تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۰۷۴

مسلم آمد یار مرا دل افروزیچه عشق داد مرا فضل حق زهی روزی
اگر سرم برود گو برو مرا سر اوسترهیدم از کله و از سر و کله دوزی
دهان به گوش من آورد و گفت در گوشمیکی حدیث بیاموزمت بیاموزی
چو آهوی ختنی خون تو شود همه مشکاگر دمی بچری تو ز ما به خوش پوزی
چو جان جان شده‌ای ننگ جان و تن چه کشیچو کان زر شده‌ای حبه‌ای چه اندوزی
به سوی مجلس خوبان بکش حریفان رابه خضر و چشمه حیوان بکن قلاوزی
شراب لعل رسیده‌ست نیست انگوریشکر نثار شد و نیست این شکر خوزی
هوا و حرص یکی آتشیست تو بازیبپر گزاف پر و بال را چه می‌سوزی
خمش که خلق ندانند بانگ را ز صداتوی که دانی پیروزه را ز پیروزی