تناجی
جلال الدین محمد مولوی

بخش ۳۶ - عتاب کردن حق تعالی موسی را علیه السلام از بهر آن شبان

وحی آمد سوی موسی از خدابندهٔ ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدییا برای فَصل کردن آمدی؟
تا توانی پا مَنِه اندر فَراقاَبْغَضُ الْاَشْیاء عِندي الطَّلاق
هر کسی را سیرتی بنهاده‌امهر کسی را اصطلاحی داده‌ام
در حقِ او مَدح و در حقِّ تو ذَمدر حقِ او شَهد و در حقِّ تو سَم
ما بَری از پاک و ناپاکی همهاز گِرانجانی و چالاکی همه
من نکردم امر تا سودی کنمبَلک تا بر بندگان جودی کنم
هندوان را اصطلاحِ هند مدحسندیان را اصطلاحِ سِند مدح
من نگردم پاک از تسبیحِشانپاک هم ایشان شوند و دُرفِشان
ما زبان را نَنْگریم و قال راما روان را بنگریم و حال را
ناظرِ قلبیم اگر خاشِع بوَدگرچه گفتِ لَفظ، ناخاضِع رُوَد
زانک دل جَوهر بوَد، گفتن عَرَضپس طُفَیل آمد عَرَض، جَوهرْ غَرَض
چند ازین اَلفاظ و اِضْمار و مَجاز؟سوزْ خواهمْ سوز، با آن سوزْ ساز
آتشی از عشق در جانْ بَر فُروزسَر بِسَر فکر و عبارت را بسوز
موسیا آداب‌دانان دیگرندسوخته جان و روانان دیگرند
عاشقان را هر نفَسْ سوزیدَنیستبر دِهِ ویران خَراج و عُشْر نیست
گر خطا گوید، وُرا خاطی مگوگر بوَد پُر خون شهید، او را مشو
خون، شهیدان را ز آب اَولیٰ تَرَستاین خطا، از صد صَواب اَولیٰ ترست
در درونِ کعبه رسمِ قبله نیستچه غم اَر غَوّاص را پاچیله نیست؟
تو ز سَرمَستان قَلاوُزی مجوجامه‌چاکان را چه فرمایی رَفو؟
ملتِ عشق از همه دینها جداستعاشقان را ملت و مذهب خداست
لَعْل را گر مُهر نبوَد باک نیستعشق در دریای غم، غمناک نیست