تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۰۲۷

ای امتان باطل بر نان زنید بر نانوی امتان مقبل بر جان زنید بر جان
حیوان علف کشاند غیر علف نداندآن آدمی بوَد کاو جوید عقیق و مرجان
آن باغ‌ها بخفته، وین باغ‌ها شکفتهوین قسمتی است رفته، در بارگاه سلطان
جان‌هاست نارسیده در دام‌ها خزیدهجان‌هاست برپریده ره برده تا به جانان
جانی ز شرح افزون، بالایِ چرخ گردونچست و لطیف و موزون چون مه به برج میزان
جانی دگر چو آتش تند و حرون و سرکشکوتاه‌عمر و ناخوَش، همچون خیال شیطان
ای خواجه تو کدامی ؟ یا پخته یا که خامی ؟سرمستِ نقل و جامی ؟ یا شهسوار میدان ؟
روزی به سوی صحرا دیدم یکی معلااندر هوا به بالا می‌کرد رقص و جولان
هر سو از او خروشی او ساکن و خموشیسرسبز و سبزپوشی جانم بماند حیران
گفتم که « در چه شوری ؟ کز وهمِ خلق دوریتو نور نور نوری ؟ یا آفتاب تابان ؟ »
گفتا « دلم تنگ شد تن نیز هم سبک شدتا پاگشاده گشتم از چارمیخ ارکان »
گفتم که « ای امیرم شادت کنار گیرم »بسیار لابه کردم گفتا که « نیست امکان »
گفتم « بیا وفا کن وین ناز را رها کنشاخی شکر سخا کن، چه کم شود از آن کان ؟»
گفتا که « من فنایم اندر کنار نایمنقشی همی‌نمایم از بهر درد و درمان »
گفتم « تو را نباید خود دفع کم نیایدپنجَه بهانه زاید از طبعت ای سخندان »
گفتا « ز سر یک تو باور کجا کنی تو ؟طفلی و دَرسَت ابجد، برگیر لوح و می‌خوان »
گفتم « همین سیاست می‌کن حلال بادتصد گونه دفع می‌ده می‌کُش مرا به هجران »
زود از زبان دیگر صد پاسخ چو شکربرخواند بر من از بر گشتم خراب و سکران
بسیار اشک راندم تا دیر مست ماندمتا که برون شد آن شه چون جان ز نقش انسان
داغی بماند حاصل زان صحبت اندر این دلداغی که از لذیذی ارزد هزار احسان
فرمود مشکلاتی در وی عجب عظاتیخامش در زبان‌ها آن می نیاید آسان