غزل شمارهٔ ۲۴۹۸
هوش مصنوعی: غزل به بیان عشق و دلبستگی به معشوق و جستجوی حقیقت در زندگی میپردازد. شاعر از حالتی شیدایی و سودایی صحبت میکند که از عشق معشوق به او دست داده است. او با زهد و تلاش در پی شناخت و نیکوکاری است، اما عشق او را به چالش میکشد و از او میخواهد که بندهای وجود را رها کند.
شاعر به زیباییهای عشق و اثرات آن بر روح انسان اشاره میکند و میگوید که خود را در آینه عشق مشاهده کند. او به زیبایی و معجزات عشق اشاره میکند و از خواننده میخواهد که از دنیای مادی فاصله بگیرد و به درون خود سفر کند.
در نهایت، شاعر بر اهمیت زندگی در لحظه و عدم غفلت از زیباییهای دنیا تأکید میکند و به فرد یادآوری میکند که سرشت و زیبایی در درون ماست و باید آن را بشناسیم و زندگی را با شادی و عشق سپری کنیم.
مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قراییبرون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
هوش مصنوعی: عشق و آرزوی آن معشوقه به قدری مرا تحت تاثیر قرار داده است که از دنیای عقل و فهم بیرون آمدهام و به حالتی دیوانه و عاشقانه افتادهام.
سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جدشعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی
هوش مصنوعی: با تلاش و کوشش، بر روی سجاده نشستهام و عزم کردهام که لباس زهد و پارسایی به تن کنم تا بتوانم در کارهای نیک و اعمال خیر سهمی داشته باشم.
درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشدبدران بند هستی را چه دربند مصلایی
هوش مصنوعی: عشق در مسجد وارد شد و به معلم گفت: ای آقای راهنما، چرا هنوز به بند وابستگیهای خود هستی و از عبادت و اتصال به حقیقت دوری؟
به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردناگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی سفری تازه آغاز کنی و به دانایی و بصیرت دست یابی، دل خود را آرام نگهدار و از هیچ چیز نترس.
بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشیپس پرده چه میباشی اگر خوبی و زیبایی
هوش مصنوعی: اگر میخواهی به دروغ خود را خوب و بافضیلت نشاندهی، باید توجه کنی که رفتارهای ناشایست مردم نشاندهنده شخصیت واقعی آنهاست. اگر واقعا نیکو و زیبا هستی، پس چرا در پس پرده اعمال ناپسند دیگران قرار داری؟
قراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیمابتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی
هوش مصنوعی: خوبان از نشان دادن چهرههای زیبا فراری نیستند و نمیتوانند در برابر عشق و زیبایی صبر کنند؛ زیبایی و ناز و آرایش چهرهها آنقدر فریبنده است که تحمل آن سخت است.
گهی از روی خود داده خرد را عشق و بیصبریگهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی
هوش مصنوعی: گاهی عشق و بیصبری، حکمت و عقل را از انسان میگیرد و گاهی عشق به قدری قوی است که میتواند بیمارانی را که ناامید شدند، شفا بخشد و به آنها امید بدهد.
گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل اللهز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی
هوش مصنوعی: گاهی با زلف خود، به مؤمنین علامت حق و حقیقت را نشان میدهد و گاهی با پیچی که در موهایش دارد، به ترسایان (مسیحیان) نیز یک علامت میدهد.
تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدیچه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی
هوش مصنوعی: اگر زیباییات را ببینی که از خورشید هم بیشتر است، در این دنیای فانی چه افسرده و پژمرده خواهی شد.
چرا تازه نمیباشی ز الطاف ربیع دلچرا چون گل نمیخندی چرا عنبر نمیسایی
هوش مصنوعی: چرا از محبتهای بهار شاداب و تازه نیستی؟ چرا مانند گل نمیخندی و عطر خوشی از خود به جای نمیگذاری؟
چرا در خم این دنیا چو باده بر نمیجوشیکه تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی
هوش مصنوعی: چرا در این دنیای پر پیچ و خم مانند شراب نمیجوشی و خود را نشان نمیدهی تا از زیر این پوشش زیبا بیرون بیایی؟
ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبتالا ای یوسف خوبان به قعر چه چه میپایی
هوش مصنوعی: وجه زیبای تو چقدر از یعقوب دور است! ای یوسف زیبایان، چرا به عمق این درد میافتید؟
ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان اوتادانکه مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی
هوش مصنوعی: ای نادان، زیبایی حسن را در تابش جان او ببین تا متوجه شوی که مؤمن در وقت تنهایی، مانند آینهای برای دیگری است.
ببیند خاک سر خود درون چهره بستانکه من در دل چهها دارم ز زیبایی و رعنایی
هوش مصنوعی: به خاکی که بر سر دارم نگاه کن و ببین چه رازهایی از زیبایی و جذابیت در دل من نهفته است.
ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزهکه گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی
هوش مصنوعی: نگاهی به سنگی بینداز که درون خود جواهراتی چون لعل و پیروزه دارد. من گنجی بزرگتر از آن در دل دارم که مرا به سوی علو و بلندی سوق میدهد.
ببیند آهن تیره دل خود را در آیینهکه من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی
هوش مصنوعی: آهنی که دلش سیاه است، باید در آینه به خود نگاه کند و ببیند که میتواند مانند من به نور تبدیل شود و پاکی و روشنی پیدا کند.
عدمها مر عدمها را چو میبیند بدل گشتهبه هستی پیش میآید که تا دزدد پذیرایی
هوش مصنوعی: عدمها وقتی یکدیگر را میبینند، به دلشان برمیخورد و به سمت هستی میآیند که پذیرایی را بربایند.
به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودیکه آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی
هوش مصنوعی: هرجا که بروی، مگس را نمیتوانی نادیده بگیری. اگر از اصل و ذات او آگاه بودی، میفهمیدی که او به تلاش و کوشش قادر به پرواز کردن مثل سیمرغ است.
چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فرداسبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی
هوش مصنوعی: صوفی در زمانهی خود فردی است که تنبلی نمیکند. اما کسی که زیرک نباشد و به فرداهایش تکیه کند، در حقیقت همانند یک تنبل میشود.
میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنینمیان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی
هوش مصنوعی: با دلبران نشستی داشته باش، اگر احساس بیگانگی و ناتوانی میکنی. در جمع عاشقان آرامش پیدا کن و هرگز در هر جایی نباش.
ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتتبگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی
هوش مصنوعی: ای ماهی، آیا از دریا پشت سرت مطمئن شدی؟ حالا رویت را برگردان و به عقب برو، مانند تو که از اهل دریا هستی.
ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرودرآ در آب و خوش میرو به آب و گل چه میپایی
هوش مصنوعی: صدای بازگشت را بشنو، به آب زندگی دعوت شدهای. وارد آب شو و با شادی در آن جاری باش. چرا در خاک و گل باقی میمانی؟
به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دلبه پای خود شدی جایی که آن جا دست میخایی
هوش مصنوعی: آنجا که نه روحی باقی میماند و نه دلی، تو با تمام وجود خود را به آنجا رساندی، جایی که در آن نمیتوانی هیچ چیزی را با دست بگیری.
ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر روکه عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی
هوش مصنوعی: از نور ابدی مانند طلا شو و به کمتر از آن راضی نشو، زیرا عشق میتواند تو را زرد کند، هرچند که ظاهر تو مانند نقره باشد.
تو را دنیا همیگوید چرا لالای من گشتیتو سلطان زادهای آخر منم لایق به لالایی
هوش مصنوعی: دنیا به تو میگوید چرا سکوت کردهای؛ تو که فرزند سلطانی، چرا به من توجه نمیکنی؟ من هم شایسته این ناز و نوازش هستم.
تو را دریا همیگوید منت مرکب شوم خوشترکه تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی
هوش مصنوعی: دریا به تو میگوید که خوشحالتر از این است که به من خدمت کنی و باری به دوش بکشی، ای کاش من هم بتوانم مانند تو به جایی برسم و از این مسؤولیتها رها شوم.
خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودماگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی
هوش مصنوعی: سکوت کن، من هم زمانی مثل تو بودم و سکوت کردم، آرامش یافتم. اگر تو هم از من بشنوی و سکوت کنی، تو هم به آرامش میرسی.