بخش ۵۹ - قصهٔ مکر خرگوش
این متن ادامه داستان شیر و خرگوش است. خرگوش عمدا برای رفتن به نزد شیر تاخیر میکند و شیر خشمگین میگردد. شیر از حماقت خشمگین شده بر زمین چنگ میزند. در ادامه متن میخوانیم که اغلب آدمیان نیز همینگونه هستند گرفتار خودخواهی و هوی گشتهاند و حقایق را نمیبینند. ایمانت را تازه کن و ایمان بیاور نه فقط بهصورت زبانی؛ ای کسی که به هوی گرویدهای.
ساعتی تأخیر کرد اندر شدنبعد از آن شد پیش شیر پنجهزن
زمانی صبر کرد و نرفت سپس به سوی آن شیر قوی و پنجهزن رفت.
زان سبب کاندر شدن او ماند دیرخاک را میکند و میغُرّید شیر
به علت آنکه او دیر رفت، شیر غرش میکرد و خاک را (از روی خشم) میکند.
گفت من گفتم که عهد آن خسانخام باشد خام و سُست و نارسان
(شیر) گفت: من که گفتم قول و عهد این آدمهای حقیر، بیفایده است و سست است.
دمدمهیْ ایشان مرا از خر فکندچند بفریبد مرا این دهرْ چند
فریب آنها مرا از خر فرو افکند؛ تا کی فریب این روزگار را بخورم!؟
سخت درماند امیرِ سُست ریشچون نه پس بیند نه پیش از احمقیش
آن امیر سستریش درمانده میشود وقتی که از نادانی نمیداند چه کند.
راه هموارست زیرش دامهاقحطِ معنی در میانِ نامها
راه، آسان بهنظر میرسد اما در نهان آن خطرها وجود دارد؛ در میان این همه نام، کجاست معنی؟
لفظها و نامها چون دامهاستلفظ شیرین ریگِ آب عمر ماست
کلمات و اصطلاحات مثل دام هستند که خوشایند به نظر میرسند و ما از آنها خوشمان میآید اما در واقع مثل ریگ کف جویبار هستند (و ما به آنها توجه میکنیم) اما آب جوی را که عمر ماست و میگذرد، نمیبینیم.
آن یکی ریگی که جوشد آب ازوسخت کمیابست رو آن را بجو
اما ریگ و سنگی وجود دارد بسیار کمیاب است که آب از آن میجوشد؛ برای یافتن آن تلاش کن.
منبع حکمت شود حکمتطلبفارغ آید او ز تحصیل و سبب
آدم جوینده حکمت، خود منبع حکمت میشود و از جستن و علتیافتن راحت میشود.
لوحِ حافظ لوح محفوظی شودعقل او از روحْ محظوظی شود
لوح حافظ او تبدیل به لوح محفوظ میشود و عقل او از روح بهرمند میگردد.
چون معلّم بود عقلش ز ابتدابعد ازین شد عقل شاگردی ورا
از ابتدا عقل، معلم و استاد او بود اما بعد از این عقل، شاگرد او میشود.
عقلْ چون جبریل گوید احمداگر یکی گامی نهم سوزد مرا
عقل نیز مانند جبرییل میگوید: ای رسول احمد، اگر بیش از این قدم بردارم خواهم سوخت.
تو مرا بگذار زین پس پیش رانحدِّ من این بود ای سلطان جان
تو مرا اینجا بگذار و خود پیشتر رو، ای سلطان جان، حد و اندازه من همینقدر بود.
هر که ماند از کاهلی بیشکر و صبراو همی داند که گیرد پای جَبر
هر که از سستی و کاهلی ناسپاس و ناصبور شد، به جبر متوسل میشود.
هر که جبر آورد خود رنجور کَردتا همان رنجوریَش در گور کرد
هر کسی که به جبر گرایید خود را ناتوان و بیمار کرد تا حدی که آن ناتوانی و بیماری او را از بین میبرد و هلاک میکند.
گفت پیغمبر که رنجوری بِلاغرنج آرد تا بمیرد چون چراغ
گفت پیغمبر که بیماری و رنجوری بلاغ، رنج به بار میآورد تا جایی که همچون یک شمع خاموش گردد.
جبر چه بود؟ بستنِ اِشکسته رایا بپیوستن رگی بگسسته را
معنی جبر چیست؟ پای شکستهای را بستن و تیمار کردن و یا زخمی را بستن.
چون درین ره پای خود نشکستهایبر که میخندی چه پا را بَستهای
وقتی که پای تو سالم است به که میخندی؟ چرا پایت را بستهای؟
وانک پایش در ره کوشش شکستدررسید او را بُراق و بر نشست
کسی که تلاش کرد و در این راه پایش شکست آنوقت براق به یاری او میآید و او را سوار میکند.
حامل دین بود او محمول شدقابل فرمان بُد او مقبول شد
(تا امروز) او دین را حمل میکرد از امروز به بعد دین او را حمل میکند؛ تا امروز او دستور میبرد از امروز او مقبول و پسندیده شد.
تاکنون فرمان پذیرفتی ز شاهبعد ازین فرمان رساند بر سپاه
تا کنون شاه به او فرمان میداد از این پس اوست که بر سپاه فرمان میرانَد.
تاکنون اختر اثر کردی دروبعد ازین باشد امیر اختر او
تاکنون سعد و نحس ستارگان بر او اثر میگذاشت اما از این پس اوست که بر ستارگان و اختران فرمانرواست.
گر ترا اِشکال آید در نظرپس تو شک داری در انْشَقَّ الْقَمَرُ
اگر تو این را نمیپذیری؛ پس در شقالقمر شک داری.
تازه کن ایمان نی از گفتِ زبانای هوا را تازه کرده در نهان
ایمانت را تازه کن و ایمان بیاور نه فقط بهصورت زبانی؛ ای کسی که به هوی گرویدهای.
تا هوا تازهست ایمان تازه نیستکاین هوا جز قفلِ آن دروازه نیست
تا وقتی که هوی تازه است ایمان نیاوردهای زیرا این هوی جز قفلی که دروازه را بر روی تو بسته، چیز دیگری نیست.
کردهای تأویل حرف بِکر راخویش را تاویل کن نه ذِکر را
به دنبال معنا کردن حرفهای ناب هستی؛ برو خود را معنی کن و معنی خود را بیاب نه حرفها و ذکرها را.
بر هوا تأویل قرآن میکنیپست و کژ شد از تو معنی سَنی
قرآن را نیز با هوی معنی و تفسیر میکنی و بههمین دلیل این معناهای شریف و بلند بر تو غلط شد.