تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۷۶۰

با دل گفتم چرا چنینیتا چند به عشق همنشینی
دل گفت چرا تو هم نیاییتا لذت عشق را ببینی
گر آب حیات را بدانیجز آتش عشق کی گزینی
ای گشته چو باد از لطافتپرباده  شده چو ساتگینی
چون آب تو جان نقش‌هاییچون آینه حسن را امینی
هر جان خسیس کان نداردمی‌پندارد که تو همینی
ای آنک تو جان آسمانیهر چند به صورت از زمینی
ای خرد شکسته همچو سرمهتو سرمه دیده یقینی
ای لعل تو از کدام کانیدر حلقه درآ که خوش نگینی
ای از تو خجل هزار رحمتآن دم که چو تیغ پر ز کینی
شمس تبریز صورتت خوشو اندر معنی چه خوش معینی