غزل شمارهٔ ۲۸۸۳
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حسرت و دردی عمیق است که شاعر نسبت به معشوق و وضعیت روزگارش دارد. شاعر احساس میکند که معشوقش او را در تنگنا قرار داده و زندگیاش را با مشکلات و مصائب پر کرده است. او از تلخی آب و دوری از آرامش سخن میگوید و به عذابهایی اشاره میکند که از محبت معشوق به او تحمیل شده است. شاعر به تضادهای وجودی و عواطف مختلفی که در تنگنای عشق احساس میکند، اشاره میکند و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند هم شیرین و هم تلخ باشد. در نهایت، شاعر در مورد وابستگی و عجزش در برابر قدرت معشوق صحبت میکند، به طوری که هر اقدام او ناشی از خواستههای معشوقش است.
چه حریصی که مرا بیخور و بیخواب کنیدرکشی روی و مرا روی به محراب کنی
هوش مصنوعی: تو به قدری حریص هستی که مرا بیخور و خواب میکنی، طوری که میکشی رویت و مرا به عبادت و نیایش وا میداری.
آب را در دهنم تلختر از زهر کنیزهرهام را ببری در غم خود آب کنی
هوش مصنوعی: اگر آب را در دهانم تلختر از زهر کنی، میتوانی جانم را در غم خود از بین ببری.
سوی حج رانی و در بادیهام قطع کنیاشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی
قطعکردن در اینجا منظور قطع راه و راهزنی است.
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنیگه به بارانش همی سخره سیلاب کنی
هوش مصنوعی: گاهی با بخششت میتوانی محصول و زراعت من را خراب کنی و گاهی هم با باران، به آن میخندی و آن را خرابتر میکنی.
چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزیچون سوی دام روم دست به مضراب کنی
مضراب: نوعی کیسه توری برای صید پرنده و ماهی.
باادب باشم گویی که برو مست نهایبی ادب گردم تو قصهٔ آداب کنی
اگر راه ادب در پیش بگیرم میگویی «برو، تو مست و بیپروا نیستی» و اگر بیادب و گستاخ شوم در خوبیهای ادب و آداب برایم میگویی.
گر بباری تو چو باران کرم بر باممهر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی
لطف و باران مهربانی تو آن زمان است که از دو چشمم همچون ناودان، آب روانه میکنی. (میزاب: ناودان)
گهِ عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتیگهِ صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
اگر تنهایی و عزلت در پیش بگیرم بر من خرده میگیری که رهبان گشتهای و اگر در جمع بیایم مرا دشمن آنان مینمایی.
گر قصبوار نپیچم دل خود در غم توچون قصبپیچ مرا هالک مهتاب کنی
هوش مصنوعی: اگر مانند نی در غم تو پیچ و تاب نخورم، تو مرا مانند نوری از مهتاب نابود خواهی کرد.
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماستدر تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
هنگام توکل (و زمانیکه من از توکل میگویم) تو میگویی من به «سبب» باور دارم و اگر من حرف از «تسبُب» (و مؤثر بودن اسباب) بزنم تو آنرا رد میکنی.
باز جان صید کنی چنگل او درشکنیتن شود کلب معلم تش بیناب کنی
اگر جان به خدمتت بیاید و باز شکاری تو شود چنگالهایش را میشکنی، اگر تن در خدمتت بیاید و سگ شکاری تو شود نیشهایش را میکَنی. (کَلب مُعلَّم (با فتح لام) یعنی سگ آموخته، سگ شکاری. توش: تواش، تو او را. ناب: دندانهای نیش حیوانات درنده.)
زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیردلقب زرگر ما را همه قَلّاب کنی
همینکه رنگ زرد رخ ما رونقی میگیرد و سرخ میشود تهمت «زرگر متقلب» به ما میزنی. (رنگ سرخ رخسار به زر سرخ تشبیه شده)
من که باشم که به درگاه تو صبح صادقهست لرزان که مباداش که کذاب کنی
هوش مصنوعی: من که هستم که در مقابل تو، صبح راستینی باشم که لرزان است. مبادا که مرا دروغگو فرض کنی.
همه را نفی کنی بازدهی صد چنداندی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
هوش مصنوعی: اگر همه چیز را رد کنی، در عوض چیزی به تو باز میگردد که خیلی بیشتر از آنچه که از دست دادهای ارزش دارد و میتوانی از زیباییهای آن بهرهمند شوی.
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشیدبازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
هوش مصنوعی: اگر تو گردن ستارهها را با شمشیر خورشید بزند، بار دیگر تو میتوانی چهرهات را مانند میوهی انار درخشان کنی.
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفتگوییاش پس تو چرا فتح چنین باب کنی
هوش مصنوعی: وقتی او ساکت میشود، احساس میکنی که باید صحبت کند و وقتی هم که صحبت میکند، میگویی پس چرا این در را باز کردی؟