تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۲۸

ای صنم گلزاری چند مرا آزاریمن چو کمین فلاحم تو دهیم سالاری
چند مرا بفریبی هر چه کنی می‌زیبیچند به دل آموزی مغلطه و طراری
آن که از آن طراری باز بر او برشکنیافتد و سودش نکند در دغلی هشیاری
ساده دلی ساز مرا سوی عدم تاز مراتا رهم از لطف فنا زین قرح و زین زاری
هر کی بگرید به یقین دیده بود گنج دفینهر کی بخندد بود او در حجب ستاری
من که ز دور آمده‌ام با شر و شور آمده‌امبازبنگشاده‌ام این دان خبر سرباری
بار که بگشاده شود از پی سرمایه بودمایه نداری تو ولی خایه خود می‌خاری
بس کن و بسیار مگو روی بدو آر بدومشتری گفت تو او سیر نه از بسیاری