تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۱۰۵

ساقی من خیزد بی‌گفت منآرد آن باده وافر ثمن
حاجت نبود که بگویم بیاربشنود آواز دلم بی‌دهن
هست تقاضاگر او لطف اوو آن کرم بی‌حد و خلق حسن
ماه برآید تو مگویش برآبر تو زند نور مگویش بزن
ای به گه بزم بهین عیش و نوشوی به گه رزم مهین صف شکن
از پی هر گمره نیکو دلیلوز پی محبوس چه‌ای خوش رسن
عالم همچون شب و تو همچو ماهتو مثل شمعی و جان‌ها لگن
جان مثل ذره بود بی‌قراربا تو شود ساکن نعم السکن