غزل شمارهٔ ۲۰۵۴
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از معشوق خود میخواهد که از رفتن به سفر و ارتباط با دیگران دست بردارد. او به غربت و تنهایی خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که احساسات و وعدههای بیاعتبار ندهد. شاعر به ناپایداری دنیا و بیوفایی معشوق اشاره دارد و میگوید که او قلب و جان او را خراب کرده و عذابی که از جدایی میکشد را دوچندان میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که به احساسات و دردهای او توجه کند و در جدایی از او بیشتر از این، آتش عشق را شعلهور نکند.
بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکنمِهر حریف و یار دگر میکنی مکن
هوش مصنوعی: شنیدهام که قصد سفر داری، اما نکن به عشق دوست و یار دیگری روی میآوری، نکن.
تو در جهان غریبی غربت چه میکنی ؟قصد کدام خستهجگر میکنی؟ مکن
هوش مصنوعی: تو در این دنیا تنها هستی، پس به چه چیزی مشغولی؟ به کدام شکستخورده دل بستهای؟ همین کار را ترک کن.
از ما مدزد خویش به بیگانگان مرودزدیده سوی غیر نظر میکنی؟ مکن
هوش مصنوعی: از خودت دور نشو و به دیگران نگاه نکن. چرا باید به غیر خودت توجه کنی؟ این کار را نکن.
ای مه که چرخ زیر و زبر از برای توستما را خراب و زیر و زبر میکنی مکن
هوش مصنوعی: ای ماه، تو که به خاطر وجودت، زمانه را به هم ریختهای و ما را نیز خراب و آشفته میکنی، لطفاً این کار را نکن.
چه وعده میدهی و چه سوگند میخوری ؟سوگند و عشوه را تو سپر میکنی مکن
هوش مصنوعی: چه قولهایی میدهی و چه قسمهایی میخوری؟ نکن که این سوگندها و ناز و عشوهها را بهانهای قرار دهی.
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهای ؟از عهد و قول خویش عبر میکنی مکن
هوش مصنوعی: کجا رفیق عهد و پیمانی که با من بستهای؟ چرا از قول و وعدهات میگذری، نکن!
ای برتر از وجود و عدم بارگاه تواز خطه وجود گذر میکنی مکن
هوش مصنوعی: ای کسی که فراتر از هستی و نیستی هستی، تو از قلمرو وجود عبور میکنی، پس مگذار این اتفاق بیفتد.
ای دوزخ و بهشت غلامان امر توبر ما بهشت را چو سقر میکنی مکن
هوش مصنوعی: ای دوزخ و بهشت، فرمانروایی تو بر ما چنان است که بهشت را همچون دوزخ میسازی، پس این کار را نکن.
اندر شکرستان تو از زهر ایمنیمآن زهر را حریف شکر میکنی مکن
هوش مصنوعی: ما در دنیای شیرینی و شکر زندگی میکنیم و از زهر و تلخیها در امانیم. اما تو که میخواهی زهر را با شکر همنشین کنی، این کار را نکن.
جانم چو کورهای است پرآتش بَسَت نکرد؟روی من از فراق چو زر میکنی مکن
جان من همچون کورهای است که پر از آتش است. آیا این برای تو کافی نیست، از دوریت رنگ رخ مرا زرد کرده ای، مکن
چون روی درکشی تو، شود مهْ سیه ز غمقصد خسوف قرص قمر میکنی؟ مکن
هوش مصنوعی: وقتی تو زیبایی خود را نشان میدهی، ماه هم به خاطر غم تو سیاه میشود. آیا قصد داری که نور این ماه را هم بگیری؟ نکن!
ما خشک لب شویم چو تو خشک آوریچشم مرا به اشک چه تر میکنی؟ مکن
هوش مصنوعی: ما با تو بیاحساس و بیهیجان خواهیم شد، اگر تو چشمم را با اشک پر کنی. لطفاً این کار را نکن.
چون طاقت عقیله عشاق نیستتپس عقل را چه خیرهنگر میکنی؟ مکن
هوش مصنوعی: اگر نمیتوانی نظیر عشق عمیق و بیپایان عاشقان را تحمل کنی، پس چرا به عقل و تفکر اینچنین خیره شدهای؟ بهتر است این کار را نکن.
حلوا نمیدهی تو به رنجور ز احتما ؟رنجور خویش را تو بتر میکنی مکن
احتما یعنی پرهیز بیمار از بعضی غذاها
چشم حرامخواره من دزد حسن توستای جان سزای دزد بصر میکنی؟ مکن
هوش مصنوعی: چشم من که در پی چیزهای ممنوعه است، زیبایی تو را میدزدد. ای جان! آیا سزاوار است که بخواهد زیباییات را به سرقت ببرد؟ این کار را نکن.
سر درکش ای رفیق که هنگام گفت نیستدر بیسریِ عشق چه سَر میکنی؟ مکن
هوش مصنوعی: رفیق، کمی دقت کن؛ زمانی که درباره عشق صحبت میشود، بیسر و بیمقدار بودن چه فایدهای دارد؟ پس همین کارها را رها کن.