تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۲۹

رضیت بما قسم‌الله لیو فوضت امری دلی خالقی
لقد احسن‌الله فیما مضیکذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متقیبگردان چو مردان، می راوقی
بخر جان و دل را ز اندیشهاکه بر جانها حاکم مطلقی
بهشت رخت گر تجلی کندنه دوزخ بماند، نه در وی شقی
اگر تو گریزی ز ما، سابقیور از تو گریزیم، تولا حقی
میان شب و روز فرقی نماندچو ماهت نه غربیست، نی مشرقی
به صد لابه مخمور را می دهیکی دیده‌ست ساقی بدین مشفقی؟!
شراب سخن بخش رقاص کنکه گردد کلوخ از تفش منطقی
چو حق گول جسته‌ست و قلب سلیمدلا زیرکی می‌کنی؟ احمقی
ز فکرت دل و جان گر آرام داشتچرا رفت در سکر و در موسقی؟!
تو تنها چرایی اگر خوش خویی؟!تو عذرا چرایی اگر وامقی؟!
جعل‌وش ز گل خویشتن درکشیهمان چرک می‌کش، بدان لایقی
همه خارکس دان، اگر پادشاستبجز خار خار، و غم عاشقی
خمش کن، ببین حق را فتح بابچه در فکرت نکتهٔ مغلقی؟!