غزل شمارهٔ ۱۸۰۲
هوش مصنوعی: این متن از یک شعر عاشقانه و فلسفی است که در آن شاعر به جستجوی معشوق و کشمکشهای درونی خود اشاره میکند. او از گردشهای دل و تن و نبرد بین روح و جسم سخن میگوید. شاعر به سعی و تلاش برای وصال و درک معشوق اشاره کرده و از لجاجت و صبر خود میگوید. او به تشابه بین جان و تن، و نیز اصول پویایی در زندگی اشاره میکند و در نهایت، به ارتباط عمیق خود با شمس تبریزی اشاره دارد و نگرانیاش از پیچیدگیهای دیدار و روابطشان را بیان میکند.
به طور کلی، این شعر بر تضادهای وجودی و احساسات عاشقانه تمرکز دارد و تصویر زیبایی از عشق و جستجوی معانی عمیق ارائه میدهد.
چندان بگردم گرد دل کز گردش بسیار مننی تن کشاند بار من نی جان کند پیکار من
چنان به دور دل و عشق می گردم که از این تلاش و ممارست من دیگر تن و جان توان همراهی من را ندارند
چندان طواف کان کنم چندان مصاف جان کنمتا بگسلد یک بارگی هم پود من هم تار من
من چنانی به دور این سرچشمه و معدن گران بها میچرخم و در نبرد با جانم میجنگم تاجایی که حتی یکباره تمام رشتههای وجودم از هم جدا شود.
گر تو لجوجی سختسر من هم لجوجم ای پسرسر مینهد هر شیر نر در صبر پاافشار من
اگر تو لجوج و سرسخت هستی، من هم در این پیکار کم از تو ندارم. چنانی که هر شیر نر در مقابل این صبر و استقامت من سرتعظیم به زمین می ساید.
تن چون نگردد گرد جان با مشعل چون آسمانای نقطه خوبی و کش در جان چون پرگار من
تن چگونه دور جانی که چنان مشعلی در آسمان هستی است نگردد؟ ای نقطه عطف و نیکویی که در جان همچون پرگار منی و مرا هدایت میکنی.
تا آب باشد پیشوا گردان بوَد این آسیاتو بیخبر گویی که بس که آرد شد خروار من
تا آب (کنایه از عشق) در آسیای جان باشد این آسیا می چرخد و تو که از برکت این عشق بیخبری میگویی که بس کن که زندگی من در حال زیر و رو شدن است. (در حالی که چنین نیست)
او فارغ است از کار تو وز گندم و خروار توتا آب هست او میتپد چون چرخ در اسرار من
اما عشق فارغ از حال تو و باید و نباید ها و آنچه که تو گمان میبری به صلاح توست؛ به کار خود ادامه می دهد و تا عشق هست مانند چرخی است که در آسیا می چرخد، در بطن و دل زندگی من نیز می چرخد
غلبیرم اندر دست او در دست میگردانَدمغلبیر کردن کار او غلبیر بودن کار من
من در دست عشق چون غربیلی هستم که او مرا می گرداند و ناخالصی های مرا سرند کرده و جدا می کند من بایستی این چنین ذات خود را صاف و سرند نمایم و کار عشق هم جدا کردن همین ناخالصی ها ست
نی صدق ماند و نی ریا نی آب ماند و نی گیاوانگه بگفتم هین بیا ای یار گلرخسار من
و زمانی که از رنگ و ریا و ناخالصی های من اثری نماند حضرت دوست به من می گوید که تو اکنون یار نازنین منی بیا در کنار من باش (الله ولی الذین آمنو و عملو الصالحات)
ای جان جان مست من ای جسته دوش از دست منمشکن ببین اشکست من خیز ای سپهسالار من
ای جان پاک شده و مست از عشق من، ای کسی که مدتی دور از من بوده ای تو اکنون مانند سپه سالاری پیروز از جنگ بازگشته ای برخیز و با افتخار در روبروی من بایست
ای جان خوشرفتار من میپیچ پیش یار منتا گویدت دلدار من ای جان و ای جاندار من
ای جان پاک شده و درست رفتار در بر دلدار برو تا تو را عزیز داشته و تو را جان و دل خطاب کند (یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک راضیه مرضیه)
مثل کلابهست این تنم حق میتند چون تن زنمتا چه گولم میکند او زین کلابه و تار من
این تن همچون کلاف است که بدور حق می پیچد و تا چه شود که ازین تنیدن و تلاش چه حاصل گردد.
پنهان بود تار و کشش پیدا کلابه و گردششگوید کلابه کی بود بیجذبه این پیکار من
این تلاش از دید چشم پنهان است و چند و چون ظاهری از آن پیداست اما این تلاش و پیکار بدون جذبه و عنایت حضرت دوست به سرانجامی نمی رسد
تن چون عصابه جان چو سر کان هست پیچان گرد سرهر پیچ بر پیچ دگر توتوست چون دستار من
تن انسان همانند عصابه (پارچه ای که دور سر میپیچند) است و جان نیز همچون سر بوده و تن بدور جان پیچیده شده و هر پیچی بر پیچ دیگر تو در تو است همچون دستاری که من بر سر دارم
ای شمس تبریزی طری گاهی عصابه گه سریترسم که تو پیچی کنی در مغلطه دیدار من
ای شمس تبریزی، که موجب تازگی و طربناکی جان منی، تو نیز گاهی همچون دستار و گاهی همانند سر هستی (جانی و تنی) و من می ترسم که دیگر به دیدار من نیایی