بخش ۳۴ - گریختن خسرو از بهرام چوبین
این بخش به داستان گریختن خسرو پرویز از بهرام چوبین و شوراندن مردم علیه خسرو توسط بهرام میپردازد. شاعر در ابتدا به اهمیت رای درست و اندیشه قوی در حکمرانی اشاره میکند و میگوید که آدمی با رای درست و فکری قوی میتواند لشکری را شکست دهد درحالیکه کسی که نادان است حتی داشتن لشکر و زور و شمشیر هم نمیتواند او را نجات دهد. بهرام با یادآوری بدکاریهای خسرو و نامه نوشتن به سران درباره بیکفایتی خسرو، مردم را علیه او میشوراند. خسرو نیز که به افراد زیادی صدمه رسانده است و پشتیبانی مردم را از دست داده، کارش به جایی میرسد که جز گریختن راه و چارهای نمییابد.
کلید فتح را دندان پدید استکه رای آهنین زرینکلید است
کلید و راهگشای پیروزی چیزی آشکار و عیان است و آن اندیشه قوی و محکم است که بهمانند کلیدی طلایی عمل میکند.
ز صد شمشیرزن رای قوی بهز صد قالب کلاه خسروی به
رای و اندیشه نیرومند و محکم از نیروی صد شمشیرزن قویتر است و از صد تاج شاهی بهتر.
به رایی لشگری را بشکنی پشتبه شمشیری یکی تا ده توان کشت
با نیروی اندیشهای درست میتوانی لشکری را شکست دهی درحالیکه با زور شمشیر میتوان یک حداکثر ده تا را کشت.
چو آگه گشت بهرام قویرایکه خسرو شد جهان را کارفرمای
وقتی که بهرام قویرای و خردمند از شاهی خسرو آگاه شد.
سرش سودای تاج خسروی داشتبه دست آورد چون رای قوی داشت
هوس بهسر نهادن تاج شاهی کرد و آنرا بهدست آورد چون باخرد و صاحب فکر درست بود.
دگر کاین تهمتش بر طبع ره کردکه خسرو چشم هرمز را تبه کرد
دیگر دلیل برای این تصمیم آن بود که خسرو چشم هرمز را نابینا کرده بود.
نبود آگه که چون یوسف شود دورفراق از چشم یعقوبی برد نور
اما نمیدانست وقتی که یوسفی دور میشود فراق او چشم دوستدار و یعقوبی را نابینا میکند.
به هر کس نامهای پوشیده بنوشتبر ایشان کرد نقش خوب را زشت
برای هرکس نامهای پنهانی نوشت و فرستاد و چیزهای خوب را بد نمایاند.
کزین کودک جهانداری نیایدپدرکش پادشاهی را نشاید
که از این بچه کار پادشاهی و حکمرانی ساخته نیست؛ کسی که پدر خود را بکشد شایسته شاهی نیست.
بر او یک جرعه می همرنگ آذرگرامیتر ز خون صد برادر
آنقدر میگسار و بادهخوار و عیاش است که یک جرعه می را بر جان صد برادر ترجیح میدهد.
ببخشد کشوری بر بانگ رودیز ملکی دوستتر دارد سرودی
ثروتهای کشور و سرزمین را برای تفنن و یک بانگ طرب میبخشد و آهنگی را برای خوشگذارنی از یک ملک و ولایت بیشتر میپسندد.
ز گرمی ره به کار خود نداندز خامی هیچ نیک و بد نداند
از گرمی و هیجان راه درست را گم کرده و از خامی و نادانی فرق بد و خوب را نمیداند.
هنوز از عشقبازی گرم داغ استهنوزش شور شیرین در دماغ است
هنوز هوس عشقبازی دارد و کله او داغ است و هنوز سودا و عشق شیرین را در سر دارد.
ازین شوخ سرافکن سر بتابیدکه چون سر شد سر دیگر نیابید
از این آدم گستاخ سر بر باد ده فرامانپیچی کنید زیرا جانتان را میبازد و وقتی که جان باختید جان دیگری نمییابید.
همان بهتر که او را بند سازیمچنین با آب و آتش چند سازیم
بهتر است که او را در بند کرده و به زندان بیفکنیم چرا اینقدر با دلشوره و آب و آتش بسازیم و آشوب را تحمل کنیم؟
مگر کز بند ما پندی پذیردو گر نه چون پدر مرد او بمیرد
شاید بعد از زندان رفتن عاقل شود وگرنه همچنانکه پدر را کشت باید بمیرد.
شما گیرید راهش را به شمشیرکه اینک من رسیدم تند چون شیر
راه فرار او را با شمشیر ببندید که من همچون شیر و بهشتاب دارم میآیم.
به تدبیری چنین آن شیر کینخواهرعیت را برون آورد بر شاه
با چنین حیله و تدبیری آن شیر کینخواه مردم را علیه شاه شوراند.
شهنشه بخت را سرگشته میدیدرعیت را ز خود برگشته میدید
شهنشه بخت و اقبال خود را نامساعد یافت و میدید که مردم از او نافرمانی میکنند.
به زر اقبال را پرزور میداشتبه کوری دشمنان را کور میداشت
با پول و زر حکومت خود را نگه میداشت و دشمنان را شکنجه و نابینا میکرد.
چنین تا خصم لشگر در سر آوردرعیت دست استیلا بر آورد
اینچنین بود تا وقتی که دشمن لشکر فراهم کرد و رعیت نیز بر او چیره گشت.
ز بیپشتی چو عاجز گشت پرویزز روی تخت شد بر پشت شبدیز
وقتی که پرویز از بیکسی و بییاوری عاجز و ضعیف شد حکومت را گذاشت و آنجا را ترک کرد.
در آن غوغا که تاج او را گره بودسری برد از میان کز تاج به بود
در آن غوغا و خطر که تاج برای او مشکلآفرین بود جانش را نجات داد که از تاج مهمتر بود.
کیانی تاج را بیتاجور ماندجهان را بر جهانجوی دگر ماند
تاج کیانی را بیشاه گذاشت و مردم را به شاه دیگری واگذارد.
چو شاهنشه ز بازیهای ایامبه قایم ریخت با شمشیر بهرام
وقتی که شاهنشه از تقدیر روزگار از شمشیر بهرام، نهان شد.
به شطرنج خلاف این نطع خونریزبه هر خانه که شد دادش شهانگیز
شطرنج بیرحم روزگار هر جایی که رفت به او کیش داد.
به صد نیرنگ و دستان راه و بیراهبه آذربایگان آورد بنگاه
با هزار فن و حیله و از راه و بیابان بالاخره به آذربایجان رسید و در آنجا قرار گرفت.
وز آن جا سوی موقان کرد منزلمغانه عشق آن بتخانه در دل
و از آنجا به سوی موقان رفت و همچون مغان عشق آن بتخانه را در دل داشت.