تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۲۸۳۳

سوی باغ ما سفر کن بنگر بهار باریسوی یار ما گذر کن بنگر نگار باری
نرسی به باز پران پی سایه‌اش همی‌ دوبه شکارگاه غیب آ بنگر شکار باری
به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریابِسِتان ز اوجِ موجش دُرِ شاهوار باری
چو شکار گشت باید، به کمند شاه اولیچو برهنه گشت باید، به چنین قمار باری
بکشان تو لنگ لنگان ز بدن به عالم جانبنگر ترنج و ریحان گل و سبزه زار باری
هله چنگیان بالا ز برای سیم و کالابه سماع زهرهٔ ما بزنید تار باری
به میان این ظریفان به سماع این حریفانره بوسه گر نباشد برسد کنار باری
به چنین شراب ارزد ز خمار خسته بودنپی این قرار برگو دل بی‌قرار باری
ز سبو فغان برآمد که ز تَفّ‌ِ مِی‌ شکستمهله ای قدح به پیش آ بِسِتان عقار باری
پی خسروان شیرین هنر است شور کردنبه چنین حیات جان‌ها دل و جان سپار باری
به دکان عشق روزی ز قضا گذار کردمدل من رمید کلی ز دکان و کار باری
من از آن درج گذشتم که مرا تو چاره سازیدل و جان به باد دادم تو نگاه دار باری
هله بس کنم که شرحش شه خوش بیان بگویدهله مطرب معانی غزلی بیار باری