت باده و جام میگوید و به نوعی رنجور بودن خود را به نمایش میگذارد. در پایان، اشاره به شمس تبریزی به عنوان شمع راه و روشنایی خاصی در زندگیاش دارد و خود را همچون ماه در کنار آن میبیند. این شعر نمایانگر جستجو برای حقیقت و عشق الهی است.
دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورمیا نمکدان کی دیدهست که من در شورم
هوش مصنوعی: دل چه گناهی کرده که حالا من مست و خرابم؟ یا کی تا به حال دیده که من اینقدر شاداب و سرزنده باشم؟
هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیستهر چه امروز بگویم بکنم معذورم
هوش مصنوعی: هر کاری که امروز انجام دهم، هیچ عواقبی ندارد و هر چیزی که امروز بگویم، قابل توجیه است.
بوی جان هر نفسی از لب من می آیدتا شکایت نکند جان که ز جانان دورم
هوش مصنوعی: هر باری که نفس میکشم، بویی از جانم به مشام میرسد تا اینکه جانم از دوری معشوق شکایت نکند.
گر نهی تو لب خود بر لب من مست شویآزمون کن که نه کمتر ز می انگورم
هوش مصنوعی: اگر لب خود را بر لب من بگذاری، پای در راه مستی میگذاری. امتحان کن که هیچ کم از شیرینی و شدت می انگور ندارم.
ساقیا آب درانداز مرا تا گردنزانک اندیشه چو زنبور بود من عورم
هوش مصنوعی: بیا و به من آب بده تا سیراب شوم، زیرا فکر و خیالم مانند زنبور به شدت در حال گشت و گذار است و من از این افکار خسته و ناتوان هستم.
شب گه خواب از این خرقه برون می آیمصبح بیدار شوم باز در او محشورم
هوش مصنوعی: شب زمانی که خواب از این لباس درویشی به در میآیم، صبح که بیدار میشوم، دوباره در همان لباس و حال و هوا قرار دارم.
هین که دجال بیامد بگشا راه مسیحهین که شد روز قیامت بزن آن ناقورم
هوش مصنوعی: بشتابید که دجال آمده است، راه را برای مسیح باز کنید. بشتابید که روز قیامت فرا رسیده، ناقوس را به صدا درآورید.
گر به هوش است خرد رو جگرش را خون کنور نه پارهست دلم پاره کن از ساطورم
هوش مصنوعی: اگر کسی به عقل و درایت خود باشد، باید دلش را از درد و رنج پر کند، وگرنه دل من که در حالFragmented است را با چاقو بشکافد.
باده آمد که مرا بیهده بر باد دهدساقی آمد به خرابی تن معمورم
هوش مصنوعی: شراب آمده است تا مرا بیهدف به هدر دهد، و ساقی نیز به خانه ویران من آمده است در حالی که بدن سالم من در حال استراحت است.
روز و شب حامل می گشته که گویی قدحمبیکمر چست میان بسته که گویی مورم
هوش مصنوعی: روز و شب در حال نوشیدن شراب بودم، که انگار بدون کمر به سرعت در حال حرکت هستم، همچون موری که در حال جنب و جوش است.
سوی خم آمده ساغر که بکن تیمارمخم سر خویش گرفتهست که من رنجورم
هوش مصنوعی: به سمت من آمده است که مرا تسکین دهد، چون خود خم میباشد و حال من بد است.
ما همه پرده دریده طلب می رفتهمی نشسته به بن خم که چه من مستورم
هوش مصنوعی: همه ما که در جستجوی حقیقت و راز هستیم، به دنبال زمینهای برای افشای خود میگردیم و در مکانی دنج و خلوت مینشینیم تا درک کنیم که چه چیزی در درون ما پنهان است.
تو که مست عنبی دور شو از مجلس ماکه دلت را ز جهان سرد کند کافورم
هوش مصنوعی: ای کسی که به رنگی جذاب در غفلت هستی، از جمع ما دور شو؛ زیرا گرما و شوری دل تو را از چیزهای دنیا سرد میکند.
چون تنم را بخورد خاک لحد چون جرعهبر سر چرخ جهد جان که نه جسمم نورم
هوش مصنوعی: زمانی که بدن من در خاک آرام گیرد، مانند نوشیدنیای که بر گردونه آسمان ریخته میشود، جانم تلاش میکند که نه من جسم هستم بلکه نور و روح هستم.
نیم آن شاه که از تخت به تابوت رومخالدین ابدا شد رقم منشورم
هوش مصنوعی: نیم آن شاهی که از تخت به تابوت میرود، خالدین ابداً میشود و منشورم را به ثبت میرساند.
این جمله بیانگر این است که یک پادشاه که قدرت و مقام خود را از دست میدهد، به نوعی جاودانگی و ثبت نام خود در تاریخ میرسد.
اگر آمیختهام هم ز فرح ممزوجموگر آویختهام هم رسن منصورم
هوش مصنوعی: اگر در حال شادی هستم، این شادمانی به من رسیده و اگر در حال آویختن به چیزی هستم، به خاطر مقاومتم و قدرت هرگز تسلیم نمیشوم.
جام فرعون نگیرم که دهان گنده کندجان موسی است روان در تن همچون طورم
هوش مصنوعی: من جامی را که فرعون مینوشید، نمینوشم زیرا در آن روح موسی که در بدنش است، مانند کوه طور درون من وجود دارد.
هله خاموش که سرمست خموش اولیترمن فغان را چه کنم نی ز لبش مهجورم
هوش مصنوعی: سکوت کن که من در حالت سرمستی هستم و نمیدانم با فریاد خود چه کنم، زیرا از لب او دور شدهام و حسرت او در دلم باقی مانده است.
شمس تبریز که مشهورتر از خورشید استمن که همسایه شمسم چو قمر مشهورم
هوش مصنوعی: شمس تبریز به اندازهای معروف و درخشان است که میتوان او را از خورشید هم مشهورتر دانست. من نیز که همسایه او هستم، مثل ماه شناخته شدهام.