بخش ۱۲ - سخنی چند در عشق
این شعر درباره عشق است که از نظر و دیدگاه شاعر، سرچشمه هستی و بنا و پایه جهان است. عشق و محبت و کشش است که تمام هستی را میگرداند و در تمام هستی جز عشق، هرچیز دیگری بیصفاست و بیاعتبار است. حتی آتشپرستان نیز عاشق مهر و خورشید هستند. آنچه در دل سنگ، گوهر میآفریند عشق است و آنچه اجسام را خواص گوناگون میبخشد عشق است. پیشهای بهتر از عشق نمیشناسم و جز بهعشق کاری ندارم. وقتیکه دیدم بیعشق، جانی ندارم؛ عاشق گشتم و جهانیان را نیز بهعشق دعوت کردم؛ و این داستان را درباره عشق و با عشق آغاز کردم.
مرا کـَز عشق بِه ناید شعاریمبادا تا زیم جز عشق کاری
من که از عشق، آیینی بهتر نمیشناسم و نمیدانم، مبادا که جز با عشق و برای عشق، زندگی کنم. (شعار در اینجا: رسم، روش، آیین)
فلک جز عشق محرابی نداردجهان بیخاکِ عشق آبی ندارد
آبی ندارد: صفایی ندارد، آبرویی ندارد.
غلام عشق شو کاندیشه این استهمه صاحبدلان را پیشه این است
مطیع عشق شو و در راه عشق برو که کار و اندیشه حسابی و درست این است؛ عشق، پیشه و کار همه صاحبدلان و پاکان است.
جهان عشقست و دیگر زرقسازیهمه بازیست الّا عشقبازی
جز عشق هر چیز دیگری در جهان فریب و تزویر است و همهچیز، بازی و دروغ است جز عشقبازی و عشقورزی.
اگر بیعشق بودی جان عالَمکه بودی زنده در دوران عالَم؟
اگر جان و حیات ِ هستی بیعشق ممکن بود، چه کسی در روزگار و دوران، زنده میماند؟
کسی کز عشق خالی شد فسردهستگرش صد جان بوَد بیعشق مُردهست
هر کسی که خالی از عشق و مهر شد، افسرده است؛ اگر حتی صد جان داشته باشد زنده نیست و مرده است.
اگر خود عشق هیچ افسون نداندنه از سودای خویشت وا رهاند؟
اگر عشق هیچ افسون و خاصیتی نداشتهباشد آیا این افسون را نمیداند که از سودا و مرض «خود» و «خودپرستی» تو را رها و آزاد میکند؟
مشو چون خر بهخورد و خواب خرسنداگر خود گربه باشد، دل درو بند
همچون خر به خوردن و خوابیدن، بسنده مکن و قانع مشو، عاشق باش حتی اگر گربهای را دوست بداری.
به عشق گُربه گر خود چیر باشیاز آن بهتر که با خود شیر باشی
اگر در عشق یک گربه بر «منیت» و «خودپرستی» غلبه کنی بهتر است از آنکه شیر باشی اما «خودپرست». (یا اگر عاشق یک گربه باشی بهتر است از آنکه عاشق خود باشی حتی اگر آن «خود»، یک شیر باشد.)
نروید تخمِ کس بیدانهٔ عشقکس ایمن نیست جز در خانهٔ عشق
مصرع اول: نطفه هیچکس بیعشق نروید و آدمی نشود یا تخم و کِشت و کار هیچکس بیعشق نروید و بَر ندهد.
ز سوزِ عشق بهتر در جهان چیست؟که بی او گل نخندید، ابر نگْریست
از سوز و گرمی عشق در جهان چیزی بهتر وجود دارد؟ که بیآن، گُل، طراوت نیافت و شاد نشد و ابر نبارید.
شنیدم عاشقی را بود مستیوز آنجا خاست اوّل بتپرستی
شنیدهام که عشق و عاشقی، آدمی را مست کرد و از آنجا (از آن مستی بود) که بتپرستی پیدا شد و پدید آمد.
همان گبران که بر آتش نشستندز عشقِ آفتاب، آتش پرستند
حتی آن گبران و آتشپرستان که خود را در آتش افکنند، (خود پرست نیستند بلکه) از عشق آفتاب، آتش میپرستند.
مبین در دل که او سلطان جانستقَدَم در عشق نِه، کاو جان جانست
به دل توجه مکن با اینکه او سلطان جان است، قدم در راه عشق بنه، او جان جانست.
هم از قبله سخن گوید هم از لاتهمش کعبه خزینه، هم خرابات
(عشق است که میتواند) هم از قبله سخن بگوید هم از بت لات؛ هم از کعبه بهرمند شود هم از خرابات.
اگر عشق اوفتد در سینهٔ سنگبه معشوقی زند در گوهری چنگ
عشق حتی اگر در دل سنگی بیفتد، او را ارزشمند میکند و در دلش گوهر میسازد.
که مغناطیس اگر عاشق نبودیبدان شوق آهنی را چون ربودی؟
اگر آهنربا، عاشق نبود، چطور با آن شور و اشتیاق آهنی را میربود؟
و گر عشقی نبودی بر گذرگاهنبودی کهربا جویندهٔ کاه
اگر در عالم، عشق وجود نداشت هرگز کهربا، کاه را جذب نمیکرد و نمیجُست.
بسی سنگ و بسی گوهر بجایندنه آهن را نه که را میربایند
بسیار سنگ و گوهر وجود دارند اما نه آهن را و نه کاه را به خود جذب میکنند.
هران جوهر که هستند از عدد بیشهمه دارند میل مرکز خویش
هزاران جوهر که در عالم وجود دارند و بیش از شمار هستند، همه روی در مرکز و مقصد خویش دارند.
گر آتش در زمین منفذ نیابدزمین بشکافد و بالا شتابد
اگر آتش در دل زمین راهی برای بالا رفتن نیابد، زمین را میشکافد و بهسوی بالا میرود.
و گر آبی بماند در هوا دیربه میل طبع هم راجع شود زیر
اگر قطره آبی هرچند بهمدت طولانی در آسمان بماند بالاخره بنا بر سرشتش، به پایین سرازیر میشود.
طبایع جز کشش کاری ندانندحکیمان این کشش را عشق خوانند
طبعها و سرشتها جز جذبه و کشش، کار و پیشهای ندارند و پیوسته بدان مشغولهستند؛ حکیمان و دانایان نام این کشش و جذبه را «عشق» نهادهاند.
گر اندیشه کنی از راه بینشبه عشق است ایستاده آفرینش
اگر از راه بینش و دیدن درست، اندیشه و تفکر کنی، خواهی دید که آفرینش بر «عشق» ایستاده است.
گر از عشق، آسمان آزاد بودیکجا هرگز زمین آباد بودی؟
اگر آسمان، عاشق زمین نبود (و بر زمین نمیبارید) زمین چطور آباد و سرسبز میشد؟ یا اگر در آسمان و فلک، عشق وجود نداشت زمین چطور زنده و آباد میشد؟
چو من بیعشق خود را جان ندیدمدلی بفروختم جانی خریدم
زمانی که دریافتم که بیعشق، جان ندارم و زنده نیستم، پس عاشق شدم و جان یافتم.
ز عشق آفاق را پردود کردمخِرد را دیده خوابآلود کردم
تمام آفاق را از عطر خوش عشق پُر کردم و دیدهٔ خرد را مست و خوابآلود کردم. (دود در اینجا یعنی دود عود و عبیر و ... که بر آتش میسوزانند)
کمر بستم به عشق این داستان راصلای عشق در دادم جهان را
این داستان را درباره عشق و با عشق آغاز کردم، و همه جهان را به مهمانی عشق دعوتکردم.
مبادا بهرهمند از وی خسیسیبه جز خوشخوانی و زیبانویسی
مبادا که خسیسی و فرومایهای از آن بهرمند گردد ؛ بجز کسانیکه خوشآواز و خوشگفتار هستند و آنها که این داستان را خوشخط مینویسند.
ز من نیک آمد این، ار بد نویسندبه مُزد من گناه خود نویسند
از من این داستان بهنیکی آمد، اگر آنرا بد بنویسند، بهمزد و ثواب من گناه خود را مینویسند.