بخش ۳۸ - شیرکشتن خسرو در بزمگاه
روزی خسرو و شیرین، به سیر و تماشا و بزم به دامن طبیعت و صحرا میروند. پس از برپاکردن خیمهها و آغاز بزم و میگساری ناگهان شیری به لشکرگاه حملهمیکند و خسرو با شجاعت شیر را از پای درمیآورد و پس از این ماجرا بوسهها بین دو دلداده رد و بدل میشود؛ از آنروز محبت و صمیمیت بین آنها بیشتر شده و شاعر در ادامه به توصیف روزهای عاشقانهای میپردازد که ایندو با هم سپری میکنند.
ملک عزم تماشا کرد روزینظرگاهش چو شیرین دلفروزی
خسرو روزی برای سیر و تماشا به صحرا رفت؛ نظرگاهش چو شیرین دلفروزی
کسی را کآن چنان دلخواه باشدهمه جایی تماشاگاه باشد
وقتی که آدمی، عاشق چنان دلبری بشود همهجا بر او زیبا و خوش میشود.
ز سبزه یافتند آرامگاهیکه جز سوسن نرست از وی گیاهی
بر سبزه و چمن جایی برای نشستن و آرامش یافتند که دلپذیر و خوش بود.
در آن صحن بهشتی جای کردندملک را بارگه بر پای کردند
در آن جایگاه بهشتی اقامت کردند و خیمه شاه را بر پا کردند.
کنیزان و غلامان گرد خرگاهثریاوار گرد خرمن ماه
کنیزان و غلامان در اطراف خیمه مشغول خدمت بودند.
نشسته خسرو و شیرین به یک جایز دور آویخته دوری به یک پای
خسرو و شیرین در یکجا نزدیک هم نشسته بودند اما بهاندازه یک گام از هم دور بودند.
صراحیهای لعل از دست ساقیبه خنده گفت «باد این عیش باقی»
جامهای پیاپی شراب از ساقی میرسید و «این شادی، جاودانه باد» را آرزو میکرد.
شراب و عاشقی همدست گشتهشهنشه زین دومی سرمست گشته
شراب و محبت با هم همراه شده بودند و خسرو از دومی مست گشتهبود.
بر آمد تندشیری بیشهپروردکه از دنبال میزد بر هوا گرد
ناگهان شیری وحشی و درنده که از پیاش گرد و غبار برمیانگیخت، پدیدار شد.
چو بدمستان به لشگرگه در افتادو زو لشگر به یکدیگر برافتاد
همچون آدم بدمست به لشکرگاه حملهکرد و از حملهٔ او لشکر آشفته شد.
فراز آمد به گرد بارگه تنگبه تندی کرد سوی خسرو آهنگ
به بارگاه خسرو رسید خیلی نزدیک، و بهسرعت بهسوی خسرو حملهکرد.
شه از مستی شتاب آورد بر شیربه یکتا پیرهن بیدِرع و شمشیر
خسرو از مستی، بدون زره و شمشیر به شیر حمله کرد.
کمانکش کرد مُشتی تا بناگوشچنان بر شیر زد کز شیر شد هوش
کمانکش یعنی دست و مشت را تا نهایت توان عقب بردن. در اینجا خسرو با شجاعت و بهخطر انداختن جان خود با یک مشت، شیر را میافکند و پس از این است که اولین بوسههای عاشقانه بین شیرین و او آغاز میشود.
بفرمودش پس آن گه سر بریدنز گردن پوستش بیرون کشیدن
پس از آن دستور داد سر شیر را بریدن و پوستش را کندن.
و زآن پس رسم شاهان شد که پیوستبود در بزمگهشان تیغ در دست
پس از آنروز رسم شد که شاهان در بزمگاه همیشه شمشیر در نزد خود و در دست داشتهباشند.
اگر چه شیرپیکر بود پرویزملک بود و ملک باشد گرانخیز
اگرچه پرویز همانند شیر قوی بود، با اینوجود شاه بود و شاه گرانخیز و باوقار است.
ز مستی کرد با شیر آن دلیریکه نام مستی آمد شیرگیری
آن حمله و دلیری که کرد از مستی بود، نام دیگر مستی، شیرگیری است!
به دستآویز شیر افکندن شاهمجال دستبوسی یافت آن ماه
به بهانه از پایدرآوردن شیر، شیرین فرصتی یافت تا بر دست خسرو بوسه بزند.
دهان از بوسه چون جلاب تر کردز بوسه دست شه را پر شکر کرد
بوسهای گوارا و شیرین همچون شربت گلاب، بر دست خسرو زد.
ملک بر تنگ شکر مُهر بشکستکه شکر در دهان باید نه در دست
خسرو تنگ شکر را گشود که شکر را باید در دهان گذاشت نه در دست!
لبش بوسید و گفت این انگبین استنشان دادش که جای بوسه این است
لبش را ماچ کرد و گفت: عسل است؛ و بهاو گفت جای بوسه اینجاست!
نخستین پیک بود آن شکرین جامکه از خسرو به شیرین برد پیغام
آن جام گوارا، اولین پیک بود که پیام خسرو را به شیرین برد (یعنی اولین بوسه آنها بود)
اگر چه کرد صد جام دگر نوشنشد جام نخستینش فراموش
اگرچه صدها جام (بوسه) نوشیده شد، اما آن جام اولی فراموش نگشت!
میی کاول قدح جام آورَد پیشز صد جام دگر دارد بها بیش
بادهای که در قدح اول ریختهمیشود از صد جام بعدی بیشتر ارزش دارد!
می اول جام صافیخیز باشدبه آخر جام دردآمیز باشد
می جام اول، صاف و پاک است، در جامهای آخر دُردآمیز و ناخالص میشود!
گلی کاول برآرد طرف جویشفزون باشد ز صد گلزار بویش
اولین گلهای بهاری که بر لب جویبار میرویند از صد گلزار باارزشترند.
دُری کاول شکم باشد صدف راز لؤلؤ بشکند بسیار صف را
مرواریدی که از اولشکم صدف میآید از لؤلؤ بشکند بسیار صف را.
ز هر خوردی که طعم نوش داردحلاوت بیشتر سرجوش دارد
سرجوش از تمام خوراکهای خوشمزهٔ خوان و سفره، خوشتر است. (تشبیهی است برای اولین بوسههای دلداران که از همه بوسههای دیگر لذتبخشتر است. سرجوش یا سردیگ، آشی است که از اولین جوش یا برای نمکچش از دیگ برمیدارند)
دو عاشق چون چنان شربت چشیدندعنان پیوسته از زحمت کشیدند
وقتی که آندو عاشق چنان نوشیدنی گوارایی نوشیدند همیشه از زحمت دیگران برحذر بودند و بهدنبال خلوت میگشتند.
چو یکدم جای خالی یافتندیچو شیر و می بهم بشتافتندی
بهمحض آنکه خلوت مییافتند مثل شیر و شراب بههم میآمیختند.
چو دزدی کاو به گوهر دست یابدپس آنگه پاسبان را مست یابد
از آن پس برای بوسه گرفتن از یکدیگر چنان میشتافتند مثل دزدی که به گنج و گوهر دست بیابد و پاسبان را نیز مست.
به چشمی پاس دشمن داشتندیبه دیگر چشم ریحان کاشتندی
با یک نگاه مواظب بودند و با یک نگاه، ریحان و گل میکاشتند!
چو فرصت در کشیدی خصم را میلربودندی یکی بوسه به تعجیل
وقتی که فرصت، چشم خصم را کور میکرد با شتاب چند بوسه از هم میربودند.
صنم تا شرمگین بودی و هشیارنبودی بر لبش سیمرغ را بار
آن بت زیبا تا وقتی که هشیار و شرمگین بود هیچکس حتی سیمرغ هم به لبش دسترسی نداشت.
در آن ساعت که از می مست گشتیبه بوسه با ملک همدست گشتی
در زمان مستی با خسرو به بوسه، یار و همدست میشد.
چنان تنگش کشیدی شه در آغوشکه کردی قاقُمش را پرنیانپوش
آنچنان خسرو او را در آغوش میفشرد که تن سپید و قاقمگونش مثل پرنیان سرخ و ارغوانی میشد.
ز بس کز گاز نیلش در کشیدیز برگ گل بنفشه بردمیدی
و از بس که بر او بوسه میزد و او را میمزید که از برگ گل، بنفشه میرویید. (برگگل کنایه است از لطافت و نازکی)
ز شرم آن کبودیهاش بر ماهکه مه را خود کبود آمد گذرگاه
شیرین از شرم آن کبودیها که بر ماه رخسارش بود که مه را خود کبود آمد گذرگاه
اگر هشیار اگر سرمست بودیسپیدآبش چو گل بر دست بودی
(از بیت قبل) شیرین از شرم آن کبودیها که به روی زیبایش بود، در هر حال که بود سپیدآب (برای پنهان کردن آن بنفشهها) در دستش بود.