تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۳۶۲

ای دو چشمت جاودان را نکته‌ها آموختهجان‌ها را شیوه‌های جان فزا آموخته
هر چه در عالم دری بسته‌ست مفتاحش تویعشق شاگرد تو است و درگشا آموخته
از برای صوفیان صاف بزم آراستهوانگهانی صوفیان را الصلا آموخته
وز میان صوفیان آن صوفی محبوب راسر معشوقی مطلق در خلاء آموخته
و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداختهسر سر عاشقانش در بلا آموخته
عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی‌نیازاین اجابت یافته و آن خود دعا آموخته
پیش آب لطف او بین آتشی زانو زدههمچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته
با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شبسوی عیاران رند و صد دغا آموخته
پرجفایانی که ایشان با همه کافردلیمر وفا را گوش مالیده وفا آموخته
زخم و آتش‌های پنهانی است اندر چشمشانکاهنان را همچو آیینه صفا آموخته
جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شدهدر تجلی‌های او نور لقا آموخته