بخش ۱۰۷ - بقیهٔ قصهٔ مطرب و پیغام رسانیدن امیرالمؤمنین عُمَر -رضی الله عنه- به او آنچه هاتف آواز داد
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به گفتگو با عمر و تذکر او دربارهٔ وقت و ارزش عمر میپردازد. مطرب، که نماد زندگی است، عاجز و در انتظار فرا رسیدن مرگ است. عمر به توجه به خدا و توجه به بندگانش دعوت میشود و به او میگوید که برای کمک به یک پیر خاص به گورستان برود.
در گورستان، عمر به جستجوی این پیر میپردازد و پس از مدتی تلاش، او را پیدا میکند. پیر، از شرم و درد درونی خود به شدت تحت تأثیر قرار میگیرد و به یاد سالها و عمر از دست رفتهاش میافتد. او احساس میکند که زندگیاش به بطالت گذشته و خواستار رحمت خداوند است.
شاعر در نهایت به بیان این مطلب میرسد که هیچکس نمیتواند مانند خدا به انسان نزدیک باشد و برای اطمینان از رهایی از رنج و درد، انسان باید به خداوند پناه ببرد. شعر لحن توبه و آگاهی نسبت به ارزش عمر و زندگی را بهخوبی به تصویر میکشد.
باز گرد و حال مطرب گوشدارزانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
هوش مصنوعی: بازگرد و به نغمهی ساز توجه کن، زیرا که نوازنده از انتظار خسته و ناتوان شده است.
بانگ آمد مر عُمَر را کای عُمَربندهٔ ما را ز حاجت باز خر
هوش مصنوعی: صدایی به عمر رسید و گفت: ای عمر، بنده ما را از نیاز و درخواست بازدار.
بندهای داریم خاص و محترمسوی گورستان تو رنجه کن قدم
هوش مصنوعی: ما یک بنده خاص و محترم داریم که خواهش میکند قدم به سمت قبرستانت بگذاری و به آنجا سر بزنی.
ای عمر بَرجه ز بیت المالِ عامهفتصد دینار در کف نِه تمام
هوش مصنوعی: ای عمر، از بیتالمال عمومی، هفتصد دینار بگیر و آن را به طور کامل در دست نگهدار.
پیش او بر کای تو ما را اختیاراین قدر بستان کنون معذور دار
هوش مصنوعی: به او بگو که از ما اختیار زیادی نخواهد داشت، پس لطفاً اکنون ما را بخشش کن.
این قدر از بهر ابریشمبهاخرج کن چون خرج شد اینجا بیا
هوش مصنوعی: چنان خرج کن برای ابریشم که وقتی تمام شد، دوباره به اینجا برگردی.
پس عمر زان هیبتِ آواز جَستتا میان را بهر این خدمت ببست
هوش مصنوعی: به خاطر آن صدای رعدآسا، عمر از حالت ترس به جستوخیز درآمد و برای انجام این خدمت، فضایی مشخص ایجاد کرد.
سوی گورستان عمر بنهاد رودر بغل همیان، دوان در جست و جو
هوش مصنوعی: به سمت گورستان رفت و در آغوش خود کیسهای را برداشت و به سرعت در جستجوی چیزی راهی شد.
گرد گورستان دوانه شد بسیغیر آن پیر، او ندید آنجا کسی
هوش مصنوعی: در اطراف گورستان، غوغایی به پا شده بود، اما آن پیرمرد چیزی جز آن را نمیدید و کسی را در آنجا نمیشنید.
گفت: این نَبْوَد! دگر باره دویدمانده گشت و غیرِ آن پیر او ندید
هوش مصنوعی: او گفت: این درست نیست! دوباره به راه افتاد، اما مانده شد و جز آن پیرمرد را ندید.
گفت حق فرمود ما را بندهایستصافی و شایسته و فرخندهایست
هوش مصنوعی: حق به ما فرمان داده است که انسانی خالص و شایسته و خوشبخت باشیم.
پیر چنگی کی بود خاص خدا؟حَبَّذا ای سر پنهان حَبَّذا
هوش مصنوعی: این بیت به این معناست که پیر چنگی، که به نوعی نماد صوفیان و عارفان است، تنها مخصوص خدا نیست و کسی نمیتواند او را به تنهایی به خدا نسبت دهد. همچنین، شاعر به سر پنهانی که در وجود این پیر وجود دارد، اشاره میکند و از آن ستایش میکند. در واقع، عشق و نزدیکی به خداوند و معرفت نسبت به او از ویژگیهای اصلی این شخصیت است.
بار دیگر گِرد گورستان بگشتهمچو آن شیرِ شکاری گردِ دشت
هوش مصنوعی: دوباره به دور گورستان چرخید، مانند آن شیر شکارچی که در دشت میچرخد.
چون یقین گشتش؛ که غیر پیر نیستگفت: در ظلمت دلِ روشن بسی است
هوش مصنوعی: وقتی مطمئن شد که فقط یک راهنما وجود ندارد، گفت: در دل تاریک، روشناییهای زیادی وجود دارد.
آمد او با صد ادب آنجا نشستبر عمر عطسه فتاد و پیر جست
هوش مصنوعی: او با احترام و ادب به آنجا آمد و نشست، اما در این میان، عمر به سرعت سپری شد و پیری به سراغش آمد.
مر عمر را دید ماند اندر شگفتعزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت
هوش مصنوعی: عمر به حالتی حیرتانگیز و شگفتزده قرار گرفت و زمانی که تصمیم به رفتن گرفت، دچار لرزشی شد.
گفت در باطن: خدایا از تو داد!محتسب بر پیرکی چنگی فتاد
هوش مصنوعی: در دل گفت: خدایا، از تو کمک میطلبم! ولی نگهبان، به پیرمردی که در حال نوازش کردن سازش بود، توجه کرد.
چون نظر اندر رخ آن پیر کرددید او را شرمسار و رویزرد
هوش مصنوعی: وقتی به چهره آن پیر نگاه کرد، متوجه شد که او شرمنده و رنگپریده است.
پس عمر گفتش مترس از من مَرَمکهت بشارتها ز حق آوردهام
هوش مصنوعی: عمر به او گفت: نترس از من، نخواهم تو را بکشیم، زیرا من بشارتهایی از طرف خدا برای تو دارم.
چند یزدان مِدْحَتِ خوی تو کردتا عُمَر را عاشقِ روی تو کرد
هوش مصنوعی: چندین بار خداوند تو را ستود تا عمر به عشق چهرهات درآید.
پیش من بنشین و مهجوری مسازتا به گوشَت گویم از اقبال راز؛
هوش مصنوعی: بیتوجهی به من را کنار بگذار و نزد من بمان، تا بتوانم به تو بگویم که چه چیزهایی در زندگی برایت خوب خواهد بود.
حق سلامت میکند، میپرسدتچونی از رنج و غمان بیحَدَت؟
هوش مصنوعی: خداوند سلامتی را به تو ارزانی میدارد و از تو درباره حال و وضعیتت میپرسم که آیا از رنج و غمهایی که بیپایان دارند، رنج میبری؟
نک قُراضهٔ چند ابریشمبهاخرج کن این را و باز اینجا بیا
هوش مصنوعی: فرشهای باارزش و زیبا را با هزینهای کم آماده کن و دوباره بیا در اینجا.
پیر لرزان گشت چون این را شنیددست میخایید و بر خود میطپید
هوش مصنوعی: پیر مرد وقتی این را شنید، به شدت ترسید و دستهایش را به هم مالید و بدنش به شدت میلرزید.
بانگ میزد کای خدای بینظیربس! که از شرم آب شد بیچاره پیر
هوش مصنوعی: صدای مینوشی بلند بود که ای خدای یکتا، بس! که این پیرِ بیچاره از شرم آب شد.
چون بسی بگریست و از حد رفت دردچنگ را زد بر زمین و خُرد کرد
هوش مصنوعی: پس از آنکه بسیار گریه کرد و دردش از حد گذشت، چنگ را بر زمین زد و آن را خرد کرد.
گفت ای بوده حجابم از الهای مرا تو راهزن از شاهراه
هوش مصنوعی: ای خدا، من تا به حال از تو دور بودهام و این دوری مانع من شده است. اکنون تو به من کمک کن تا بر این مانع غلبه کنم و به راه درست برسم.
ای بخورده خونِ من هفتاد سالای ز تو رویم سیه پیشِ کمال
هوش مصنوعی: ای کسی که سالها خون من را نوشیدهای، وجود من در برابر جمال تو، همچون پیشانیام سیاه و تیره است.
ای خدای با عطای با وفارحم کن بر عُمْرِ رفته در جفا
هوش مصنوعی: ای خدای رحمکننده و بخشنده، بر عمر گذشتهام که در سختی و بلا سپری شده، رحمت کن.
داد حق عمری که هر روزی از آنکس نداند قیمت آن در جهان
هوش مصنوعی: عمر گرانبهایی که هر روز از آن میگذرد و انسان از ارزش واقعی آن در دنیا بیخبر است.
خرج کردم عمر خود را دم بدمدر دمیدم جمله را در زیر و بم
هوش مصنوعی: در طول زندگیام، هر لحظه را صرف کردم و همه چیز را به دقت زیر و رو کردم.
آه کز یاد ره و پردهٔ عراقرفت از یادم دمِ تلخِ فراق
هوش مصنوعی: ای کاش یاد و خاطرات راه و پردههای عراق از ذهنم نمیرفت. اکنون تنها تلخی جدایی در یاد من مانده است.
وای کز تری زیر افکند خُردخشک شد کِشت دل من دل بمرد
هوش مصنوعی: آه، از خشکی زمین و تنی که زیر باران نرفته، دلم پژمرده و کاشتهام نابود شد.
وای کز آواز این بیست و چهارکاروان بگذشت و بیگه شد نهار
هوش مصنوعی: آه که صدای این بیست و چهار کاروان گذشت و روز به پایان رسید.
ای خدا فریاد زین فریادخواهداد خواهم نه ز کس زین دادخواه
هوش مصنوعی: ای خدا، من به تو فریاد میزنم، چرا که تنها تو را دادخواه خود میدانم و نه کسی دیگر را.
داد خود از کس نیابم جز مگرزانک او از من به من نزدیکتر
هوش مصنوعی: من از هیچکس نمیتوانم کمک بگیرم، زیرا او تنها کسی است که از من به خودم نزدیکتر است.
کاین منی از وی رسد دم دم مراپس ورا بینم چو این شد کم مرا
هوش مصنوعی: هر لحظه از او بر من تاثیر میگذارد و میبینم که او همیشه در حال تغییر است، و وقتی این تغییرات کمتر میشود، احساس میکنم که او کمتر از من دور شده است.
همچو آن کو با تو باشد زرشُمَرسوی او داری، نه سوی خود نظر
هوش مصنوعی: اگر کسی با تو باشد، مانند آن است که به سمت او نگاه کنی و نه به سمت خودت.