بخش ۴۴ - بر تخت نشستن خسرو به مدائن برای بار دوم
هوش مصنوعی: این متن شاعرانۀ فردوسی دربارهٔ رویش و شکوفایی بخت و اقبال شاهی است که به قدرت میرسد. در آغاز، تأثیر سیارات و طالعبینی بر سرنوشت او عنوان میشود. با رسیدن او به تخت سلطنت، کشور خوشحال و آباد میشود و مردم از دلیریاش تمجید میکنند. اما در عین حال، شاعر در دل نگران غم و اندوه عشق و تنهایی است، زیرا آنچه را که به عنوان شادی تصور میکند، با مشکلاتی همراه است. او به جستجوی عشق و دوستی میپردازد و در نهایت میگوید که حیات و شادمانی وابسته به عشق و ارتباطات انسانی است، نه فقط به قدرت و ثروت. این شعر در نهایت نشاندهندهٔ عدم رضایت از قدرت و جستجوی عشق و خوشی در زندگی است.
چو سر بر کرد ماه از برج ماهیمه پرویز شد در برج شاهی
وقتی که ماه در برج فلکی ماهی رفت، ماه پرویز در برج شاهی قرار گرفت.
ز ثورش زُهره وز خرچنگ برجیسسعادت داده از تثلیث و تسدیس
از ثور او زُهره و از خرچنگ ستاره برجیس، سعادت و خوشاقبالی بهاو داده بودند در وضعیت فلکی تثلیث و تسدیس.
ز پرگار حَمَل خورشید منظوربه دلو اندر فکنده بر زحل نور
و از مدار برج حمل، خورشید، در جایگاه دلو قرار گرفته و زحل را روشن کرده بود.
عطارد کرده ز اول خط جوزاسوی مریخ شیرافکن تماشا
عطارد (کیوان) در ابتدای مدار جوزا رفته بود و در مقابل مریخ شیرافکن قرار گرفته بود.
ذنب مریخ را میکرده در کاسشده چشم زحل هم کاسهٔ راس
صورت فلکی ذنب (گرگ) مریخ را در کاسه (گودی خود یا نام صورت فلکی دیگری است) قرار داده بود و زحل همنشین راس شدهبود.
بدین طالع کز او پیروز شد بختملک بنشست بر پیروزهگون تخت
با این طالع عالی که در اقبال او بود و بهپیروزی رسید، خسرو بر تخت پیروزهگون نشست.
بر آورد از سپیدی تا سیاهیز مغرب تا به مشرق نام شاهی
نام او از زنگ تا سپیدی و از مغرب تا مشرق پیچید.
چو شد کار ممالک برقرارشقویتر گشت روز از روزگارش
وقتی که همه ممالک در حکم او قرار گرفت، حال و روز او از این بخت نیکو نیز بهتر شد.
کشید از خاک تختی بر ثریادر او گوهر به کشتی دُر به دریا
تختی رفیع و بلند ساخت که بهبارِ کشتی در آن سنگ و گوهر به کار رفتهبود و یک دریا دُر و مروارید.
چنان کز بس گهرهای جهانتاببه شب تابندهتر بودی ز مهتاب
آنچنان جواهرات درخشان در آن بهکار رفتهبود که در شب تاریک نیز، از ماه روشنتر بود.
بر آن تخت مبارک شد چو شیران«مبارک باد» گفتندش دلیران
مانند شیر بر تخت شاهی نشست و لشکریان به او تبریک گفتند.
جهان خرم شد از نقش نگینشفروخواند آفرینِش آفرینَش
تمام مردم از شاهی او شاد گشتند و هستی به او آفرین گفت.
ز عکس آن چنان روشن جنابیخراسان را درافزود آفتابی
در اثر شاهی آن شاه عالیمقام، خراسان (شرق) نیز روشنتر از پیش گشت.
شد آواز نشاط و شادکامیز مرو شاهجان تا بلخِ بامی
آواز شادی و جشن و سرور از مرو تا بلخ بامیان پیچید.
چو فرخ شد بدو هم تخت و هم تاجدر آمد غمزهٔ شیرین به تاراج
وقتیکه تاج و تخت به او مبارک شد و کار شاهی او کامل شد، عشق شیرین در دل او بیدار گشت.
نه آن غم را ز دل شایست راندننه غمپرداز را شایست خواندن
نه میتوانست عشق شیرین را فراموش کند و نه میتوانست شیرین را فرا بخواند.
به حکم آن که مریم را نگه داشتکز او بر اوج عیسی پایگَه داشت
به دلیل آنکه مریم با او بود، کز او بر اوج عیسی پایگَه داشت
اگر چه پادشاهی بود و گنجشز بییاری پیاپی بود رنجش
اگرچه پادشاهی و گنج داشت اما از بیعشقی و بییاری همیشه غمگین بود.
نمیگویم طرب حاصل نمیکردطرب میکرد لیک از دل نمیکرد
نمیگویم بزم و شادی و تفریح نمیکرد، میکرد اما از ته دل نبود.
گَهی قصد نبید خام کردیگَهی از گریه می در جام کردی
گاهی شادخواری میکرد و برای تفریح شراب ناب مینوشید و گاهی در غصه و برای فراموش کردن غم، باده مینوشید.
گَهی گفتی به دل کاِی دل چه خواهی؟ز عالم عاشقی یا پادشاهی
گاهی به خود میگفت از زندگی چهمیخواهی پادشاهی را یا عاشقی را؟
که عشق و مملکت ناید بهم راستازین هر دو یکی میبایدت خواست
که عشق و پادشاهی با هم سازگار نیستند، از این دو یکی را باید بخواهی.
چه خوش گفتند شیران با پلنگانکه خر کره کند یا راه زنگان
چهنیکو و بجا گفتند شیران با پلنگها که خر یا آبستن میشود و کره میزاید یا راه زنگان را میرود. (راه زنگان مسیری دور و سخت بوده و ضربالمثل بودهاست. شیر به پلنگ میگوید جای تو در کوه است و جای من در بیشه. خسرو با گفتن این مثل بهخود میگوید شاهی و عاشقی دو چیز جدا و ناهمساز هستند. کرهکردن: بهکره آبستن شدن)
مرا با مملکت گر یار بودیدلم زین ملک برخوردار بودی
اگر در کنار پادشاهی، یارم هم با من بود آنوقت از پادشاهی لذت میبردم.
بخرم گر فروشد بخت بیداربه صد ملک ختن یک موی دلدار
یک موی دلدارم را به صد ملک ختن میخرم، اگر بخت بیدار بهمن بفروشد.
شبی در باغ بودم خفته با یاربه بالین بر نشسته بخت بیدار
هوش مصنوعی: یک شب در باغ به همراه یارم خوابیده بودم و در کنارم شانس و اقبال بیدار نشسته بود.
چو بختم خفت و من بیدار گشتمبدینسان بیدل و بییار گشتم
وقتی شانس من خوابید و من بیدار شدم، اینگونه شیدا و بدون همراه ماندم.
کجا آن نوبهنو مجلس نهادنبهشت عاشقان را در گشادن
کجا رفت آن بزمها و شادیهای پیدر پی؟ کجا شد آن رفتن به بهشت عاشقان؟
نشستن با پریرویان چون نوششهنشاهِ پریرویان در آغوش
هوش مصنوعی: نشستن با زیبا رویان مانند این است که در آغوش شاه زیبای پریرویان نوشیدنی شیرین بنوشی.
کجا شیرین و آن شیرینزبانی؟به شیرینی چو آب زندگانی
هوش مصنوعی: کجا آن شیرینی و خوشزبانی تو رفته است؟ مثل آب زندگی، شیرین و خوشبو هستی.
کجا آن عیش و آن شبها نخفتن؟همه شب تا سحر افسانه گفتن
هوش مصنوعی: کجا هستند آن شادیها و شبهایی که نمیخوابیدیم؟ تمام شبها تا صبح در حال تعریف داستان بودیم.
کجا آن تازه گلبرگ شکربار؟شکر چیدن ز گلبرگش به خروار
هوش مصنوعی: کجا آن گل تازه و شیرینی که از آن خوشبو و خوشمزه باشد؟ انگار میخواهند از گلبرگ آن مقدار زیادی شکر برداشت کنند.
عروسی را بدان رویین حصاریز بازو ساختن سیمین عماری
هوش مصنوعی: دختری را با زیبایی و قدرتی همچون دیوار محکم، با بازوهای نیرومند و درخشان مانند نقره، محافظت کردند.
گَهش چون گل نهادن روی بر رویگَهش بستن چو سنبل موی بر موی
هوش مصنوعی: چهرهاش مانند گل زیبا است و وقتی به او نگاه میکنم، انگار که موهایش همچون سنبل به هم پیچیده شدهاند.
گَهی مستی شکستن بر خمارشگَهی پنهان کشیدن در کنارش
هوش مصنوعی: گاه در حال شادی و مستی، زندگی را با طعنه و چالش مواجه میکنم و گاهی هم در خلوت و آرامش، نزدیکی و نزدیکی به او را تجربه میکنم.
گَهی خوردن مییی چون خون بدخواهگَهی تکیه زدن بر مسند ماه
هوش مصنوعی: گاهی در زندگی از لذت و شادی بهرهمند میشویم و گاهی در موقعیتی مستحکم و با اعتبار قرار میگیریم.
سخنهایی که گفتم یا شنیدمخیالی بود یا خوابی که دیدم
هوش مصنوعی: چیزهایی که گفتم یا شنیدم، ممکن است خیالی باشد یا شبیه خوابهایی که دیدهام.
مرا گویند خندان شو چو خورشیدکه انده بر نتابد جای جمشید
هوش مصنوعی: مرا میگویند که مثل خورشید بخند و شاد باش، چرا که در مکان جمشید غم و ناراحتی جایی ندارد.
دهن پر خنده خوش چون توان کرددرو یا خنده گنجد یا دم سرد
هوش مصنوعی: اگر دندان پر از خنده باشد، نشاندهنده شادی است. در این حالت یا باید بخندیم یا سکوت کنیم.
که را جویم که را خوانم به فریاد؟بهاری بود و بربودش ز من باد
هوش مصنوعی: به دنبال چه کسی بگردم و که را با صدای بلند بخوانم؟ چون بهاری در زندگیام بود که باد آن را از من برد.
خیال از ناجوانمردی همه روزبه عشوه میفزاید بر دلم سوز
هوش مصنوعی: افکار من دربارهی بیوفایی هر روز بیشتر به دلخوشیها و تظاهرهای عاشقانه میافزاید و در دل من شعلهای از درد برمیانگیزد.
ز بیخصمی گر افزون گشت گنجمز بییاری درافزوده است رنجم
هوش مصنوعی: اگر به خاطر کینه و خصومت دیگران، ثروت و داراییام بیشتر شده، باید بدانید که در اثر نداشتن یاری و همراهی، رنج و درد آزارم نیز بیشتر شده است.
من آن مرغم که افتادم به ناکامز پشمینخانه در ابریشمین دام
هوش مصنوعی: من مرغی هستم که به خاطر مشکلات، از خانهام که از پشم بود، به دام ابریشمی افتادهام.
چو من سوی گلستان رای دارمچه سود ار بند زر بر پای دارم؟
هوش مصنوعی: اگر من عزم گلستان کردهام، چه فایده دارد که پایم را به زنجیر ببندم؟
نه بند از پای میشاید بریدننه با این بند میشاید پریدن
هوش مصنوعی: نه میتوان پای بند را برید و آزاد شد، نه با این بندها میتوان به پرواز درآمد.
غم یک تن مرا خود ناتوان کردغم چندین کس آخر چون توان خورد؟
هوش مصنوعی: غم یک نفر مرا به شدت ناتوان کرده است، حالا چطور میتوانم غم چندین انسان دیگر را تحمل کنم؟
مرا باید که صد غمخوار باشدچو من صد غم خورم دشوار باشد
هوش مصنوعی: من باید کسی داشته باشم که به اندازه من غمگین باشد، زیرا تحمل این همه غم و سختی برایم دشوار است.
ز خر برگیرم و بر خود نهم بارخران را خنده میآید بدین کار
هوش مصنوعی: من از اسب میافتم و بار خرها را بر دوش خود میگذارم، به این کارم میخندند.
مه و خورشید را بر فرش خاکیز جمعیت رسید این تابناکی
هوش مصنوعی: ماه و خورشید در جمعیتی روی زمین، به زیبایی درخشیدند و جلوهای خیرهکننده داشتند.
پراکندهدلم، بینور از آنمنیَم مجموعْدل، رنجور از آنم
مجموعدل: خاطرجمع
ستاره نیز هم ریحان باغندپراکندند، از آن ناقص چراغند
پراکندند: پراکندهاند
شراره زان ندارد پرتو شمعکه این نور پراکندهست و آن جمع
هوش مصنوعی: این شعله به خودی خود نمیتواند نورافشانی کند، بلکه نور پراکندهای است که وجود دارد و آن نور، متمرکز و یکجا گرد آمده است.
نه خواهد دل که تاج و تخت گیرمنه خواهم من که با دل سخت گیرم
هوش مصنوعی: نه دل من میخواهد که به حکومت و قدرت برسم، نه تمایلی دارم که با دلهای سخت و بیاحساس ارتباط برقرار کنم.
دل تاریکروزم را شب آمدتن بیمارخیزم را تب آمد
هوش مصنوعی: دل غمدیدهام در روزهای تاریک به شب کشیده شده و حالا بیحال و خسته شدهام.
نمیشد موش در سوراخ کژدمبه یاری جایروبی بست بر دم
مثل معروف موش تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش میبست.
سیاهک بود زنگی خود به دیداربه سرخی میزند چون گشت بیمار
هوش مصنوعی: سیاهک به رنگ زنگ میشد و به خاطر بیماریاش، رنگش به سرخی میرفت.
دگر ره بانگ زد بر خود به تندیکه با دولت نشاید کرد کندی
هوش مصنوعی: سپس راهنما با شدت به خود صدا زد که نباید در راهی که به خوشبختی میرسد، کندی کرد.
چو دولت هست بخت آرام گیردز دولت با تو جانان جام گیرد
هوش مصنوعی: زمانی که خوشی و رفاه در زندگی است، بخت و اقبال به آرامش میرسد و از این نعمتها میتوان نوشید.
سر از دولت کشیدن سروری نیستکه با دولت کسی را داوری نیست
هوش مصنوعی: به دست آوردن مقام و سروری بیدولت، ارزشمند نیست؛ زیرا در چنین حالتی هیچکس برای قضاوت و قضاوت دربارهی دیگران وجود ندارد.
کس از بیدولتی کامی نیابدبه از دولت فلک نامی نیابد
هوش مصنوعی: هیچ کس در شرایط بیقدرتی نمیتواند به موفقیت برسد، مگر با کمک دولت و قدرتی که از آسمان و天地 به او میرسد.
به دولت یافتن شاید همه کامچو دانه هست مرغ آید فرادام
هوش مصنوعی: شاید با رسیدن به خوشبختی، تمام آرزوهایمان برآورده شود، همچنان که مرغی که برای یافتن دانه میآید، در دام فرود میآید.
تو گندم کار تا هستی برآردگیا خود در میان دستی برآرد
هوش مصنوعی: تو در کار خود مهارت داری و زمانی که همچنان فعال هستی، ثمرهی زحماتت خود به خود و به راحتی به دست میآید.
به هر کاری در از دولت بود نورکه باد از کار ما بیدولتی دور
هوش مصنوعی: هر کاری که با لطف و مدد الهی انجام شود، نور و روشنی دارد، و آنچه بدون این مدد و از روی بیدولتی انجام شود، از ما دور میماند.
بسی بر خواند ازین افسانه با دلچو عشق آمد کجا صبر و کجا دل
هوش مصنوعی: این بیت بیانگر حالتی است که در آن عشق وجود دارد و انسان نمیتواند صبر کند یا به دل خود اجازه دهد که به آرامش برسد. وقتی عشق به وجود میآید، تمام تلاشها برای کنترل احساسات ناکام میمانند و فرد نمیتواند در برابر آنچه که در دلش میگذرد، مقاومت کند.
صبوری کرد با غمهای دوریهم آخر شادمان شد زان صبوری
هوش مصنوعی: با صبر و بردباری در مقابل غمهای فراق، در نهایت به خوشحالی و شادمانی دست پیدا کرد.