غزل شمارهٔ ۲۴۲۹
هوش مصنوعی: این متن شامل اشعار عارفانه و فلسفی است که به جستجوی حقیقت و عشق الهی میپردازد. شاعر در این شعر به تمثیلهای مختلفی اشاره میکند، مانند ارتباط میان انسان و خدا، عشق و بندگی، و تضاد میان «ما» و «من». او به وجود دوگانگی در انسان اشاره میکند و رنجی که از این دوگانگی ناشی میشود را بیان میکند. همچنین به موضوعاتی چون نور، زیبایی، و روح انسانی میپردازد و در نهایت به پیوند عشق و معرفت الهی اشاره میکند. شاعر بین حالات مختلف انسانی و الهی، مانند یوسف و مریم، تمثیلهایی میآورد تا عمق تفکر و احساس خود را به تصویر بکشد. به طور کلی، این شعر به شوق و عشق عارفانه به خدا و جستجوی حقیقت معنوی میپردازد.
ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتریای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری
ای کسی که ماه و سپهر مشتری گردِ تو طواف میکنند و ای کسی که خورشید و چرخ، دورِ تو میگردند و فدای تو میشوند.
یا رب منم جویان تو یا خود توی جویان منای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری
یارب من جویای تو هستم یا تو جویای من هستی؟ ای ننگ از «من بودن» تا وقتی من، من هستم و از تو جدا هستم.
ای ما و من آویخته وی خون هر دو ریختهچیزی دگر انگیخته نی آدمی و نی پری
ای کسی که ما و من را آویخته و ای کسی که خون هر دو را ریخته؛ و چیزی دیگر از (ما و من) آفریدهای که نه آدمی است و نه پری.
تا پا نباشد ز آنک پا ما را به خارستان بردتا سر نباشد ز آنک سر کافر شود از دوسری
(چیزی آفریدهای) تا پا نباشد که بهسوی پستی و خارستان و محنت رود تا سر نداشته باشد که آن سر از غرور، کافر شود.
آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخآن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری
آبی در میان جوی روان است و بر کناره جوی، آبی هست که یخ زده است؛ آن یکی تند و تیز میرود، و این یکی سست است پس تو تیز برو تا افسرده نشوی و یخ نزنی.
خورشید گوید سنگ را زان تافتم بر سنگ توتا تو ز سنگی وارهی پا درنهی در گوهری
خورشید نیز به سنگ میگوید از آن رو بر تو تابیدم تا از سنگی رها شوی و به گوهری دربیایی و گوهر شوی.
خورشید عشق لم یزل زان تافتهست اندر دلتکاول فزایی بندگی و آخر نمایی مهتری
خورشید عشق لمیزل از آن روی در دل تو تابیده است تا اول بندگی را بیاموزی و در آخر تو را سروَر کند.
خورشید گوید غوره را زان آمدم در مطبختتا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری
خورشید به غوره میگوید از آن روی در آشپزخانه تو آمدم تا از این پس بجای سرکهفروشی، حلوافروشی پیشه کنی و بجای ترش بودن، شیرین شوی.
شه باز را گوید که من زان بستهام دو چشم توتا بگسلی از جنس خود جز روی ما را ننگری
شاه به باز میگوید از آنرو چشمان تو را بستم تا از همجنسان خود ببُری و جز روی ما را نبینی.
گوید بلی فرمان برم جز در جمالت ننگرمجز بر خیالت نگذرم وز جان نمایم چاکری
و باز شاهی به او پاسخ میدهد که بله فرمان میبرم و جز در روی تو نمینگرم و جز خیال تو نپرورم و با دل و جان، تو را خدمت میکنم.
گل باغ را گوید که من زان عرضه کردم رخت خودتا جمله رخت خویش را بفروشی و با ما خوری
گل به باغ میگوید: از آن رو من لباس زیبای خود را عرضه نمودم و به تو دادم تا تو لباسهای خود را دور بریزی و بفروشی و با ما همنشین شوی و با ما خوری.
آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خوردتو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری
هر کسی که از اینجا زر میبرد و آن زر را صرف دلبری دیگر میکند تو هر کار میکنی بکن اما راست بگو و جواب من را بده آیا آن از خریت نیست؟
آن آدمی باشد که او خر بدهد و عیسی خردوین از خری باشد که تو عیسی دهی و خر خری
آدمی کسی است که خر را بفروشد و عیسی بخرد اگر تو عیسی را بفروشی و خر بخری از خری توست.
عیسی مست را زر کند ور زر بود گوهر کندگوهر بود بهتر کند بهتر ز ماه و مشتری
عیسی مس تو را تبدیل به طلا میکند و اگر طلا هستی به گوهر تبدیل میکند و اگر گوهر هستی به چیزی بهتر تبدیل میکند بهتر و زیباتر از ماه و مشتری.
نی مشتری بینوا بل نور الله اشتریگر یوسفی باشد تو را زین پیرهن بویی بری
نه یک مشتری بیچیز و بینوا بلکه کسی که مشتری نور خداست؛ اگر تو صاحب یوسف هستی از این (پند گوهرمند) بوی پیراهن به تو میرسد.
ما را چو مریم بیسبب از شاخ خشک آید رطبما را چو عیسی بیطلب در مهد آید سروری
ما بیواسطه و همچون مریم از شاخ خشک نخل، خرما مییابیم و به ما میرسد، و همچون عیسی، بیآنکه طلب کرده باشیم از ابتدا و از گهواره به ما سروری و مهتری میرسد.
بیباغ و رز انگور بین بیروز و بیشب نور بینوین دولت منصور بین از داد حق بیداوری
انگور بدون نیاز به باغ و رز به ما میرسد و نور بدون نیاز به شب و روز؛ این بخت پیروز را بنگر که از داد و دهش خدا، بیداوری به ما رسیده است.
از روی همچون آتشم حمام عالم گرم شدبر صورت گرمابهای چون کودکان کمتر گری
از روی گرم و شاد من که همچون آتش است حمام سرد دنیا گرم شده است؛ طالب چیزهای بیارزش مشو و همچون کودکان بر نقاشیهای حمام گریه مکن.
فردا ببینی روش را شد طعمه مار و موش رادروازه موران شده آن چشمهای عبهری
آنچه که تو طالب آن هستی و به آن خدمت میکنی بزودی خواهی دید طعمه مار و موش شده است و آن چشمهای نرگسی، سوراخ مور شده است.
مهتاب تا مه رانده دیوار تیره ماندهاناالیه آمده کان سو نگر گر مبصری
نور مهتاب تا به ماه دیده میشود اما دیوار خاکی تیره و بینور مانده است پیام «ما از خداییم و به سوی او باز میگردیم» را در گوش تو میخواند پس آن سو را بنگر اگر بینا هستی.
یا جانب تبریز رو از شمس دین محظوظ شویا از زبان واصفان از صدق بنما باوری
یا به سوی تبریز رو و از شمس تبریز کسب فیض کن و بهرهمند شو و یا از زبان کسانیکه وصف او را میگویند از روی صداقت و یکرنگی اوصافش را باور کن.