غزل شمارهٔ ۱۶۹۴
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احوالات عاشقانه و احساس ندامت شاعر است. او با ناز و کرشمه به پیش معشوق بازمیگردد و از دردها و غمهایش یاد میکند. شاعر خود را مانند زمین خشک میبیند که نیازمند رحمت و لطافت معشوق است. او ترجیح میدهد اسیر عشق معشوق باشد تا اینکه در مقام و ثروت باشد. در اشعار، او به وفاداری و بندگیاش تأکید میکند و میگوید که در absence معشوق احساس خسران و تنهایی میکند. همچنین اشاره میکند که وجود او به تنهایی بیمعناست و عشق معشوق برای او همچون زندگیبخش است. شاعر در نهایت از معشوق میخواهد که او را در جمع خود بپذیرد و به او سلام دهد.
بازآمدم خرامان تا پیش تو بمیرمای بارها خریده از غصه و زحیرم
هوش مصنوعی: من دوباره با ناز و زیبایی به سوی تو برگشتم تا در آغوش تو جان بسپارم، ای کسی که بارها به خاطر غمت دلم را خریدهای و از زحمت و درد رنجیدهام.
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشکمجز رعد تو نخواهم جز جعد تو نگیرم
هوش مصنوعی: من مانند یک زمین خشک نیاز به محبت و رحمت تو دارم و هیچ چیز دیگری جز صدای رعد و برق تو را نخواهم و هیچ زنی با زیبایی تو را نخواهم.
خوشتر اسیری تو صد بار از امیریخاصه دمی که گویی ای خسته دل اسیرم
هوش مصنوعی: خوشحالترم از اینکه اسیر تو هستم تا اینکه امیر باشم، بهخصوص زمانی که به من میگویی: ای دل خسته، من اسیر توام.
خاکی به تو رسیده به از زری رمیدهخاصه دمی که گویی ای بینوا فقیرم
هوش مصنوعی: خاکی که به تو رسیده، از طلا هم ارزشمندتر است، به ویژه زمانی که احساس میکنم در بینیازی هستم و در عذاب فقر به سر میبرم.
از ماجرا گذر کن گو عقل ماجرا راچنگ است ورد و ذکرم بادهست شیخ و پیرم
هوش مصنوعی: بگذار از داستان و وقایع عبور کنیم، زیرا عقل تنها به تنگناها و مشکلات میپردازد. ذکر و یاد من مانند شراب است، که برای من به مانند شیخ و پیرم ارزشمند است.
ای جان جان مستان ای گنج تنگدستاندر جنت جمالت من غرق شهد و شیرم
هوش مصنوعی: ای جان من، ای گنجی که در دل تنگدلان نهفتهای، من در بهشت زیبایی تو غرق در لذت و شیرینیام.
من رستخیز دیدم وز خویش نابدیدمگر چون کمان خمیدم پرنده همچو تیرم
من وقتی او را یافتم خودم را گم کردم درست هست که جسمم مثل کمان خمیده است ولی جانم مثل تیر پران شده است
خاکی بدم ز بادت بالا گرفت خاکمبیتو کجا روم من ای از تو ناگزیرم
هوش مصنوعی: من در این خاک هستم و به واسطهی تو به عرش میرسم. اما بدون تو نمیدانم به کجا بروم، زیرا تو برای من ضروری و ناگزیر هستی.
ای نور دیده و دین گفتی به عقل بنشینای پردهها دریده کی می هلی ستیزم
هوش مصنوعی: ای روشنی چشم و دین، وقتی عقل را به آرامش دعوت کردی، چه زمانی پردهها را کنار میزنی و بر سر من میپری.
من بنده الستم آن تو بوده استمآن خیره کش فراقت می راند خیر خیرم
من بندهای هستم که همیشه وابسته به تو بودهام. جداییات برایم بسیار سخت و آزاردهنده است و من از این وضعیت رنج میبرم.
کی خندد این درختم بینوبهار رویتکی دررسد فطیرم تا نسرشی خمیرم
درخت وجود من بدون بهار دیدن تو لبخند نخواهد زد .چه زمانی به من نان تازه میرسد تا خمیرم را به هم بزنم؟
تا خوان تو بدیدم آزاد از ثریدمتا خویش تو بدیدم از خویش خود نفیرم
وقتی به سفره و نعمت تو نگاه کردم، از مقام و جایگاه خود رها شدم. وقتی به تو توجه کردم، تمام آنچه که به خودم مربوط بود را فراموش کردم و تنها تو را دیدم.
از من گذر چو کردی از عقل و جان گذشتمدر من اثر چو کردی بر گنبد اثیرم
وقتی راهت به من خورد و به من آمدی از عقل و روح خودم گذشتم وقتی در من اثر کردی خودم را در گنبد آسمان دیدم
در قعدهام سلامی ای جان گزین من کنتا بیسلام نبود این قعده اخیرم
ای جان جانان در این تلاشم سلامی برای من بگو تا تلاشم بیهوده نباشد
من کف چرا نکوبم چون در کف است خوبممن پا چرا نکوبم چون بم شدهست زیرم
چرا خوشحالی نکنم وقتی به دستم آن خوب آمده است چرا رقص نکنم چون زیر پایم که خالی بود اکنون توسط آن خوب پر شده است
تبریز شمس دین را از ما رسان تو خدمتخدمت به مشرقی به کز روش مستنیرم
هوش مصنوعی: تبریز، شمسالدین را از ما به مشرق برسان. تو به او خدمت کن که من از روشنیاش بهرهمند شدهام.