غزل شمارهٔ ۱۷۲۶
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به روشنی از حال و هوای خود در حالت خمار بودن صحبت میکند و خواستار شراب است تا به فراموشی و سرخوشی برسد. او به شفافیت و عمیق بودن رابطهاش با محبوب اشاره میکند و از او میخواهد که راز دلش را بپوشاند. همچنین، شاعر به مسائلی چون عشق، احساس گناه، و وابستگی به محبوب میپردازد و او را به نور و روشنی تشبیه میکند. در نهایت، شاعر خود را در مقابل محبوبش تسلیم کرده و به او ابراز عشق میکند، به این امید که بتواند از درد و رنجهایش رهایی یابد.
بیار باده که دیر است در خمار تواماگرچه دلق کشانم نه یار غار توام
شراب را بیاور که مدت مدیدی ست خمار آنم که شراب تو را بچشم اگر چه من لایق آن نیستم که گفته شود دوست صمیمی توام بلکه من فقط مانند یک خدمتکار لباس درویشی تو را برایت می آورم.
بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشتغلام همت و داد بزرگوار توام
کار من با یک قدح کوچک شراب راه نمی افتد بلکه خمره شراب و پیمانه بزرگ شراب را باید بیاوری تا از خماری تو خارج شوم. بزرگ همتی و عدل تو من را نوکر تو می کند.
در این زمان که خمارم مطیع من می باشچو مست گشتم از آن پس به اختیار توام
اکنون که من تشنه و خمار آن شراب روی تو هستم تو اندکی از من اطاعت کن و به حرفم گوش بده، بلکه که مرا سیراب از شراب وجود خودت کردی از آن پس من مطیع و گوش به فرمان تو خواهم شد.
بیار جام اناالحق شراب منصوریدر این زمان که چو منصور زیر دار توام
منظور من از اینکه می گویم پیمانه شراب بیاور شراب انگور نیست بلکه من مانند منصور حلاج منظورم خونی ست که در رگ هایم جریان دارد و من را به وجد می آورد چرا که اکنون خود را مانند منصور حلاج وزیر چوبه دار تو می بینم.
به یاد آر سخنها و شرطها که ز الستقرار دادی با من بر آن قرار توام
یادت می آید چه شرط هایی از روز نخست آفرینش با هم گذاشتی من همچنان به آن شرط ها وفا دارم.
بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منیعجبتر اینک در این لحظه من سوار توام
ای دست من به پیاله ی شراب او بگو اگر چه او امروز بر تو نشسته است (مراد قرار گرفتن پیاله بر روی کف دست است). ولی نکته عجیب اینکه در این لحظه من بر پیاله ی شراب سوار شده ام.
میان حلقه به ظاهر تو در دوار منیولی چو درنگرم نیک در دوار توام
اگر چه در ظاهر تو بر مدار من می گردی ولی وقتی خوب نگاه کنم این من هستم که بر مدار تو می چرخم.
به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهرهکه من عدو قدحهای زهربار توام
من تا زمانی که در این جهان هستم شراب نخواهم نوشید زیرا من دشمن پیاله های زهربار طالع سعد خود هستم
چو شیشه زان شدهام تا که جام شه باشمشها بگیر به دستم که دست کار توام
من از آن رو مانند شیشه صاف و شفاف شده ام که بتوانم روزی جام شرابی باشم در دست پادشاه. ای پادشاه من را در دستانت بگیر که من ابزار دست تو باشم.
عجب که شیشه شکافید و می نمیریزدچگونه ریزد داند که بر کنار توام
جالب آنکه حتی اگر شیشه ی جام در دستان تو بشکند شراب موجود در آن بر زمین نخواهد ریخت چرا که این شراب به اصل خود که تو باشی رسیده و از کنار تو دور نخواهد شد.
اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توامچو زعفران شدم اما به لاله زار توام
اگر چه قامت من همچون کمان خمیده است ولی از جفای تیر تو مانند رعفران لاغر و همچون لاله زار داغدار تو هستم.
چگونه کافر باشم چو بت پرست توامچگونه فاسق باشم شرابخوار توام
نمی توان من را کافر دانست در حالی که بت روی زیبای تو را می پرستم و نمی توان من را گناهکار دانست در حالی که تنها گناهم آشامیدن شراب روحانی توست.
بیا بیا که تو راز زمانه می دانیبپوش راز دل من که رازدار توام
ای که راز خلقت را می دانی بیا و راز گناهان مرا بپوشان چرا که این منم که راز های نگفته عشق تو را می دانم.
چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ منگمان فتاد رخم را که هم عذار توام
از صورت زیبای تو آنچنان نور زیبایی بر صورت من افتاد که صورت من گمان کرد او هم در زیبایی هم شان و هم پایه ی صورت زیبای توست.
شمرد مرغ دلم حلقههای دام تو رااز آن خویش شمارم که در شمار توام
مرغ دل من قدم به قدم در دام تو می افتد از این به یعد من را متعلق به خودت بدان چرا که متعلق به تو هستم.
اگرچه در چه پستم نه سربلند تواموگرچه اشتر مستم نه در قطار توام
با وجود آنکه در قعر یه چاه عمیقم ولی به اعتبار عشق تو سربلند هستم با وجود آنکه شتر نافرمان و مست هستم ولی به اعتبار آنکه متعلق به توام و در قطار شترهای تو هستم کسی من را حقیر نمی داند.
میان خون دل پرخون بگفت خاک تو رااگرچه غرقه خونم نه در تغار توام
اگر چه دل من خونین است ولی خاک به تو می گوید که من در ظرف تو با وجود خونین دلی قرار ندارم. (من با وجود آنکه به خون افتاده ام ولی نمرده ام).
اگرچه مال ندارم نه دستمال تواماگرچه کار ندارم نه مست کار توام
با وجود آنکه دارایی ندارم ولی اسیر تو نیستم و با وجود بیکاری شیفته ی کار کردن برای تو نیستم.
برآی مفخر آفاق شمس تبریزیکه عاشق رخ پرنور شمس وار توام
ای افتخار جهان بلند شو و روی بنما زیرا من عاشق روی پر از نور خورشید گون تو هستم.