تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۱۹۹

الام طماعیة العاذلولا رأی فی‌الحب للعاقل
برادر، مرا در چنین بی‌دلیملامت رها کن، اگر عاقلی
یراد من‌الطبع نسیانکمو یا بی‌الطباع علی‌الناقل
تو عاقل ازانی که عاشق نهٔترا قبله عشقست اگر مقبلی
و انی لا عشق، من عشقکمنحولی و کل فتی ناحل
به صورت فریبی مرا روز و شبز جان برنخیزی که بس کاهلی
و لوزلتم، ثم لم ابککمبکیت علی حبی‌الزائل
منم مرغ آبی، توی مرغ خاکازین منزلم من، تو زان منزلی
اینکر خدی دموعی و قدجری منه فی مسلک سابل؟
لکم دینکم خوان، ولی دین برووگر نی به وصل آ، اگر واصلی
اول دمع جری فوقه؟و اول حزن علی راحل؟
بر آفتابست مه در کمیازو دور ماند گه کاملی
وهبت‌السلو لمن لا منیو بت من‌العشق فی شاغل
چو جان ولی شد قرین قمرببارد چو باران بلا، بر ولی
ولو کنت فی اسر غیرالهویضمنت ضمان الی وائل
فلا استغیث الی ناصرولا اتضعضع من خاذل
ازین در برد جمله عالم مرادبرین در بمیرم، چو تو سایلی
کان‌الجفون علی مقلتیثیاب شققن علی ثاکل
برین در چو دری درون صدفچو دوری، چو ریمی، که در دملی