غزل شمارهٔ ۲۸۷۸
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر تسلط و قدرت شاعر بر معشوقش است. شاعر میگوید که هیچگونه حیلتی نتواند معشوق را از چنگ او رها کند و جان او در دست اوست. او به معشوق هشدار میدهد که اگر بخواهد فرار کند، بیفایده است و راهی برای گریز ندارد. شاعر همچنین به او یادآوری میکند که در دنیای واقعی هیچکس بدون دردسر نمیتواند از او بگریزد و هر تلاش برای جدایی تنها به زیان خود او تمام خواهد شد. این شعر به نوعی تمسخر نسبت به کسانی است که فکر میکنند میتوانند به سادگی از روابط خود خارج شوند.
هله تا ظن نبری کز کف من بگریزیحیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
فکر نکن که میتوانی از دست من فرار کنی؛ فکر حیله و فن را فراموش کن؛ نمیگذارم با حیله و نیرنگ بگریزی
جان شیرین تو در قبضه و در دست من استتن بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی
هوش مصنوعی: جان شیرین تو در دست من است و بدن بیجان تو چه میتواند بکند اگر تو از آن جدا شوی؟
گر همه زهرم با خوی منت باید ساختپس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
خوی من هر چقدر تلخ و زهر است باید با آن بسازی؛ اگر از لگن(ظرف شمع) بگریزی معلوم میشود که پروانهٔ عاشق نیستی.
چون کدو بیخبری زین که گلویت بستمبستم و میکشمت چون ز رسن بگریزی
همچون کدو بیخبری از اینکه گلوی تو را با رسن بستهام و میکِشم؛ آری تو را بستهام و میکِشم، چگونه میگریزی؟
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنندجغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
هوش مصنوعی: پرندگان زیبا و شاد در خوشی و سرسبزی چمن زندگی میکنند، اما اگر جغد و بوم و پرندگان کاذب از چمن دور شوند، دیگر در آنجا جایی ندارند.
چون گرفتار منی حیله میندیش آن بهکه شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
وقتی که اینگونه گرفتار من هستی و راه گریز نداری پس بهتر که فکر حیله را از سر بهدر کنی و همچون مرده تسلیم شوی و خوشرفتار باشی.
تو که قاف نهای گر چو که از جا برویتو زر صاف نهای گر ز شکن بگریزی
تو کوه قاف نیستی اگر مانند کاه، از جا بروی؛ تو زر خالص نیستی اگر از شکستن (و امتحان) بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوندچون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
اگر همچون یک مخنث از زیبارویان ختن گریزان باشی آنگاه مردان، تو را مرد بهحساب نمیآورند و از تو بیزار میشوند.
تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوشوثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی
هوش مصنوعی: از آنجا که تو همچون یک نقش زیر دستان هنرمند هستی، از او نگریز. اگر از قلم و جادو این هنرمند دور شوی، خود را در خطر میاندازی.
من تو را ماه گرفتم هله خورشید تویدر خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
هوش مصنوعی: من تو را به مانند ماه در دست گرفتهام، خوشا به حال تو که در این زمان تاریکی و کسوف قرار داری. اگر از این برج و وضعیت رهایی یابی، چه خوب خواهد بود.
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمیوز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
تا زمانیکه از سلیمان گریزان هستی، دیو خواهی ماند و تا زمانی که از وطن میگریزی، غریب و غمگین خواهی بود.
نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار استخود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی
نه! بهتر که خاموش باشی زیرا با تو هزاران کار دارم؛ تو اختیار نداری و (کوکب) سهیل اجازه نمیدهد که از یمن بگریزی.