بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او
هوش مصنوعی: این شعر درباره فرهاد، مجسمه ساز معروف است که برای عشقش، شیرین، در تلاش است تا کوه را بشکند و راهی برای رسیدن به او پیدا کند. او با چنگ خود سنگها را میشکند و به عشقش ناله میزند. فرهاد در این مسیر با مشکلات بسیاری مواجه است و احساس تنهایی و غم میکند، اما همچنان به عشق و یاد شیرین وسوسه میشود. او از کوه میخواهد که با او همکاری کند و زخمهایش را به یاد عشقش سبک کند. در نهایت، درد و رنج فرهاد در عشق، او را به جایی میبرد که به هیچکس جز شیرین فکر نمیکند و میخواهد با همه سختیها مقابله کند تا به هدفش برسد. این شعر نشان دهنده قوت عشق و اراده و همچنین غم و اندوه ناشی از جدایی است.
چو شد پرداخته فرهاد را چنگز صورتکاریِ دیوارِ آن سنگ
هوش مصنوعی: زمانی که فرهاد سازش را نواخت، تصویرگری روی دیوار سنگی را پدید آورد.
نیاسودی ز وقت صبح تا شامبریدی کوه بر یاد دلآرام
هوش مصنوعی: هرگز از صبح تا شب استراحت نکردی و کوه را به خاطر یاد دل آرامت بریدی.
به کوه انداختن بگشاد بازوهمیبرید سنگی بیترازو
بیترازو یعنی بسیار سنگین و غیرقابل وزنکردن
به هر خارش که با آن خاره کردییکی برج از حصارش پاره کردی
هوش مصنوعی: هر بار که به مشکل یا آزار کسی پاسخ میدهی، یکی از پایههای محکم او را تضعیف میکنی.
به هر زخمی ز پای افکند کوهیکز آن آمد خلایق را شکوهی
هوش مصنوعی: هر زخمی که به پای انسان میافتد، به مانند کوهی است که از آن، ناله و شکایت مردم بلند میشود.
به الماس مژه یاقوت میسفتز حال خویشتن با کوه میگفت
هوش مصنوعی: مژههایی به زیبایی الماس دارد و با دلمشغولیهایش به کوه سخن میگوید.
که ای کوه ار چه داری سنگ خارهجوانمردی کن و شو پارهپاره
هوش مصنوعی: ای کوه، هرچند که سخت و بیرحم هستی، با جوانمردی رفتار کن و به جای سختی، خودت را نرم و شکسته نشان بده.
ز بهر من تو لختی روی بخراشبه پیش زخم سنگینم سبک باش
هوش مصنوعی: برای من کمی روی زخمهایم بکش، اما با نرمی و احتیاط، تا آسیبی بیشتر نبینم.
وگرنه من به حق جان جانانکه تا آن دم که باشد بر تنم جان
هوش مصنوعی: اگر غیر از این باشد، به حق جان محبوبم، تا زمانی که جان در بدنم باشد.
نیاساید تنم ز آزار با توکنم جان بر سر پیکار با تو
هوش مصنوعی: جسمم از درد و رنجی که با تو دارم خسته نمیشود، جانم را برای جنگیدن با تو آماده کردهام.
شباهنگام کز صحرای اندوهرسیدی آفتابش بر سر کوه
هوش مصنوعی: در شب وقتی که از دشت حزن و غم به اینجا آمدی، نور آفتاب بر فراز کوه میدرخشد.
سیاهی بر سپیدی نقش بستیعلم برخاستی سلطان نشستی
هوش مصنوعی: تاریکی بر روشنی تأثیر گذاشته و علم و دانش به قدری بالا رفته است که تو را به مقام سلطنت نشاند.
شدی نزدیک آن صورت زمانیدر آن سنگ از گهر جستی نشانی
هوش مصنوعی: تو در زمانی به آن چهره نزدیک شدی که از سنگ، نشانی از جواهر را جستجو کردی.
زدی بر پای آن صورت بسی بوسبرآوردی ز عشقش ناله چون کوس
هوش مصنوعی: تو بر پای آن معشوقهات زخم زدهای و از عشقش به شدت ناله میزنی، همچون صدای طبل که در فضا响 میشود.
که ای محراب چشم نقشبنداندوابخش درون دردمندان
هوش مصنوعی: ای محراب چشمانت، نقشهای زیبایی را در درون دلهای دردمند به تصویر میکشی.
بت سیمینتن سنگیندل منبه تو گمره شده مسکیندل من
هوش مصنوعی: چهره زیبای تو که همچون نقره است، دل سنگین و دلتنگ من را به خود مشغول کرده و من را بیقرار کرده است.
تو در سنگی چو گوهر پایبستهمن از سنگی چو گوهر دلشکسته
هوش مصنوعی: تو مانند گوهری در دل سنگی محبوس هستی، ولی من مانند گوهری از سنگ شکسته و آسیبدیدهام.
زمانی پیش او بگریستی زارپس از گریه نمودی عذر بسیار
هوش مصنوعی: مدتی پیش در حضور او به شدت گریستم، و پس از آن هم بهانههای زیادی برای خودم آوردم.
وزآن جا برشدی بر پشتهٔ کوهبه پشتاندر گرفته بار اندوه
هوش مصنوعی: و از آن مکان به سوی بالای کوه رفتی و بر دوشت سنگینی بار اندوه را حس کردی.
نظر کردی سوی قصر دلآرامبه زاری گفتی ای سرو گلاندام
هوش مصنوعی: به قصر دلانگیز نگاه کردی و با درد و ناامیدی گفتی ای جوان خوشچهره و زیبا.
جگرپالودهای را دل برافروزز کارافتاده را کاری درآموز
هوش مصنوعی: دل کسی که از درد و ناکامی رنج میبرد را با محبت و مهربانی روشن کن و به او انگیزهای بده تا مجدداً شروع کند و راهی برای ادامه زندگی پیدا کند.
مراد بیمرادی را روا کنامید ناامیدی را وفا کن
هوش مصنوعی: خواستهها و آرزوهای بیپاسخ را برآورده کن و به امیدواریهایی که به ناامیدی میانجامند، وفا کن.
تو خود دانم که از من یاد ناریکه یاری بهتر از من یاد داری
هوش مصنوعی: تو خود میدانی که از من یاد نمیکنی، چون کسی را بهتر از من در خاطر داری.
منم یاری که بر یادت شب و روزجهان سوزم به فریاد جهانسوز
هوش مصنوعی: من همان یار هستم که به خاطر یاد تو، شب و روز در دلم آتش میزنم و به فریاد در این دنیای سوزان میپردازم.
تو را تا دل به خسرو شاد باشدغریبی چون منت کی یاد باشد؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که دل تو به خوشی و خوشبختی باشد، یاد غریبی و دوری از عزیزان نخواهد بود.
نشسته شاد شیرین چون گل نوشکرریزان به یاد روی خسرو
هوش مصنوعی: شیرین با شادی و زیبایی مثل گل تازه در حال نشستن است و شکر را میپاشد در یاد روی خسرو.
فدا کرده چنین فرهاد مسکینز بهر جان شیرین جان شیرین
هوش مصنوعی: فرهاد بیچاره بخاطر عشق جان شیرینش همه چیز را فدای او کرده است.
اگرچه ناری ای بدر منیرمپس از حجی و عمری در ضمیرم
هوش مصنوعی: هرچند که روشنایی و زیبایی تو مثل یک ستاره در قلب من است، اما بعد از سفر حج و عمره، احساس عمیقتری در درون من شکل گرفته است.
من از عشق تو ای شمع شبافروزبدین روزم که میبینی بدین روز
هوش مصنوعی: به خاطر عشق تو ای شعلهای که شب را روشن میکنی، به این روزم که هماکنون میبینی، رسیدهام.
در این دهلیزهٔ تنگآفریدهوجودی دارم از سنگ آفریده
هوش مصنوعی: در این فضای تنگ و محدود، وجودی دارم که از سنگ ساخته شده است.
مرا هم بخت بد دامن گرفتهاستکه این بدبختی اندر من گرفتهاست
هوش مصنوعی: من نیز دچار بخت نامساعدی شدهام که این بدبختی در وجود من ریشه دوانده است.
اگر نه ز آهن و سنگ است رویموفا از سنگ و آهن چند جویم؟
هوش مصنوعی: اگر اصل وفاداری و استقامت در من وجود ندارد، چرا باید از سنگ و آهن انتظار وفا داشته باشم؟
مکن زین بیش خواری بر دل تنگغریبی را مکش چون مار در سنگ
دلی غمگین را بیش از میازار و خوار مکن، غریب و بیکسی را همچون یک مار با سنگ و سنگدلی مکُش.
ترا پهلوی فربه نیست نایابکه داری بر یکی پهلو دو قصاب
هوش مصنوعی: تو در بر داشتن یک پهلوی بزرگ و نایاب نیستی، چون که همزمان دو قصاب بر پهلوی تو ایستادهاند.
منم تنها چنین بر پشته ماندهز ننگ لاغری ناکشته مانده
هوش مصنوعی: من به خاطر لاغری و شرم از آن، تنها روی این تپه باقی ماندهام.
ز عشقت سوزم و میسازم از دورکه پروانه ندارد طاقت نور
هوش مصنوعی: از عشق تو میسوزم و با دوریام میسازم، چرا که پروانه نمیتواند در برابر نور تحمل کند.
از آن نزدیکِ تو میناید این خاککه باشد کار نزدیکان خطرناک
هوش مصنوعی: این خاک از نزدیکی تو میآید، زیرا کار نزدیکان همیشه خطرناک است.
به حق آنکه یاری حقشناسمکه جز کشتن منه بر سر سپاسم
هوش مصنوعی: به خدایی که همیشه حامی و یاریدهندهام است قسم، که تنها چیزی که از من میخواهد، تسلیم شدن و پاک بر سر او فرود آمدن است.
مگر کز بند غم بازم رهانیکه مردن به مرا زین زندگانی
هوش مصنوعی: آیا میتوانی مرا از غم آزاد کنی؟ چون زندگی برای من به اندازه مرگ دشوار شده است.
به روز من ستاره بر میایادبه بخت من کس از مادر مزایاد
ستارهای در آسمان بخت من نیست و به سرنوشت من هیچ کسی از مادر متولد نمیشود.
مرا مادر دعا کردهاست گوییکه از تو دور بادا هر چه جویی
هوش مصنوعی: مادرم برای من دعا کرده است، انگار که همه چیزهایی را که میخواهی، از تو دور باشد.
اگر در تیغ دوران زحمتی هستچرا بُرّد تو را ناخن مرا دست؟
هوش مصنوعی: اگر در سختیهای زندگی مشکلی وجود دارد، چرا من نباید از تو حمایت کنم و تو را دلسرد ببینم؟
و گر بیمیل شد پستان گردونچرا بخشد ترا شیر و مرا خون؟
هوش مصنوعی: اگر آسمان بیمیل باشد، چرا به تو شیر بدهد و به من خون؟
بدان شیری که اول مادرت دادکه چون از جوی من شیری خوری شاد
تو را بدان شیر مادرت (یعنی تو را قَسَمت میدهم به شیر مادرت)، هنگامیکه از جوی شیر (ساخته من) شادمان مینوشی
کنی یادم به شیر شکرآلودکه دارد تشنه را شیر و شکر سود
هوش مصنوعی: این بیت به تشنگی و نیاز یک فرد اشاره دارد و نشان میدهد که یاد کسی مانند شیر و شکر شیرین و خوشمزه است که میتواند عطش را برطرف کند. این یاد، برای فردی که تشنه محبت و دوستی است، بسیار دلچسب و نجاتبخش است.
به شیری چون شبانان دست گیرمکه در عشق تو چون طفلی بهشیرم
مثل چوپانها که شیر از دام میگیرند ، چراکه در عشق تو همچون کودکانی هستم که به شیر نیاز دارند.
به یاد آرم چو شیر خوشگوارانفراموشم مکن چون شیرخواران
مانند شیر خوش مزه و گوارا مرا بیاد آورد و مثل طفل شیرخوار که شیر را فراموش نمیکند مرا در یاد داشته باش
گرم شیرینیای نَدْهی ز جامتدهان شیرین همیدارم به نامت
هوش مصنوعی: اگر شری از جامت به کسی ندهی، من همچنان نام تو را با طعمی شیرین در دهان دارم.
چو کس جز تو ندارم یار و غمخوارمرا بییار و بی غمخوار مگذار
هوش مصنوعی: من هیچ یار و دلداری جز تو ندارم، پس مرا بییار و بینکتهسنج و دلسوز رها مکن.
زبان تر کن، بخوان این خشکلب رابه روز روشن آر این تیرهشب را
هوش مصنوعی: زبانت را مرطوب کن و این لبهای خشک و بیصدا را به روز روشن بیاور. در این شب تاریک، روشنی و زندگی ببخش.
به دانگی گرچه هستم با تو درویشتوانگروار جان را میکشم پیش
هوش مصنوعی: هرچند که از نظر مادی با تو فقیر و بیچیزم، اما از نظر روحی و معنوی خود را با شجاعت و قدرت به تو نزدیک میکنم و جانم را به خاطر تو فدا میکنم.
ز دولتمندی درویش باشدکه بیسرمایه سوداندیش باشد
از دولتمندی (دارایی و بی نیازی) درویش است که بدون هیچ سرمایه ای اما از همه سودمندتر است
مسوز آن دل که دلدارش تو باشیز گیتی چارهٔ کارش تو باشی
هوش مصنوعی: دل خود را آتشین مکن، زیرا دلبر تو میباشد و تو راهحل مشکلات او هستی.
چو در خوبی غریب افتادی ای ماهغریبان را فرو مگذار در راه
هوش مصنوعی: اگر در مسیر خوبی دچار تنهایی و غریبگی شدی، ای ماه، نگذار که دیگران نیز در این راه تنها بمانند.
تو که امروز از غریبی بینصیبیبترس از محنت روز غریبی
تو که امروز درد غریبی نداری از جدایی و سختی روز غریبی بترس
طمع در زندگانی بسته بودمامید اندر جوانی بسته بودم
هوش مصنوعی: در زندگی به آرزوها و آرمانهایم امید داشتم و در دوران جوانی بیشتر از همیشه به آینده امیدوار بودم.
از آن هر دو کنون نومید گشتمبلا را خانهٔ جاوید گشتم
هوش مصنوعی: اکنون از هردوی آنها ناامید شدهام و به سرنوشتی ابدی مبتلا گشتهام.
دریغا هر چه در عالم رفیق استترا تا وقت سختی همطریق است
هوش مصنوعی: متأسفانه، هرچه در جهان دوستان و همراهان وجود دارد، در زمانهای دشوار همراه تو نیستند.
گه سختی تنآسانی پذیرندتو گویی دست و ایشان پای گیرند
گاهی در سختی آسایش و راحتی را ترجیح می دهند(رفیقان)تو فکر میکنی که دست گیرت هستند،اما برعکس پاگیر و درد سر ساز می شوند
مخور خونم که خون خوردم ز بهرتغریبم آخر ای من خاک شهرت
هوش مصنوعی: این جمله به این معناست که به خاطر عشق و محبت به تو، دلم شکست و آسیب دید. حالا من در دیار تو غریب و بیکس هستم. از این رو، از من آزار نرسان و نگذار درد و رنج بیشتری متحمل شوم.
چه بد کردم؟ که با من کینه جوییبد افتد گر بدی کردم، نگویی؟
هوش مصنوعی: من چه خطایی کردهام که به من کینه میورزی؟ اگر خطایی از من رفته، چرا به من نمیگویی؟
خیالت را پرستشها نمودمو گر جرمی جز این دارم جهودم
هوش مصنوعی: من به خیال تو عبادت کردهام و اگر گناهی دارم، آن فقط این است که به تو عشق ورزیدم.
مکن با یار یکدل بیوفاییکه کس با کس نکرد این ناخدایی
هوش مصنوعی: با کسی که دلش با تو یکی است، بیوفایی نکن، چرا که هیچکس جز خودت نمیتواند اینگونه بیتوجهی کند.
اگر بادم تو نیز ای سرو آزادسری چون بید درجنبان به این باد
هوش مصنوعی: اگر تو، ای درخت سروی آزاد، بر اثر این باد، مانند بید تکان بخوری، پس چگونه میتوانی سر بلند کنی؟
و گر خاکم تو ای گنج خطرناکزیارتخانهای برساز از این خاک
هوش مصنوعی: اگر من به خاک تبدیل شوم، ای گنجی که خطرناک هستی، از این خاک برای من مکان زیارت بساز.
اگر نگذاری ای شمع طرازمکه پیهی در چراغت میگدازم
هوش مصنوعی: اگر اجازه ندهی ای شمع درخشانم که با نور تو روشن شوم، من هم مثل موم در چراغت ذوب میشوم.
چنانم کش که دور از آستانترمیمی باشم از دست استخوانت
هوش مصنوعی: من آنقدر عاشق تو هستم که حتی اگر از درگاه تو دور شوم، نمیتوانم از عشق و یاد تو جدا شوم.
منم دراجهٔ مرغان شبخیزهمه شب مونسم مرغ شبآویز
هوش مصنوعی: من در اردنگی پرندگان شبزندهدار، هر شب همدم مرغی هستم که در شب میچکد و آواز میخواند.
شبی خواهم که بینی زاریام راسحرخیزی و شببیداریام را
هوش مصنوعی: یک شب میخواهم که تو شاهد اندوهم باشی، بیدار بودنم در شب و صبح زود برخاستنم را ببینی.
گر از پولاد داری دل نه از سنگببخشایی بر این مجروح دلتنگ
هوش مصنوعی: اگر دل تو از پولاد است و نه از سنگ، به این دل مضطرب و زخمخورده، بخشش کن.
کشم هر لحظه جوری نونو از توبه یک جو بر تو ای من جوجو از تو
هوش مصنوعی: هر لحظه به تو وابستهام و به خاطر تو برایم سختی میکشم، ای عزیزم.
من افتاده چنین چون گاو رنجورتو میبینی، خرک میرانی از دور
خرک راندن کنایه است از شادی کردن، خرسوار به دلیل نوع قدم برداشتن و حرکت خر در حالت رقص و شادی بهنظر میرسد.
کرم زین بیش کن با مردهٔ خویشمکن بیداد بر دلبردهٔ خویش
هوش مصنوعی: بیش از این به دوستانت محبت کن و بر دل کسی که عاشق توست ستم نکن.
حقیقت دان، مجازی نیست این کاربه کار آیم که بازی نیست این کار
به کار آیم یعنی کمکم کن
من اندر دست تو چون کاه پستموگرنه کوهْ عاجز شد ز دستم
هوش مصنوعی: من در دستان تو همچون کاهی هستم، اما اگر بخواهم، این قدرت را دارم که کوهها را هم به زانو درآورم.
چو من در زورِ دست از کوه بیشمچه باشد لشگری چون کوه پیشم؟
هوش مصنوعی: وقتی من با قدرت و توان خود در برابر کوهها ایستادهام، چه ارزشی دارد لشکری که به بزرگی کوهها به میدان میآید؟
اگر من تیغ بر حیوان کنم تیزنه شبدیزم جوی سنجد نه پرویز
هوش مصنوعی: اگر من شمشیری را بر روی حیوانی تیز کنم، نه میتوانم به شکلی شجاعانه عمل کنم و نه به دستاوردی بزرگ دست پیدا میکنم.
ز پرویز و ز شیرین و ز فرهادهمه در حرف پنجیم ای پریزاد
هوش مصنوعی: در مورد پرویز، شیرین و فرهاد صحبت میکنیم و میخواهیم بر سر یک موضوع خاص با هم گفتگو کنیم، ای پریزاد.
چرا چون نام هر یک پنج حرف استبه بردن پنجهٔ خسرو شگرف است؟
هوش مصنوعی: چرا که نام هر یک از آنها پنج حرف دارد، بنابراین بردن قدرت و توانایی بزرگ خسرو نیز بر اساس همین پنج حرف است.
ندانم خصم را غالبتر از خویشکه در مغلوب و غالب نام من بیش
هوش مصنوعی: نمیدانم که رقیبم از من قویتر است یا نه، چرا که در این جنگ، من هم نامی دارم که ممکن است برتری یا ضعف را نشان دهد.
ولیک ادبار خود را میشناسموز اقبال مخالف میهراسم
هوش مصنوعی: من به خوبی به عقبنشینیها و ناکامیهای خود آگاه هستم و از موفقیتهایی که به سمت من نمیآیند، نگرانم.
هم ادباری عجب در راه دارمکه مقبلتر کسی بدخواه دارم
هوش مصنوعی: من در راه خود تعجبی دارم که کسی که بدخواه من است، از همه بیشتر به من نزدیکتر است.
مبادا کس و گرچه شاه باشدکه او را مقبلی بدخواه باشد
هوش مصنوعی: هرگز نگذار که کسی، حتی اگر شاه باشد، دشمنی نسبت به تو داشته باشد.
از آن ترسم که در پیکار این کوهگرو بر خصم ماند بر من اندوه
هوش مصنوعی: من نگرانم که در نبرد با این کوه، دشمن بر من غلبه کند و از این موضوع به شدت ناراحت شوم.
مرا آنکس که این پیکار فرمودطلبکار هلاک جان من بود
هوش مصنوعی: مرا کسی که این جنگ را برپاکرد، طلبکار و باعث فنا و نابودی جان من بود.
در این سختی مرا شد مردن آسانکه جان در غصه دارم غصه در جان
هوش مصنوعی: در این شرایط دشوار، مردن برای من آسان شده است، زیرا دلم پر از غصه است و این غصه در وجودم حس میشود.
مرا در عاشقی کاری است مشکلکه دل بر سنگ بستم سنگ بر دل
هوش مصنوعی: در عشق، برای من کار دشواری پیش آمده است؛ چون قلبم را بر روی سنگی قرار دادهام و حالا سنگ را بر روی دل گذاشتهام.
حقیقت دان مجازی نیست این کاربه کار آیم که بازی نیست این کار
هوش مصنوعی: این کار واقعیتی جدی و غیرواقعی نیست، بنابراین نباید تصور کرد که این مسئله شبیه به یک بازی است.
توان خود را به سختی سنگدل کردبدین سختی نه که آهن را خجل کرد
میتوان سنگدل و سختدل بود (باشی) اما نه بدین سختی و سنگدلی که آهن را شرمنده کند
مرا عشقت چو موم زرد سوزددلم بر خویشتن زین درد سوزد
هوش مصنوعی: عشق تو مانند موم زرد، دلم را میسوزاند و من از این درد، به حال خود میسوزم.
مرا گر نقره و زر نیست در بارکه در پایت کشم خروار خروار
هوش مصنوعی: اگرچه من نقره و طلا ندارم، اما حاضر هستم برای تو هر چیزی که دارم را فدای تو کنم.
رخ زردم کند در اشکباریگهی زرکوبی و گه نقرهکاری
هوش مصنوعی: چهرهام زرد شده و به خاطر گریههایم، گاهی شبیه طلا و گاهی مثل نقره به نظر میآید.
ز سودای تو ای شمع جهانتابنه در بیداری آسودهام نه در خواب
هوش مصنوعی: از شوق و عشق تو، ای شمعی که جهان را روشن میکنی، نه در بیداری آرامش دارم و نه در خواب.
اگر بیدارم انده بایدم خوَردو گر در خوابم افزون باشدم درد
هوش مصنوعی: اگر بیدار باشم، باید غم و اندوهی را تحمل کنم، و اگر در خواب باشم، باز هم درد و رنج بیشتری احساس میکنم.
چو در بیداری و خواب این چنینمپناهی به ز تو خود را نبینم
هوش مصنوعی: در خواب و بیداری همیشه به این حال هستم که نمیتوانم پناهی بهتر از تو پیدا کنم، زیرا خود را از تو جدا نمیبینم.
بیا کز مردمی جان بر تو ریزمنه دیوم کهآخر از مردم گریزم
هوش مصنوعی: بیا که من از محبت و مهر نسبت به تو جانم را نثار کنم، نه اینکه مانند دیو از انسانها فاصله بگیرم و بگریزم.
کسی دربند مردم چون نباشد؟که او از سنگ، مردم میتراشد
هوش مصنوعی: آیا کسی هست که به فکر دیگران نباشد؟ چون او توانایی دارد که از سنگ، انسان بسازد.
تراشم سنگ و این پنهانیام نیستکه در پیش است در پیشانیام نیست
هوش مصنوعی: من خود را مانند سنگی میسازم و این چیزی نیست که شما نمیدانید، بلکه حقیقت این است که آنچه در پیش روی من است، در پیشانی من وجود ندارد.
کسی را روبرو از خلق بخت استکه چون آیینه پیشانیش سخت است
هوش مصنوعی: کسی که در برابر دیگران با خوشبختی قرار دارد، مانند آیینهای است که پیشانیاش محکم و روشن است.
بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی؟که دارد چون بنفشه شرمناکی
هوش مصنوعی: چطور میتوان بر کسی که از خاک فراتر رفته و حالتی چون بنفشه دارد، بخشید و رهایش کرد؟
ز بیشرمی کسی کاو شوخدیده استچو نرگس با کلاه زر کشیدهاست
هوش مصنوعی: بیشرمی بعضی افراد که با دیدی بازیگوش و شیطنتآمیز به دنیا نگاه میکنند، مانند نرگس زیبایی است که با کلاهی از زر و زینت، جذابیتش را دوچندان کرده است.
جهان را نیست کُردی پستر از مننبینی هیچکس بیکستر از من
در جهان کُردی بیقدرتر و هیچکس تنهاتر از من نیست. در ترانهها و اشعار غنایی فولکلور کردی عاشقان ِ مهجور و تنها، گاهی خود را با اوصافی مانند کرد سرگردان و کرد بیچاره وصف میکنند؛ بهنظر میرسد نظامی این را از زبان فرهاد از ترانههای کردی گرفته باشد.
نه چندان دوستی دارم دلآویزکه گر روزی بیفتم گویدم خیز
هوش مصنوعی: من دوستی ندارم که آنقدر نزدیک باشد که اگر روزی به مشکل برخورم، به من کمک کند و مرا از زمین بلند کند.
نه چندانم کسی در خیل پیداستکه گر میرم کند بالین من راست
هوش مصنوعی: کسی در میان جمعیت نیست که وقتی بمیرم، برایم نهایت احترام و آسایش را فراهم کند.
منم تنها در این اندوه و جانیفدا کرده سری بر آستانی
هوش مصنوعی: من در این دلتنگی تنها هستم و جانم را فدای کسی کردهام که به درگاهش سر فرود آوردهام.
اگر صد سال در چاهی نشینمکسی جز آه خود بالا نبینم
هوش مصنوعی: اگر صد سال در چاهی بمانم، تنها صدای آه خودم را میشنوم و کسی را نمیبینم.
و گر گردم به کوه و دشت صد سالبه جز سایه کسم ناید به دنبال
هوش مصنوعی: اگر صد سال در کوه و دشت بگردم، هیچکس جز سایهام به دنبالم نخواهد آمد.
چه سگجانم که با این دردناکیچو سگداران دوَم خونی و خاکی
هوش مصنوعی: من مثل سگی هستم که با این همه درد و رنجی که دارم، به حالتی پریشان و خونی و خاکی به سر میبرم.
سگان را در جهان جای و مرا نهگیا را بر زمین پای و مرا نه
هوش مصنوعی: در این دنیا برای سگان جایی هست، اما من جایی ندارم. بر روی زمین برای گیاهان مکانی هست، اما من جایی ندارم.
پلنگان را به کوهستان پناه استنهنگان را به دریا جایگاه است
هوش مصنوعی: حیوانات مختلف هر کدام به مکان خاصی وابستهاند و در آنجا احساس امنیت و آرامش میکنند. پلنگان در کوهستان و نهنگان در دریا به خوبی زندگی میکنند و از خطرات در امان هستند.
من بیسنگ خاکی مانده دلتنگنه در خاکم در آسایش نه در سنگ
هوش مصنوعی: من در حالی که دلتنگ هستم، نه تنها در خاک آرامش ندارم، بلکه در سنگ هم راحت نیستم.
چو بر خاکم نبود از غم جداییشوم در خاک تا یابم رهایی
هوش مصنوعی: زمانی که از غم جدایی ناراحت باشم، حتی اگر در خاک هم باشم، میخواهم که در آنجا آرام بگیرم تا به رهایی دست یابم.
مبادا کس بدین بیخانمانیبدین تلخی چه باید زندگانی؟!
هوش مصنوعی: مراقب باش که در این بیخانمانی و با این تلخی، چگونه میتوان زندگی کرد؟
به تو باد هلاکم میدواندخطا گفتم که خاکم میدواند
هوش مصنوعی: من در معرض خطر هلاکت قرار دارم، زیرا اشتباه کردهام و خود را به خاک سپردهام.
چو تو هستی نگویم کیستم منده آن توست در ده چیستم من؟
هوش مصنوعی: وقتی تو هستی، نیازی نیست بگویم که من کیستم؛ تمام وجود من وابسته به توست و بدون تو هیچ چیزی نیستم.
نشاید گفت من هستم تو هستیکه آنگه لازم آید خودپرستی
هوش مصنوعی: نمیتوان گفت که من وجود دارم و تو نیز وجود داری، زیرا در این صورت نیاز به خودپسندی پیش میآید.
به رفتن باز میکوشم، چه سود است؟نیابم ره که پیشآهنگ دود است
هوش مصنوعی: تلاش میکنم که بروم، اما چه فایده دارد؟ چون به هیچ نتیجهای نمیرسم و راهنما تنها دودی است که هیچ نشان مشخصی نمیدهد.
درین منزل که پای از پویه فرسودرسیدن دیر میبینم شدن زود
هوش مصنوعی: در این جا که پاهایم از حرکت خسته شدهاند، دیر رسیدن را میبینم و حس میکنم که زود گذشته است.
به رفتن مرکبم بس تیزگام استندانم جای آرامم کدام است
هوش مصنوعی: من سوار بر مرکب سریعالحرکت هستم و نمیدانم کجا باید به آرامش برسم.
چو از غم نیستم یک لحظه آزادنخواهم هیچ کس را در جهان شاد
هوش مصنوعی: وقتی که از غم رهایی پیدا کردهام، نمیتوانم هیچکس را در دنیا خوشحال ببینم.
دلا دانی که دانایان چه گفتند؟در آن دریا که دُرّ عقل سفتند؟
هوش مصنوعی: ای دل، آیا میدانی دانشمندان چه سخنانی گفتهاند؟ در آن دریا که گوهرهای عقل را به دست آوردهاند؟
کسی کهاو را بود در طبع سستینخواهد هیچکس را تندرستی
هوش مصنوعی: کسی که در طبیعت و خلق و خوی خود ضعیف و سست است، نمیتواند به سلامت و درستی دیگران کمک کند.
مرا عشق از کجا درخورد باشدکه بر مویی هزاران درد باشد
هوش مصنوعی: عشق من به قدری عمیق و پر از احساس است که حتی یک رشته مو میتواند هزاران درد و رنج را در دل داشته باشد.
بدین بیروغنی مغز دماغمغم دل بین که سوزد چون چراغم
هوش مصنوعی: برای من که در این ناامیدی و بیحالی به سر میبرم، دل شاد و روشنایی ندارم. غم وجودم مانند شعلهای است که درونم را میسوزاند.
ز من خاکستری مانده در این دردبه خاکستر توان آتش نهان کرد
هوش مصنوعی: از من تنها خاکستر باقی مانده و در این درد میتوانم آتش نهفتهای را پنهان کنم.
منم خاکی چو باد از جای رفتهنشاط از دست و زور از پای رفته
هوش مصنوعی: من مانند خاکی هستم که باد مرا از مکانم برده است؛ حال و نشاطی ندارم و قدرت و انرژیام نیز از بین رفته است.
اگر پایی به دست آرم دگرباربه دامن درکشم چون نقش دیوار
هوش مصنوعی: اگر باز بتوانم به پا برسم، دگر بار با شوق و حرارت به دامن کسی میروم که مانند نقشهای بر دیوار درخشان و زیباست.
چو نقطه زیر پرگار آورم رویشوم در نقش دیوار آورم روی
هوش مصنوعی: اگر نقطهای را زیر پرگار قرار دهم، میتوانم با آن تصویرهای زیبا و نقشهای مختلفی را بر روی دیوار بزنم.
به صد دیوار سنگین پیش و پس راببندم تا نبینم نقش کس را
هوش مصنوعی: من با دیوارهای محکم هر طرف را میبندم تا هیچکس را نبینم.
نبندم دل دگر در صورت کساز این صورت پرستیدن مرا بس
هوش مصنوعی: من دیگر دل خود را به کسی نخواهم بست، چون این حالت و عشق به صورت و ظواهر برای من کافی است.
چو زین صورت حدیثی چند راندیدل مسکین بر آن صورت فشاندی
هوش مصنوعی: وقتی که به این چهره نگاه کردی و چندین ماجرا را از آن شنیدی، دل بیچارهات را بر آن چهره نثار کردی.
چو شب روی از ولایت درکشیدیسپاهِ روز رایت برکشیدی
هوش مصنوعی: وقتی شب از سرزمین خود دور شد، لشکر روز را به میدان آوردی و پرچم آن را برافراشتی.
دگر بار آن قیامتروز شبخیزبه زخم کوه کردی تیشه را تیز
هوش مصنوعی: در روز قیامت، دوباره مانند شبزندهداران، با تیشهای که به کوه زدهای، آن را تیز میکنی.
به شب تا روز گوهربار بودیبه روزش سنگ سفتن کار بودی
شبها را بهگریه کردن و روزها را به کوهکندن میگذراند.
ز بس سنگ و ز بس گوهر که میریختدماغش سنگ با گوهر برآمیخت
از بس که سنگ تراشید و گوهر اشک ریخت که دیوانه شد و سنگ و گوهر در نظرش یکی شدند.
به گرد عالم از فرهاد رنجورحدیث کوه کندن گشت مشهور
داستان عشق فرهاد بیچاره و کوهکندن او در سراسر عالم پیچید و معروف شد.
ز هر بقعه شدندی سنگسایانبماندندی در او انگشتخایان
هوش مصنوعی: هر جا که عابران و زائران در حضور معبدها و مکانهای مقدس سنگی را ساییده و به خاکساری پرداختهاند، تار و پود آن مکانها همچنان نشانههایی از احترام و ارادت مردم را در خود دارد.
ز سنگ و آهنش حیران شدندیدر آن سرگشته سرگردان شدندی
هوش مصنوعی: از سنگ و آهن آن، حیرتزده شدند و در آنجا، سرگشته و آشفته خاطر گشتند.