شمارهٔ ۲۷۴
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی است. شاعر از وابستگی عاطفی خود به کسی میگوید و از ترس دیوانگی در اثر عشق سخن میگوید. او طلب میکند که فلک او را به سمت معشوقش برگرداند تا بتواند همچون پروانه دور شمع عشق بچرخد. شاعر به یادآوری روزی اشاره میکند که تحت تاثیر زیبایی معشوقش قرار گرفته و به غم و اندوه شبهای بیخوابی اشاره میکند. او از محیطهای مذهبی و علمی به میخانهی عشق پناه میبرد و آرزوی وصال یار را دارد. در نهایت، او از بیمهری و تنهایی در زندگی مینالد و میسازد که چرا در عین بیپولی، باید در ویرانی ساکن باشد.
من سگ یارم و آن نیست که بیگانه شوملیک می ترسم از آن روز که دیوانه شوم
هوش مصنوعی: من به یارم وفادارم و هرگز نمیخواهم از او دور شوم، اما از روزی میترسم که دیوانهوار به رفتارم ادامه دهم.
ای فلک، شمع شب افروز مرا سوی من آرتا بگرد سر او گردم و پروانه شوم
هوش مصنوعی: ای آسمان، نور شب را که روشنیبخش من است به سمت من بیاور تا دور آن بچرخم و مانند پروانه شوم.
من همان روز که افسون تو دیدم گفتمکه: ببیداری شبهای غم افسانه شوم
هوش مصنوعی: روزهایی که جادوی چشمانت را دیدم، فکر کردم که دیگر در شبهای غمگین به خواب نخواهم رفت و افسانهای از درد و اندوه خواهم بود.
از در خانقه و مدرسه کارم نگشودبعد ازین خاک نشین در می خانه شوم
هوش مصنوعی: بعد از این که نتوانستم از در خانقاه و مدرسه بهرهمند شوم، تصمیم دارم که به فرشتهای در میخانه روی آورم و خودم را به خاکنشینی و زندگی دنیوی بسپارم.
در سرم هست که: چون خاک شود قالب منبهوای لب میگون تو پیمانه شوم
هوش مصنوعی: در ذهنم میگذرد که وقتی بدنم به خاک تبدیل شود، به خاطر زیبایی و شیرینی لبهای تو، جان دوبارهای پیدا کنم.
نرگس مست ترا خواب صبوح این همه چیست؟خیز، تا کشته آن نرگس مستانه شوم
هوش مصنوعی: نرگس زیبا، چرا اینقدر مست و خوابآلودی؟ بلند شو تا من هم به خاطر زیبایی این نرگس دیوانهوار عاشق شوم.
بی مه خویش، هلالی، چه کنم عالم را؟گنج چون نیست، چرا ساکن ویرانه شوم؟
هوش مصنوعی: بدون وجود دوست، هلالی، چه باید با این دنیا بکنم؟ وقتی که گنجی ندارم، چرا در ویرانی بمانم؟