بخش ۱۲۳ - مثل
هوش مصنوعی: دو نفر، یکی درویش و دیگری خسی (فقرای مال) در حال صحبت هستند. خسی به درویش میگوید که کسی او را نمیشناسد و بنابراین از او نمیداند. درویش اما به خودآگاهیاش اشاره میکند و میگوید که حتی اگر دیگران او را نشناسند، خودش خود را به خوبی میشناسد. او تأکید میکند که اگر شرایط برعکس بود، خسی احساس درد و نابرابری میکرد. درویش میگوید که اگرچه به نظر احمق میآید، اما خوشبخت است و از لجاجت و سختگیری دور است. او به عقل خود اعتماد دارد و معتقد است که این مسأله به بخت او مربوط میشود.
گفت با درویش روزی یک خَسیکه تُرا اینجا نمیداند کسی
روزی فردی فرومایه و غافل به درویشی گفت که ای درویش! اینجا هیچکس تو را نمیشناسد!
گفت او گر مینداند عامیمخویش را من نیک میدانم کیم
هوش مصنوعی: او گفت اگر نمیدانی که من چه کسی هستم، خودم به خوبی میدانم کیستم.
وای اگر برعکس بودی درد و ریشاو بُدی بینای من، من کور خویش
هوش مصنوعی: اگر تو به جای این که من را به درد و رنج بیندازی، خودت اینگونه باشی، من چشمانم را از دست میدهم و نمیتوانم تو را ببینم.
احمقم گیر احمقم من نیکبختبخت بهتر از لجاج و روی سخت
هوش مصنوعی: من احمق هستم و نمیفهمم، اما به نظر میرسد که سرنوشت خوبی دارم؛ چرا که بخت بهتر از stubbornness و سرسختی من است.
این سخن بر وفق ظَنَّت میجهدورنه بختم داد عقلم هم دهد
هوش مصنوعی: این سخن مطابق با تصور تو بیان میشود، و گرنه سرنوشت من به عقل من نیز راه میدهد.