بخش ۷۳ - شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او
هوش مصنوعی: در این شعر، بوالحسن از مردمان شنیده که حسن، مرید شیخ است و هر روز از تربت او علم میآموزد. او نیز خواب شیخ را دیده و از روح شیخ متوجه شده است. هر روز به جانب گور شیخ میرفته و در حضور او میایستاده است. روزی با حالتی شاداب به گور آمده و برف روی گورها را دیده و احساس غم کرده است. سپس صدای شیخ را میشنود که او را به سوی خود دعوت میکند و به او میگوید که از برفهای عالم دور نشود. حال او از آن روز خوب میشود و عجایب را میبیند که قبل از آن تنها میشنید.
همچنان آمد که او فرموده بودبوالحَسن از مردمان آن را شنود
هوش مصنوعی: بوالحسن همچنان به سخنان او گوش داد و آنچه گفته بود را از مردم شنید.
که حَسن باشد مرید و امتمدرس گیرد هر صباح از تربتم
هوش مصنوعی: زیبایی او باعث میشود که پیروانش هر روز از درسهای او بهرهمند شوند و از وجودش بهره ببرند.
گفت من هم نیز خوابش دیدهاموز روان شیخ این بشنیدهام
هوش مصنوعی: او گفت که من نیز خواب او را دیدهام و از روح شیخ این موضوع را شنیدهام.
هر صباحی رو نهادی سوی گورایستادی تا ضحی اندر حضور
هوش مصنوعی: هر روز صبح به سمت گور میروی و تا صبح در آنجا ایستادهای.
یا مثال شیخ پیشش آمدییا که بیگفتی شکالش حل شدی
هوش مصنوعی: یا به مانند شیخی به او نزدیک شدی، یا بدون اینکه چیزی بگویی، مشکل او حل شده است.
تا یکی روزی بیامد با سعودگورها را برف نو پوشیده بود
هوش مصنوعی: روزی یکی آمد و دید که گورها با برف تازهای پوشیده شدهاند.
توی بر تو برفها همچون علَمقُبّه قُبّه دید و شد جانش به غم
هوش مصنوعی: در میان برفها، به زیبایی علم و پرچمهای بزرگ نگاه کرد و افسردگی جانش را فرا گرفت.
بانگش آمد از حظیرهٔ شیخ حیّها اَنَا اَدْعوکَ کی تَسْعیٰ اِلَیّ
آهای! من میخوانمت تا به سمتم بشتابی
هین بیا این سو بر آوازم شتابعالم ار برفست روی از من متاب
هوش مصنوعی: بیا به سوی من و به صدایم گوش کن، حتی اگر تمام جهان به سمت دیگری برود، از من دور نشو.
حال او زان روز شد خوب و بدیدآن عجایب را که اوّل میشنید
هوش مصنوعی: او از آن روز حالش خوب شد و دید آن شگفتیهایی را که قبلاً فقط در موردشان شنیده بود.