بخش ۸۰ - قصهٔ خواندن شیخ ضریر مصحف را در رو و بینا شدن وقت قرائت
هوش مصنوعی: در روزگاری، شیخی فقیر به خانه پیر نابینایی رفت. در آنجا هر دو زاهد چند روز مهمان هم بودند. شیخ به مصحفی که در آنجا بود توجه کرد و حیرت کرد که چگونه یک درویش نابینا میتواند چنین کتابی داشته باشد. او در دلش مشغو به فکر شد و خواست بپرسد، اما صبر کرد تا فرصت مناسب پیش آید. مدتی در این انتظار بود و این صبر او در نهایت به فَرَج و کشف حقیقت منجر شد.
دید در ایام آن شیخ فقیرمصحفی در خانهٔ پیری ضریر
هوش مصنوعی: در روزگاری، او مردی فقیر و کاردان را در خانهٔ یک پیرمرد نابینا مشاهده کرد.
پیش او مهمان شد او وقت تموزهر دو زاهد جمع گشته چند روز
هوش مصنوعی: در فصل گرما، هر دو زاهد به مهمانی پیش او رفتند و چند روزی با هم جمع شدند.
گفت اینجا ای عجب مصحف چراستچونک نابیناست این درویش راست
هوش مصنوعی: در اینجا شخصی تعجب میکند که چرا کتابی در این مکان وجود دارد، زیرا درویش اینجا نابینا است و نمیتواند ببینید.
اندرین اندیشه تشویشش فزودکه جز او را نیست اینجا باش و بود
هوش مصنوعی: در این فکر که هیچکس جز او در اینجا نیست، نگرانی و اضطراب او بیشتر شد.
اوست تنها مصحفی آویختهمن نیم گستاخ یا آمیخته
هوش مصنوعی: او تنها کسی است که من به او وابستهام و به دیگران کمتر اعتماد دارم یا مانند آنها درگیر نیستم.
تا بپرسم نه خمش صبری کنمتا به صبری بر مرادی بر زنم
هوش مصنوعی: برای اینکه بتوانم سؤال بپرسم و به آرامش برسم، صبر میکنم تا به خواستهام دست یابم.
صبر کرد و بود چندی در حرجکشف شد کالصبر مفتاح الفرج
هوش مصنوعی: مدت زمانی را صبر کرد و در سختی بود تا اینکه شگرفی پیش آمد؛ زیرا صبر کلید گشایش است.