غزل شمارهٔ ۱۷۹۶
هوش مصنوعی: این شعر درباره محبوبی است که در باغ دی میگردد و به زیباییهای اطراف مینگرد. شاعر احساس میکند که محبوبش به ارزش لبخند و محبت او پی نبرده و در نتیجه دچار سردرگمی شده است. او به فتنهها و آتشهای ناشی از عشق اشاره میکند و از پوچی و بیمعنایی زندگی بدون معشوق سخن میگوید. تصویرسازیهای زیبایی از خاشاک، نور و جان در شعر وجود دارد که نشاندهنده تضاد بین زیباییها و حقیقتهای زندگی است. شاعر در نهایت به نابودی خود بیمقدار از محبت اشاره میکند و هشدار میدهد که بدون محبوب، وجودش بیمعناست.
دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمنصد حور کش داری ولی بنگر یکی داری چو من
هوش مصنوعی: محبوب من در باغ دی، در حال پرسهزنی بود و میگفت: ای چمن، تو صدها حور زیبا داری، اما به یاد داشته باش که یکی مثل من هم در دسترس داری.
قدر لبم نشناختی با من دغاها باختیاینک چنین بگداختی حیران فی هذا الزمن
هوش مصنوعی: به دلیل ندانستن ارزش لبهای من، تو دچار فریبکاری شدی و حالا در این زمان به شدت سرگردان و پریشان شدهای.
ای فتنهها انگیخته بر خلق آتش ریختهوز آسمان آویخته بر هر دلی پنهان رسن
هوش مصنوعی: ای بلاهایی که بر مردم فرود آمدهاید، شعلههای آتش را برپا کردهاید و از آسمان به دلها آویختهاید، بر هر دلی که پنهان است زنجیری به وجود آوردهاید.
در بحر صاف پاک تو جمله جهان خاشاک تودر بحر تو رقصان شده خاشاک نقش مرد و زن
هوش مصنوعی: در دریاى زلال و بیآلایش تو، تمام دنیا همانند خاشاک و زباله است. در این دریا، خاشاک به رقص درآمده و به شکل مرد و زن در آمده است.
خاشاک اگر گردان بود از موج جان از جا مروسرنای خود را گفته تو من دم زنم تو دم مزن
هوش مصنوعی: اگر خاشاکی در دریا به حرکت درآید، من به کسی که جانش در تب و تاب است، خواهش میکنم که به صدای من توجه نکند و خود را از تحرک باز ندارد؛ چون من در حال دم زدن هستم و تو نباید دم بزنید.
بس شمعها افروختی بیرون ز سقف آسمانبس نقشها بنگاشتی بیرون ز شهر جان و تن
هوش مصنوعی: تو روشناییهای زیادی را در فضای آسمانی ایجاد کردی و طرحهای فراوانی را فراتر از مرزهای زندگی و وجود کشیدهای.
ای بیخیال روی تو جمله حقیقتها خیالای بیتو جان اندر تنم چون مردهای اندر کفن
هوش مصنوعی: ای کسی که بیتوجهی به تو باعث میشود تمام واقعیتها به مانند خیال به نظر برسند. ای کسی که نبودت باعث مرگ جانم در این بدن شده و مرا همچون مردهای در کفن قرار داده است.
بینور نورافروز او ای چشم من چیزی مبینبیجان جان انگیز او ای جان من رو جان مکن
هوش مصنوعی: ای چشم من، بدون نور روشناییبخش او چیزی نبیند. ای جان من، بدون وجود زندهکننده او بیجان نشو.
گفتم صلای ماجرا ما را نمیپرسی چراگفتا که پرسشهای ما بیرون ز گوش است و دهن
هوش مصنوعی: با توجّه به اینکه من از ماجرای ما خبر نمیگیری، از او پرسیدم که چرا اینطور است. او جواب داد که سوالات ما هیچوقت به گوش و دهان نمیرسند و در واقع، فراتر از آنچه که بیان میشود، قرار دارند.
ای سایه معشوق را معشوق خود پنداشتهای سالها نشناخته تو خویش را از پیرهن
هوش مصنوعی: شما سالها بر این باور بودهاید که سایه معشوقتان، خود معشوق واقعی شماست و در این مدت نتوانستهاید خودتان را از این تصور و اشتباه نجات دهید.
تا جان بااندازهات بر جان بیاندازه زدجانت نگنجد در بدن شمعت نگنجد در لگن
هوش مصنوعی: زمانی که وجود تو به وسعت جان بیپایان است، دیگر زندگیات در قید و بند محدودیتها نمیگنجید. همچون شمعی که در ظرف محدود نمیتواند جا بگیرد.