شمارهٔ ۲۶۲
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به آمدن بهار اشاره میکند، اما با ناراحتی میگوید که بدون حضور معشوقش، بهار برایش بیمعناست. او از اینکه نمیتواند احساسات و رازهای خود را بیان کند، ناراحت است و بیاختیار ناله میکند. با وجود زیبایی چهره معشوق، دلش از دوری او سیاه و غمگین است. شاعر میگوید که صبر عاشقانهاش دیگر جوابگو نیست و از سر درد و بلا، خواب آرامش را نمیتواند پیدا کند. او به شدت از غم و جدایی معشوق رنج میبرد و از خود میپرسد چگونه میتواند این همه درد را تحمل کند.
بهار میرسد، اما بهار را چه کنم؟چو نیست گلرخ من، لاله زار را چه کنم؟
هوش مصنوعی: بهار در راه است، اما چه فایده؟ وقتی محبوب من در کنارم نیست، زیباییهای طبیعت برای من چه معنایی دارد؟
باختیار توانم که: راز نگشایمفغان و ناله بی اختیار را چه کنم؟
هوش مصنوعی: من میتوانم رازهایم را نگه دارم، اما فریاد و نالهام را چگونه میتوانم کنترل کنم؟
اگر چه روی تو خورشیدوار جلوه نماستسیاه رویی شبهای تار را چه کنم؟
هوش مصنوعی: اگرچه چهرهی زیبای تو مانند خورشید درخشان است، اما من چگونه میتوانم سیاهی و غم شبهای تاریک را فراموش کنم؟
قرار عاشق بیدل بصبر باشد و بسچو صبر نیست دل بی قرار را چه کنم؟
هوش مصنوعی: عاشق بیدل میگوید: تنها راه آرامش و سکون برای من صبر است و اگر صبر نباشد، چطور میتوانم با دل بیقرارم کنار بیایم؟
گرفتم این که: شب از می دمی بیاسایمعلی الصباح بلای خمار را چه کنم؟
هوش مصنوعی: من متوجه شدم که: شب را با نوشیدن شراب سپری کنم تا صبح بیاسایم، اما با آن حالتی که نشأت میآورد، چه کار باید بکنم؟
هلالی، این همه غم را توان کشید، ولیغم غریبی و هجران یار را چه کنم؟
هوش مصنوعی: هلالی، میتوانم این همه غم را تحمل کنم، اما غم جدایی از یار و غربت را چهطور باید تحمل کنم؟