تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۶۱

اگر تو یار نداری چرا طلب نکنیوگر به یار رسیدی چرا طرب نکنی
وگر رفیق نسازد چرا تو او نشویوگر رباب ننالد چراش ادب نکنی
وگر حجاب شود مر تو را ابوجهلیچرا غزای ابوجهل و بولهب نکنی
به کاهلی بنشینی که این عجب کاریستعجب توی که هوای چنان عجب نکنی
تو آفتاب جهانی چرا سیاه دلیکه تا دگر هوس عقده ذنب نکنی
مثال زر تو به کوره از آن گرفتاریکه تا دگر طمع کیسه ذهب نکنی
چو وحدتست عزبخانه یکی گویانتو روح را ز جز حق چرا عزب نکنی
تو هیچ مجنون دیدی که با دو لیلی ساختچرا هوای یکی روی و یک غبب نکنی
شب وجود تو را در کمین چنان ماهیستچرا دعا و مناجات نیم شب نکنی
اگر چه مست قدیمی و نوشراب نه‌ایشراب حق نگذارد که تو شغب نکنی
شرابم آتش عشقست و خاصه از کف حقحرام باد حیاتت که جان حطب نکنی
اگر چه موج سخن می‌زند ولیک آن بهکه شرح آن به دل و جان کنی به لب نکنی