غزل شمارهٔ ۳۰۶۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به شخصی که دلبستهی تجملات و ظاهر زندگی است، خطاب میکند و او را به ترک این امور دعوت میکند. او میپرسد چگونه میتواند به چیزهای گرانقیمت دست یابد و از او میخواهد که برای لحظهای به میخانه بیاید و به لذتهای حقیقی زندگی فکر کند. شاعر به تأمل در زندگی و خوشیهای واقعی فرا میخواند و تأکید میکند که دستکم یک بار باید از دنیای مادی فارغ شده و به عمق وجود خود بنگرد. در نهایت، او خاطرنشان میکند که درد و رنجی که به خود تحمیل میکنیم، بیفایده است و باید به سادگی زندگی کرد.
تو در عقیله ترتیب کفش و دستاریچگونه رطل گران خوار را به دست آری
هوش مصنوعی: چگونه میتوانی با تدبیر و مهارت، شخصی بزرگ و ارزشمند را تحت تأثیر قرار دهی، در حالی که ترتیب و نظم کارهایت را به خوبی رعایت نکردهای؟
به جان من به خرابات آی یک لحظهتو نیز آدمیی مردمی و جان داری
هوش مصنوعی: به جان من، به محله خراباتیها بیا و فقط یک لحظه با من باش. تو هم آدمی هستی که احساس و وجود داری.
بیا و خرقه گرو کن به می فروش الستکه پیش از آب و گلست از الست خماری
هوش مصنوعی: بیایید و دلبستگیهای دنیایی را رها کنیم و به عشق و دوستی بپردازیم، چرا که پیش از آنکه به دنیا بیاییم، اصل وجود ما در خمره عشق و آرزو بوده است.
فقیر و عارف و درویش وانگهی هشیارمجاز بود چنین نامها تو پنداری
هوش مصنوعی: در این دنیا، افراد فقیر، عارف و درویش به نظر میرسند، اما در واقع، هشیاری و آگاهی آنها فراتر از این نامهاست که شاید تو فکر کنی.
سماع و شرب سقاهم نه کار درویشستزیان و سود کم و بیش کار بازاری
هوش مصنوعی: گوش دادن به موسیقی و نوشیدن شراب کار درویش نیست، زیرا برای او زیان و سود اهمیتی ندارد؛ اینها بیشتر به کار بازار و کسب و کار مربوط میشود.
بیا بگو که چه باشد الست عیش ابدملنگ هین به تکلف که سخت رهواری
هوش مصنوعی: بیا بگو که چه چیزی میتواند برای همیشه خوشی و شادابی را به ارمغان بیاورد. بیتکلف و راحت، به این فکر باش که زندگی چقدر میتواند راحت و زیبا باشد.
سری که درد ندارد چراش میبندیچرا نهی تن بیرنج را به بیماری
هوش مصنوعی: چرا برای سرت که درد نمیکند، باند میکنی؟ چرا بدنت را که بیدرد است به بیماری میسپاری؟