تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۵۶

ماییم قدیم عشق بارهباقی دگران همه نظاره
نظارگیان ملول گشتندماند این دم گرم شعله خواره
چون چرخ حریف آفتابیمپنهان نشویم چون ستاره
انگشت نما و شهره گشتیمچون اشتر بر سر مناره
از ما بنماند جز خیالیو آن نیز برفت پاره پاره
مردان طریق چاره جستندبا هستی خود نبود چاره
در آتش عشق صف کشیدندچون آهن و مس و سنگ خاره
مردانه تمام غرق گشتنداندر دریای بی‌کناره