غزل شمارهٔ ۱۸۱۰
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بررسی مفهوم دزدی و عشق میپردازد. او دزد را به عنوان نماد عشق معرفی میکند که از دلها دزدی میکند و تنها سلطان عشق است که میتواند دلها را تسخیر کند. دزدها و عشق در اینجا به هم وابستهاند و هر دو به نوعی از دیگران میربایند. شاعر اشاره میکند که وقتی عشق به انسانها حمله میکند، همگان در جستجوی او میگردند و خودشان به نوعی دزد عشق میشوند. او به قدرت عشق و آسیبهایی که میتواند بزند، اشاره دارد و از زخم عشق به عنوان منبع حیات و همچنین درد یاد میکند. در نهایت، او از محبوبش میخواهد که زخمزنی کند، چرا که آن زخمها برای او حکم حیات را دارند.
من دزد دیدم کو برد مال و متاع مردماناین دزد ما خود دزد را چون می بدزدد از میان
هوش مصنوعی: من دزدی را دیدم که اموال و کالاهای مردم را میبرد. اما این دزد، خود دزدیده میشود و این میان، او نیز به نوعی در معرض دزدی قرار دارد.
خواهند از سلطان امان چون دزد افزونی کنددزدی چو سلطان می کند پس از کجا خواهند امان
هوش مصنوعی: دزدها از سلطان امنیت میخواهند، اما وقتی خود سلطان دزدی میکند و ظلم را افزایش میدهد، از کجا میتوانند انتظار امنیت داشته باشند؟
عشق است آن سلطان که او از جمله دزدان دل بردتا پیش آن سرکش برد حق سرکشان را موکشان
هوش مصنوعی: عشق مانند فرمانروایی است که از میان دزدان دل، گروهی را به خود جلب میکند و تا به سرکشترین افراد نیز میرسد. در حقیقت، عشق قدرتی دارد که حتی سرسختترین دلها را تحت تأثیر قرار میدهد و حق را به آنها میآورد.
عشق است آن دزدی که او از شحنگان دل می برددر خدمت آن دزد بین تو شحنگان بیکران
هوش مصنوعی: عشق همان دزدی است که دلهای شاد و سرزنده را میرباید. در کنار این دزد، تو هم میتوانی دلهای بیکران را پیدا کنی.
آواز دادم دوش من کای خفتگان دزد آمدهستدزدید او از چابکی در حین زبانم از دهان
هوش مصنوعی: دیشب به من صدایی رسید که کسی گفت: ای خوابزدهها، دزد آمده است! او به قدری چابک است که زبان مرا از دهانم دزدیده است.
گفتم ببندم دست او خود بست او دستان منگفتم به زندانش کنم او می نگنجد در جهان
هوش مصنوعی: گفتم که دستان او را ببندم، اما او خود دستهایم را بست. وقتی هم که به فکر زندانی کردنش بودم، دیدم او در هیچجای دنیا جا نمیشود.
از لذت دزدی او هر پاسبان دزدی شدهاز حیله و دستان او هر زیرکی گشته نهان
هوش مصنوعی: از شادی ناشی از دزدی او، هر پاسبان هم به نوعی دزد شده است و از تردیدها و فریبهای او، هر فرد زیرکی دیگر به حالت پنهان درآمده است.
خلقی ببینی نیم شب جمع آمده کان دزد کواو نیز می پرسد که کو آن دزد او خود در میان
هوش مصنوعی: مردمی را ببینی که نیمه شب گرد هم جمع شدهاند و درباره دزدی صحبت میکنند. در میان این جمع، خود دزد نیز حضور دارد و از دیگران میپرسد که آن دزد چه کسی است.
ای مایه هر گفت و گو ای دشمن و ای دوست روای هم حیات جاودان ای هم بلای ناگهان
هوش مصنوعی: ای سرچشمهی هر حرف و کلام، ای دوست و ای دشمن، ای مایهی زندگی جاودان و همسرایی که ناگهان به سراغ ما میآید.
ای رفته اندر خون دل ای دل تو را کرده بحلبر من بزن زخم و مهل حقا نمیخواهم امان
هوش مصنوعی: ای دل که در غم و اندوه غرق شدهای، به من رحم نکن و زخمهای جدیدی بر من بزن، چون واقعاً دیگر به امان نمیخواهم.
سخته کمانی خوش بکش بر من بزن آن تیر خوشای من فدای تیر تو ای من غلام آن کمان
هوش مصنوعی: ای خوب من، خیلی سخت است که با کمانت به من شلیک کنی. من جانم را فدای تیر زیبایت میکنم و خود را بنده و غلام آن کمان میدانم.
زخم تو در رگهای من جان است و جان افزای منشمشیر تو بر نای من حیف است ای شاه جهان
هوش مصنوعی: زخمی که تو بر من زدهای، موجب حیات من است و به من نیرو میبخشد. همچنین، ضربههای تو بر نواهای من، باعث زیبایی موسیقیام میشود. افسوس که ای شاه جهان، این وضعیت چه قدر دردناک است.
کو حلق اسماعیل تا از خنجرت شکری کندجرجیس کو کز زخم تو جانی سپارد هر زمان
هوش مصنوعی: باید به دنبال حلقهای باشی که اسماعیل را به یاد آورد، تا بتواند از خنجرت به خاطر شیرینیاش تشکر کند. جرجیس همواره در زخم تو جان خود را فدای تو میکند.
شه شمس تبریزی مگر چون بازآید از سفریک چند بود اندر بشر شد همچو عنقا بینشان
هوش مصنوعی: شمس تبریزی وقتی از سفرش برگردد، مدتها در بین مردم مانند پرندهای افسانهای و بینشان میماند.